وای که دلم چقدر برای اینجا تنگ شده بود فقط خدا میدونه

اما خوشحالم که دوباره این موقعیت برام پیش اومد که بیام و بنویسم.

البته خیلی از دوست هامو گم کردم و خیلی وقته ازشون خبر ندارم .

اما امیدوارم که بیان و بهم سر بزنن و مثل قدیما با هم باشیم.

ساسان عزیزم یادت باشه اینجا هنوزم ماله توام هست و هر زمانی که خواستی میتونی بیای و بنویسی

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦

 

 

سلام به همه!

يه بار ديگه ۷ مرداد رسيد .... امروز دومين سالگرد وبلاگم بود! اندوه ماه سابق و تنهايی ماه فعلی!

راستش  برام خيلی سخته ولی اين آخرين پستی هست که دارم مينويسم و برای هميشه در اينجا بسته ميشه!!

خوب فکر ميکنم کارای خيلی مهمتری هست که بايد به اونها بيشتر توجه کنم..

زمان خيلی زود ميگذره! ۲ سال پيش با يه سلام کلی دوست پيدا کردم و حالا با يه خداحافظی از همه جدا ميشم.. شايد يه روز ديگه برگشتم! يه آرزو دارم .... اگه بر آورده بشه دوباره شروع ميکنم به نوشتن! برام دعا کنيد...

منم براتون دعا ميکنم که به همه آرزوهای قشنگتون برسين!

ممونم از ساسان عزيز که نزديک به ۱سال منو همراهی کرد...

ممنونم از بابا عظيمی عزيزم! بابايی ببخشيد ولی مجبورم که برم! اميدوارم که هميشه تنتون سالم و سلامت باشه!

و ممنونم از همه شما دوستان عزيزی که اومدين و اين آخرين پست منو خوندين

و

ممنونم از سعيد نازنين... برای همه چی! برای همه خوبی هاش - همه مهربونياش - همه شيطنت هاش ...  تولدش رو هم اينجا تبريک ميگم!

سعيد عزيزم  مرسی که به دنيا اومدی!زمانی که اينجا رو شروع کردم نبودی! اما حالا خوشحالم که زمانی ميبندمش که تو هستی! بستن اين وبلاگ شروع تازهاست! کنارم باش.....

به اميد ديدار

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

سلام به همه!!!

خوب بالاخره بعد از چند روز انتظار بازی ايران و بحرين رو ديديم!!

۱- بازی خسته کننده ای بود نيمه اول..تک گل بازی رو هم نديدم.. داشتم با تلفن صحبت ميکردم و زده بودم T2 و داشتم کيف ميکردم که يهو سعيد پشت خط بود و گفت که ايران ۱ گل زد!!! ۴۵ دقيقه منتظر اين گله بودم.. اخر هم نديدم

۲-بالاخره عادل فردوسی پور يه گزارش تهيه کرد و ايران در کمال ناباوری برد!

۳-بعد از تک گل نصرتی دوربين جايگاه رو نشون داد و ديدم که محسن مهر عليزاده و محمد دادکان ۲ طرف محمد خاتمی هستن و دارن دست ميزنن و تيم کشورمون رو تشويق ميکنن.. اما رييس جمهور کشورمون با يه ژست خوشگلی فقط به يه لبخند مليح اکتفا کرد!!  کاش منم انقده به اعصابم مسلط بودم....

۴-همه خودشونو اماده کرده بودن برای جشن ملی.. گفته بودن بعد از بازی مراسم ويژه داريم.. ۴ تا ترقه شد مراسم ويژمون!!!!!!

۵- چقدر تو اين بازی جای احمد رضا عابدزاده- محمد خاکپور-حميد استيلی-استاد اسدی!- کريم باقری و ... خالی بود... کاش به جای حميد استيلی ، علی دائی تو اين بازی برای هميشه از فوتبال خداحافظی ميکرد! کار مثبتی از کاپيتان تيم ملی مون ديدين؟؟  اما نه! خدا رحم کنه... معلوم نيست علی دائی تصميم داره چند تا موقعيت گل مسلم رو به out تبديل کنه و بعد از فوتبال کناره بگيره!!!!

۶- رييس جمهور توی جايگاه ميون ۱۰۰.۰۰۰ نفر نشسته بود و داشت فوتبال رو از نزديک دنبال ميکرد.. ۱۰۰.۰۰۰ نفر هم همزمان و هم صدا تيم ملی کشورمون رو داشتن تشويق ميکردن...يهو اين تشويق تبديل به شعار شد! ايران چيکارش کرده؟   سوراخ سوراخش کرده.... طفلک اقای خاتمی چقدر خجالت کشيده!

۷-بعد از بازی رفتيم بيرون... هر کی هر کاری که دوست داشت کرد جزء شادی و خوشحالی برای صعود تيم ملی!!!!

۸-فرياد ايران ايران ريتم خاصی داده بود به آهنگ: بيا با هم بريم سفر... دبی دبی!!!!

۹-ستاد انتخاباتی دکتر معين سنگ تموم گذاشته بود... جلوی در يه ميز گذاشته بودن با چند شاخه گل و يه جعبه شيرينی!و با اهنگ يار دبستانی من - از مردم استقبال ميکردن... زمانی که رسيديم خدا رو شکر کرديم که حداقل جعبه رو نخوردن و ما فهميديم که در زمان گذشته نه چندان دور يه شيرينی هم رو ميز بوده!!!

۱۰-دم نيروی انتظامی گرم . يه شب گير ندادن به ملت! خدا کنه شب راحت خوابيده باشن!!!!

۱۱- دعا کرديم ايران به جام جهانی بره! دعامون مستجاب شد! دم خدا گرم!! حالا بشينين و دعا کنين که تو همون دوره مقدماتی جام جهانی حذف بشه!!!! زمانی که ايران رفت به جام جهانی شبی رو ساخت مثل ۸ آذرــ ۱۸ خرداد  .. حالا فکر کنيد ايران بشه قهرمان جهان! فکر ميکنيد چيزی از ايران و ايرانی باقی بمونه؟؟؟؟!!!!!

۱۲- يه چيزی برای من خيلی جالبه و باحال!! ديدين توی بعضی از نشريات هنوزم که هنوزه ستون آبی و قرمز همچنان بر قراره؟  حالا نه آبی مهمه نه قرمز! مهم اينه که تيم ايران رفت به جام جهانی و به کوری چشم ف-ش ()ميره و ميشه قهرمان جهان!! ستون چه خاکی ميخورررررررررررررررررره !!!!!! گرد گيری بدم خدمت ميزبان ستون!!!!!! ( نکته: اين فقط يه کل کله بين منو سعيد جونم! جدی نگيرين!!!!‌)

۱۳- دم همتون گرم! به خاطر برد تيم ملی ايران در مقابل عرب های هميشه در حال تمارض .. اجماعا کامنت بزارين!!!

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

سلام...

خوبيين؟؟؟؟

نشد يه بار من برای يه کاری برنامه ريزی کنم و بلايی سرم نياد!!

گلاب به روی همتون  چند وقتيه که حالم خيلی بده!

دعا کنين  زنده بمونم

اومدم فقط يه چيزی نوشته باشم... حالم زياد خوب نيست . نميتونم زياد پشت کامپيوتر بشينم..  مواظب خودتون باشين!

تا هفته ديگه!!!

be happy

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤

 

سلام به همه دوستان عزيزم!

خوب من بالاخره بعد از ۲ ماه برگشتم.... اومدم تا ديگه بمونم!

اين چند وقته ماشالا انقده گرفتار بودم که از همه چی عقب افتادم...حتی از حاله دوستای خوبم و مخصوصا از بابا عظيمی ...

خوب روش Up کردن اينجا کمی تغيير کرده!   

۱) نوشته های من هر ۵ شنبه به روز ميشه...

۲)سبک نوشته ها همون اجتماعی- شخصی هست..

۳) من چند ماهی هست که از ساسان عزيز خبری ندارم... نميدونم برنامه ش چيه!! اما اينجا ماله ساسان هم هست! و هر زمانی که دوست داره ميتونه بنويسه!

۴) ساسان عزيز لطف کرده و لينک های دوستان رو گذاشته.. حالا اگر کسی خواست لينکشو بزاريم يا اينکه مشکلی با نوشته ها داشت و يا کلا کاری داشت ميتونه به  angel_12x60@yahoo.com ايميل بزنه...

خوب اين پست هم تموم شد .. اين شروعی بود برای هميشه!

خوب و خوش و سلامت باشين !

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ خرداد ،۱۳۸٤

نوشته شده توسط : سولماز

سلام به همه!

خوبين؟ سال نو مبارک! انشالا که سال خوبی داشته باشين!

واسه من که اصلا سال خوبی نبود! يعنی از همون اسفند ۸۳ بدبختی ها شروع شد تا همين الان که در خدمت شما هستم! اميدوارم که حداقل اواسط و اواخرش خوب باشه!

سال ۸۴ هم مثل برق اومد و مثل باد ميره!

اميدوارم که سال ۸۴ سال خوبی  براتون باشه و به همه آرزوهای بزرگ و کوچيک خودتون برسين... به اون هدف اصليتون برسين...

برای تک تک شما دوستان نازنينم چه اونايی که به ياد من و ساسان هستن و همچنان وفادارن و چه اونايی که فراموشمون کردن ، سال جديد رو تبريک ميگم..

شاد و خرم باشين

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤

نوشته شده توسط ساسان

خانه‌ای خواهم ساخت
خانه‌ای کوچک و استيجاری
خواهم انداخت به اقشار فقير
و خودم می‌دانم که مهندس ناظر
می‌کند سخت خيانت حتما

بادها می‌پيچند، سقف‌ها می‌لرزند، خواب‌ها می‌ريزند
و منِ نابغه دارم به خودم می‌بالم که چقدر باحالم!

بله. اين هم اندر عوالم مهندسين عمران که خودمم يکيشونم. (متاثر از قايقی خواهم ساخت سهراب سپهری)

اما داريم به سال نو نزديک می‌شيم و من می‌خوام از عيد چند سال پيش براتون بگم. يادم نيست شايد قبلا گفته باشم ولی دوباره شنيدنش بی‌ضرر!! نيست.

چند سال پيش آخرای اسفند بود يا شايد اوايل فروردين که ما يه نامه دريافت کرديم. نامه‌ای برای پدرم که روش اسم دقيق و کامل پدرم، آدرس دقيق خونه و حتی کد پستی نوشته شده بود. نامه به زبان انگليسی و از استراليا بود. پدرم نامه رو آورد برای من و بهم نشون داد گفت اينو بخون ببين چيزی که من می‌بينم توهم می‌بينی؟
منم نامه رو خوندم.
نامه می‌گفت که شما در لاتاری...
يک ميليون دلار استراليا (که اون زمان هر دلارش حدود هزار و صد تومن بود) برنده شديد.
اينو که ديدم يه لحظه خواستم به ريال تبديل کنم. رقم اونقدر بزرگ بود که اصلا نمی‌دونستم با اين مبلغ چی‌کار ميشه کرد. به نظر شما با يه ميليارد تومن (خورده‌هاش مال شما) چند تا آدامس، بستنی، يا اصلا ماشين، ... ميشه خريد؟
شايد با خودتون بگين مبلغی نيست که!! ۵ تا آپارتمان درست و حسابی‌هم نميشه باهاش خريد!!

بعد در ادامه می‌گفت که شما اين مبلغ رو می‌تونيد از منشی مخصوص من خانم نميدونم چيچی در تهران و يا استراليا هر کدوم که مايل باشيد تحويل بگيريد!

ديگه نمی‌تونيد فکرشو بکنيد که ما توی ايام عيد چقدر شاد و شنگول بوديم. حتی گل توی خيابونو طلا می‌ديديم. من خودم شمشادها رو هزاری می‌ديدم. هر کس برای خودش يه برنامه‌ريزی می‌کرد که اين پول‌ها رو چه‌جوری خرج کنه. مونده بوديم که بيايم اينجا کارخونه بزنيم يا بريم امريکا تا آخر عمر خرجش کنيم؟

اما يه چيزی‌رو می‌دونيد؟ آخر اون نامه نوشته بود که لطفا ۲۵ دلار (ناقابل) به فلان شماره حساب بابت هزينه shipping و ساير خدمات برای ما ارسال کنيد.

درسته که اونا آدمای کلاهبرداری بودند اما ما هميشه پشت سرشون دعای خير می‌کنيم که عيد ما رو با دروغ‌ها شون پر از شادی کردن. آرزوهای دست‌نيافتنی رو در يک لحظه برای ما برآورده کردن. و چه روز‌های شيرينی.

اميدوارم تک تک لحظه‌های زندگی‌تون مثل عيد ما پر از شادی و شور باشه. و صد سال به از اين سالها.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط: سولماز

سلام به همه!

يه جورايی شرمنده خواننده های گلمونم! که تعدادشون روز به روز چشم شيطون کر!!!! داره زياد ميشه!!

برای اين پست مطلب خاصی ندارم که بنويسم!! راستش نظم وبلاگ يه جورايی ريخته به هم!انقده مشغله ذهنی دارم که ديگه به وبلاگ نوشتن نميرسم! ولی سعی ميکنم که يه برنامه ريزی درست بکنم و upt کردن وبلاگ ، يه نظمی داشته باشه!

اصلا انگار زندگی من ريخته به هم! همه چی با هم قاطی شده! از اون عشق و عاشقی و Love ترکوندن بگير  تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کارای شخصی همش به هم گره خورده!!!

نميدونم چرا اينجوری ميشه!!! خيلی سعی ميکنم که همه چيز روی روال خودش باشه و هر کاری سر جای خودش و به موقعش! ولی انگار نه انگار..... اينم شده زندگی من!

تا نوشته بعدی خدانگهدار

هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم

تو جهنم سوختم اما مينوشتم تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه!

اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه!!!

in shere bala ham taghdim be SAEED azizam

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

سلام عزيزم!
می‌دونم که الان داری نوشته‌های منو می‌خونی!
اميدوارم حرفهای اين دفعمو كاملا جدی بگيری.
راستش نمی‌دونم از كجا شروع كنم.
از اون اولين باری كه بهت سلام كردم و از همون لحظه احساسمو ازت قايم كردم.
از اون لحظه‌ای كه احساس می‌كردم با تمام وجودم هرم و گرمای وجودتو رو تمام تنم احساس می‌کنم ولی جراتشو نداشتم بهت بگم.
يا از اون لحظه‌ای که چشممو دوخته بودم به آيديت (IDت) تا توی خيالم چراغتو روشن کنم و بهت بگم... بهت بگم اون حرفيو که خيلی وقته تو دلمه.
بهت بگم اون بغضيو که خيلی وقته گلومو پر کرده.

ولی حالا می‌خوام دلمو بزنم به دريا.
می‌خوام داد بزنم تا خدا هم بشنوه.
عزيزم باور کن اينو با تمام وجودم و از اعماق دلم بهت می‌گم.
من تا حالا...
تا حالا هيچکيو تو زندگيم به اين شدت،
سر کار نذاشتم.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

۲۲ بهمن مبارک!!

امروز تولد يکيه که هممونو اون اينجا جمع کرده. کسی که برای هممون عزيزه. به خاطر همه مهربونياش، به خاطر شجاعتش، فداکارياش و خستگی ناپذيريش و ...

سولماز جونم تولدت مبارک!

ديگه هرچی بگم کم گفتم. ترجيح می‌دم چيزی نگم و به حرفهای شما گوش جان بسپارم. همتونو دوست داريم.

Best wishes for all!

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

فردا دقيقا دو ماهه که آپديت نکردم. برای اين کارم بايد بهم مدال بدين.
تو اين مدت از همه بيشتر شرمنده شما دوستای گلم شدم که همش به وبلاگ ما سر می‌زدين و به خاطر آپديت نکردن زير لب فحش می‌دادين. به خاطر همه چيز ممنونم. مخصوصا بابت فحش‌ها.

I know you're out there. I can feel you now. I know that you're afraid... afraid of us. You're afraid of change. I don't know the future. I didn't come here to tell you how this is going to end. I came here to tell how it's going to begin.

مدتی بود که فقط به اون فکر می‌کردم. ته ذهنم روز و شب فقط اون بود.
هميشه از اين می‌ترسيدم که يه وقت از دست بدمش.
هميشه از خودم می‌پرسيدم اگه از دستش بدم چی ميشه؟
اگه اونم منو تنها بذاره، من بايد چی‌کار کنم.
آخه من فقط اونو داشتم.
هميشه از خودم می‌پرسيدم که آيا تو دنيا يکی ديگه هم مثل اون پيدا می‌شه؟
يکی که مثل اون مناسب من باشه؟
آخ که اگه می‌دونست من چقدر دوستش دارم...
اگه می‌دونست که من بدون اون قادر به انجام هيچ کاری نيستم...
هميشه دلم می‌خواست برم يه گوشه و فرياد بزنم که چقدر محتاجشم و از صميم قلب دوستش دارم.
اما من لياقتشو نداشتم.
من نتونستم اونو نگه دارم. از دستم رفت.
ديگه بايد فراموشش کنم. ولی می‌دونم نميشه.

اينو می‌خوام فرياد بزنم. جوراب جونم حتی سوراخ سوراختم دوست دارم و هرگز فراموش نمی‌کنم.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط : سولماز

سلام به همه !

شده تا حالا به ۸۰-۷۰ سال ديگه فکر کنيد ؟  به ۲يا۳ نسل بعد از خودمون ؟ که چطوری زندگی ميکنن؟  مثلا زمان پدربزرگها و مادربزرگ ها هيچی نبود و فقط يه شهر فرنگ بود! زمان پدر ها و مادرهامون هم راديو و تلويزيون اومد و دوربين عکاسی ساخته شد اونم به چه گندگی و تازه سياه و سفيد!   حالا زمان ما کامپوتر و اينترنت و ماهواره اومد! دوربين عکاسی رنگی نشد که هيچ تازه کره مريخ رو هم ديدم!

حالا ديگه بعد از اين چی ميخواد بياد؟  فکرش رو بکنيد که تو همين مملکت خودمون اينترنت بشه همه کاره! يعنی همه چی به صورت ONLINE انجام بشه ...همه چيز و همه کار اول و آخرش به اينترنت ختم بشه(همين وضع کنونی يه مقدار شديدتر)  ..   البته زياد هم بد نميشه ها !  تازه خوب هم ميشه !!! ميگين چرا ؟؟؟ الان ميگم :

اگه ديگه همه چی به صورت online انجام بشه ترافيک کم ميشه ... از همه مهمتر آلودگی هوا کم ميشه.. آمار ولگردهای خيابونی و جيب برها کم ميشه !(عوضش به شغل شريف مخزنی مشغولن).... ديگه وقتی ميخواين سر ظهر يه استراحتی بکنين صدای توپ بازی بچه همسايه  اذيتتون نميکنه! چون بچم يا داره مخ ميزنه يا تو سايت ها داره بازی ميکنه اونم ONLINE !!!! ا

آمار ازدواج مياد پايين  و به همون دليل رشد جمعيت کشور کم ميشه! ولی عوضش hackerها ميشن حاکم شهر ! ديگه از چک و سفته و سند خبری نيست! همه مدارک که تایپ ميشه همون جا save ميشه اونم با تاريخ و ساعت  !!

ديگه کلاهبرداری نيست ! اگر هم باشه هیID  و يا ادرس  E-mail  عوض ميکنه !!!

 ديگه لازم نيست برای خريد نون و سبزی و ... برين تو صف يا سوپرمارکت ها واستين و خريد کنين! فقط کافيه يه PM به بقال محل بدين!!!

وااااااای چه حالی ميده ها !  اونم واسه آدم تنبلی مثل من!

ولی از شوخی گذشته فکر ميکنيد شاملو ها ، سهرابی ها، يوشيج ها، فرخزادها، بتهون ها، موزارت ها، سپهری ها و ..... توی اون دنيايی که الان صحبتش رو کردم چه جوری به وجود ميان؟؟؟

شاد باشين

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط: سولی

سلام به همه!!

خوبين که ؟؟  .. يه چند وقته که يه چيزی تو مغزم حرکت ميکنه! از اين ور ميره اون ور از اون ور مياد  اين ور!  نميدونم يه علامت سواله يا علامت تعجب! يه عالمه سوال تو مغزم حرکت ميکنه! خلاصه آشفته بازاری اين تو!!!!!!!! بد بختی اينه که هرچی هم که فکر ميکنم به هيچی نميرسم!  شما ها تا حالا به اين فکر کردين که بعد از مرگ چی ميشه ؟ چرا به دنيا ميايم؟ چرا بايد اسم درخت درخت باشه ؟ چرا مثلا به درخت نميگيم وب کم؟!!!!!!!  از يکی شنيده بودم که اگه از اين فکر ها بکنيم يه گناه بزرگه..چون کفر ميگيم! خوب من که مخصوصا به اين چيزا فکر نمکنم که !

خيلی دلم ميخواست يکی رو پيدا کنم که به همه سوال هام جواب درست بده! ولی همه يه ساز ميزنن!!  داشتم يه مطلب ميخوندم در مورد خلقت انسان . به صورت طنزه فکر کنم! نميدونم خودتون بخونين و قضاوت کنين!

خدا گفت ميخوام يه موجود جديد خلق کنم . بعدشم مشغول شد . چشم چشم دو ابرو . دماغ و دهن يه گردو.حالا بذار دو تا گوش . موهاش نشه فراموش .  بعضی ها مرد شدن و بعضی ها هم زن .. بعدش فرشته ها اومدن .. موجودهای جديد رو ديدين ولی اصلا خوششون نيومد . ترش کردن . به خدا گفتن : اين چيه آفريدی ؟ اينا جيگر همو تو دنيا ميکشن بيرون . اينا ال ميکنن اينا بل ميکنن.. ما که هستيم . برات تا صبح خم و راست ميشيم و قربون صدقه ت ميريم . اينا چين ديگه ؟؟

خدا گفت: من يه چيزی ميدونم که شما ها نميدونين! اين دردونه منه! شما ها قربون صدقه من ميرين ولی من با شما ها حال نميکنم. اخه شما ها جور ديگه ای نميتونين باشين . شما ها اصلا بلد نيستين که بد باشين .. مجبورين که خوب باشين . اما اين جونور عشق منه! من باهاش حال ميکنم. ميتونه از يه حيوون پست تر باشه! ميتونه به جايی برسه که از همه شما ها بالاتر باشه و بياد کنار خودم بشينه! اين تنها جونوريه که ميتونه منو از تنهايی در بياره! وقتی ميگه "خداااااااااااا"  دلم ميريزه پايين!  چون اون ميتونه هر کسه ديگه ای رو صدا کنه ولی منو انتخاب ميکنه !

داستانش خوشگل بود؟؟؟ حالا حق دارم که بگم تو مغزم آشفته بازاره! خدايا الهی که قربون اون بزرگی و عظمتت برم که هرچی که ساختی کنارش يه علامت سواله بی جوابه!

راستی تولد بابا عظيمی گلم رو هم تبريک ميگم.... بابايی جونم تولدت مبارک

شاد باشين و پيروز

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

تو تمام اين دنيا، تا اين لحظه، فقط و فقط يه دختره كه مى‌تونه ادعا كنه كه واقعا تو زندگى من بوده و در قلب من جا داره.
 همونى كه خـــــــــيلى دوستم داره و مى‌دونه كه چقدر بهش علاقه‌مندم.
 تنها كسى كه هيچ وقت آزارى ازش نديدم.
 همون كه هميشه در كنارمه. در خوشى، در ناراحتى، در تنهايى كه با وجود اون معنايى نداره.
 اونى كه با ديدنش شاد مى‌شم و غم دنيا يادم ميره.
 اوني كه هرشب باهم ميريم گردش و پياده‌روى.
 تنها اونه كه به من وفاداره.
 اوني كه هر روز موهاى طلايى‌شو شونه مى‌كنم.
 اوني كه شب‌ها كنار تختم ميشينه و مراقب منه.
 همون كه صبح منو از خواب بيدار مي‌كنه تا باهم بازي كنيم.
 اونى‌كه وقتى نيستم دلش برام تنگ ميشه و بهانه منو مى‌گيره.
 اوني كه وقتي برمى‌گردم خونه از ته دلش شاد ميشه و منو در آغوش مي‌گيره. و از شدت شادى سر و صورتمو ليس ميزنه و برام دم تكون ميده.
 هاپو كوچولوى قشنگم، خــــــــــــيلى دوست دارم.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

يه چيزيو ميدونی؟ اين دنيا پر از آدماييه که وقتی بهت احتياج دارن، تو هفت تا سوراخ هم که قايم شده باشی، زير سنگ هم که باشی بالاخره پيدات می‌کنن و بايد کارشونو راه بندازی.
اما خدا نياره اون روزو که تو با اونا کار داری عمرا اگه دم به تله بدن. يا نيستن، يا در دسترس نيستن، يا اونقدر امروز فردا می‌کنن که خودت بی‌خيال کل ماجرا بشی.

پس بياين در اين ماه دست به دعا شيم و با هم اين دعا رو بخونيم.

بارالها، اين مردم را هميشه محتاج و نيازمند نگه دار.
الهی آمين.
خالقا، بر درد و رنج بيافزا.
الهی آمين.
خداوندا، بر توانايی‌های ما بيافزا که گره از مشکل اين مردم بی صفت بگشاييم.
الهی آمين.
بار پرودگارا، اين ملت را هميشه در جستجوی ما نگاه دار.
الهی آمين.
ای آفريننده اين چند ميليارد کهکشان، به وسعت اين جهان هستی قسم، مارا در اضمحلال نسل بشر ياری ده.
الهی آمين.

خدايا، مثل نمیدونم چیچی پيغمبر (ادریس بود گمونم)، اين نفرينو بر کمر ما بزن. آخه پدرسوخته ها خجالت نمی‌کشين همچين دعايی می‌کنين؟

ياد اين قصه افتادم که پدرم بچه‌گيهام برام تعريف می‌کرد.

قصابی بود که يه روز يه تيکه استخون کوچيک می‌پره تو چشمش و در نمياد.
ميره پيش طبيب با يه تيکه بزرگ، گوشت حسابی تو دستش.
طبيب هم هر روز اين چشمشو دوا می‌زد و می‌بست و می‌گفت فردا بيا تا ببينم می‌شه درش آورد يا نه؟
استخون که چشم قصابو می‌سوزوند، از شدت درد هر روز می‌رفت و تو دستش گوشت راسته عالی می‌برد و با کلی احترام و خواهش‌تمنا می‌داد به طبيب.
تا يه روز طبيب نبود و پسرش خيلی راحت استخونو در مياره.
طبيب که برمی‌گرده، پسرک با افتخار شاهکار پزشکيشو برای پدر تعريف می‌کنه.
طبيب هم می‌گه از اين به بعد به جای کباب و راسته، زهر مار می‌خوری!

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط :سولماز

سلام به همه

راستش  يه ۲۰ دقيقه ای ميشد که داشتم فکر ميکردم که ببينم چی بنويسم.. والا مطلب زياد دارم ..ولی يا طولانيه(که من خسته ميشم تا تایپش کنم)..يا جاش نيست که اينجا مطرح بشه!  خلاصه مونده بودم که چی بنويسم و چی ننويسم که يهو صدای اقای همسايه بقلی اومد! ميخوام اين پست در مورد اين خانواده بنويسم که کشتن منو !

فقط تورو خدا نگين غيبت بود و پشت سر مردم حرف نزن..فقط ميخوام بگم چه آدمهايی دور و بر ما هستن

اين اقای جمالی چون خونشون تقريبا چسبيده به اتاق من ، ولی بازم چيزی حدود ۴-۳ متر فاصله داريم‌،من کاملا ميفهمم چی بهم ميگن تو خونه! البته من زياد تقصير ندارم .. اينا بسکه داد ميزنن و حرف ميزنن منم ميشنوم ديگه !   اين از اين .

نکته جالب بعدی که بين من و بابام سوژه شده اينه که اين آقا فرهنگی هستن و دبير رياضی هستن..خدا نکنه براش مهمون بياد.. به خدا قسم تو سرما و تو گرما بيچاره ها رو تو حياط نگه ميداره ..زمانی هم که طرف ميخواد بره شروع ميکنه : آقا بفرمايين بالا در خدمت باشيم.. آقا بفرماييد بالا يه چايی در خدمت باشيم اينجا بده!..حالا اگه کم حرف بزنه خوبه ! عين ۱۰ ساعت راحت براتون حرف ميزنه!!!!

جديدا هم که پرايد خريده( الانم دزدگيرش فعال شدهحلال زاده!!)...داشتم ميگفتم جديدا هم که يه پرايد خريده . ما رو خفه کرده با دزدگيرش..هر شب هم ميشوره بد بختو..نميدونم چرا رنگش نميره..البته اول مشکی بود الان دودی شده ! من جای ماشينه بودم سفيد متاليک ميشدم!

يه چيز جالب ديگه : (خدايا ببخشيدا ..نميخوام غيبت کنم..ولی باحاله)..اين آقای همسايه از اوناييه که ۱ شبه به پول رسيده و به قول معروف گاو و گوسفندشو فروخته و به پول رسيده(خدا زيادش کنه) ..خلاصه اين آقاهه يه آيفون تصويری گرفته.. به مرگ خودم وقتی ميخواد زنگ بزنه اول مو هاشو درست ميکنه بعدم يقه لباسشو بعد زنگ ميزنه!!!!!!!!!!

وقتی هم که بهش يه چيزی ميگی و ميخواد مثلا بگه که اره منم بلدم شوکه بشم ميگه : فرمايش ميفرماييد!

حالا اينا فقط ماله آقاهه بود... من تا به امروز که نزديک به ۵ ساله که اينجا زتدگی ميکنم هنوز که هنوزه صدای زنشو نشنيدم... بهش سلام ميکنم يا جواب نميده يا پشتشو ميکنه به آدم !!! اينم يه جور فرهنگيه ديگه !!!!

حالا اگه حرفامو باور ندارين من يه تور مجانی براتون ميزارم بياين و با چشم خودتون ببينين!

حالا که خونديين يه کامنت هم بزارين..ثواب داره! برای آخرتتون يه چيزی جم کنيد..کامنت بزارين من و ساسان هم دعاتون ميکنيم! ! اين وبلاگ هم دنيويه هم اخروی!!!!  

به کوری چشم دشمناتون : شاد باشين و پيروز و موفق  

فدای همتون : سولی

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

تا حالا شده که احساس کنی قدرتو هیچ کس نمی دونه؟
شده با خودت بگی من حقم بیشتر از این حرفاست؟
شده یه چیزی بخوای ولی بهت ندن؟
یا بخوای همه چیزو بهم بزنی؟ بریزی و بری؟
یا اصلا حقتو بگیری؟ اون چیزی که فکر می کنی حقته. یا شایدم بیشتر از اون.
تا حالا احساس کردی که تنهایی؟ تنهای تنها. فقط خودتی و خودت.

آهای. تویی که هیچ کس قدرتو نمی دونه! خود تو قدر دیگرانو می دونی؟
چیزی که حقشونه و لیاقتشو دارن بهشون می دی؟
چیزایی که از تو می خوان براشون انجام می دی؟
اصلا کی گفته که حق تو بیشتر از اینه؟ تا حلا فکر نکردی که همینم میشه ازت گرفت؟

به نظرت هر کس هر بلایی سرش میاد حقش نیست؟ فکر کردی اگه عدالتو می دادن دست تو، خیلی بدتر از اینا سر ملت میاوردی؟

چرا آدمای خوب زود از بین می رن، یا بچه دار نمی شن، اما اونایی که همیشه مزاحمن تا ابد ول کن این دنیا نیستن تا بلکه دیگران از دستشون یه نفسی بکشن؟
حتما چون زندگی یکنواخت نشه، یا شاید اصلا مدلش اینه که آزار و اذیت کنی؟ عدالتی نیست اصلا؟

نظر تو چیه؟

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط : سولماز

سلام به همه

راستش امروز خيلی خوشحالم و دلم ميخواست که شما ها هم تو خوشحالی من شريک باشين حالا چرا خوشحالم چون امروز تولد اونی که من خيلی خيلی دوستش دارم .. نميدونم ميدونه يا نه که بهترينه منه

امروز تولد يه دوست خوبه .. تولد يه مهربون ..تولد يه بچه شيطون و دوست داشتنی  با روحيه خاص خودش..تولد کسی بهترين يار من بوده و تو همه شرايط کنارم بوده .. 

 براش بهترين ها رو آرزو ميکنم ..  دلم ميخواد که هميشه شاد و خوشحال و شيطون باشه ..  دلم ميخواد به همه آرزو هاش برسه .. دلم ميخواد تو زندگی شخصيش و اجتماعيش موفق باشه و خلاصه اينکه دلم ميخواد همه خوبی ها و خوشی ها و موفقيت ها مال اون باشه

بهترين من     ساسان عزيزم   تولدت مبارک

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط : سولماز

سلام به همه

راستش برای اين پست هيچی ندارم بنويسم . چند تا بلاگ هم سر زدم چيزی گيرم نيومد!!!

ولی دلم ميخواد از تلويزيون های اون ور آبی بنويسم براتون.. نظرتون چيه؟؟

شبکه های ۲۴ ساعته!! البته فقط يه اسم يدک ميکشه چون ۲۰ ساعت رو با تبليغات ، ۳ ساعت وراجی و زياآب زنی و ۱ ساعت هم آهنگ های درخواستی سر و تهش رو هم ميارن!

توی هر شبکه و برنامه هاشون از ۲ بخش تشکيل ميشه : توجه کنين:::>

بخش ۱) رسومات

۱)هر شب صاحب هر شبکه مياد جلو دوربين و از خودش و ايام کودکيش د فلان خيابون  و زندگی خصوصيش حرف ميزنه يا برای مدير فلان شبکه خط و نشون ميکشه! و يا انقده از يکی تعريف ميکنه که آدم حالش به هم ميخوره

۲) رسم بر اينه که هر شب يه دکتری چيزی ميارن که برنامه ها رو پر کنن.از متخصص پوست و مو گرفته تــــــــــــــا روانپزشک و اين جور چيزا! تازه اونيم که مياد انقده انگليسی حرف ميزنه آدم قاطی ميکنه!

۳) برنامه پر مخاطب آهنگ های درخواستی:> هر شبکه ۱۰ تا برنامه با همين عنوان داره !جالبيش اينه که يا اون آهنگ اماده پخش نيست . يا يا اجازه پخش ندارن يا قبلا پخش شده يا هفته بعد پخش ميشه  يا اينکه اصلا با اون خواننده لجن و عمرا اگه ازش  چيزی پخش کنن

۴)رسمه که هر شبکه برای خودش يه آرايشگر داره و اون ها هم تبليغ محصولات خودشونو ميکنن مثل KAYLA و محصولات زيبايی مهناز

۵) هر شبکه هر ساله ۱ روز به اسم تلتان داره . يه جور در آمد خارجی!!!

بخش ۲) تبليغات:::>

 که مهمترين چيز در شبکه ها به حساب مياد و برای چشم و هم چشمی ۱ ساعت تبليغ پخش ميکنن!!!!  اونم ۲ جور تبليغ هست  .. برای خواننده ها که خودش دنياييه و محصولات

مثلا : معين = صدای عشق/  شادمهر عقيلی = صدايی به وسعت يک سرزمين/ حميرا= اعتبار موسيقی ايران / منصور= صدای نسلی که تنها او را ميخواهد / ابی= آقای صدا/ شهره=ملکه صحنه ها/ گوگوش=شاه ماهی موسيقی ايران / بيژن مرتضوی=مردی ايستاده بر بام دل ها/حبيب= مرد تنهای شب/ هنگامه= با صدايی گرم و متفاوت/ مهران= پديده جديد موسيقی/ و حجی جون= بمب خنده

بخش بعدی ميرسه به تبليغات محصولات که خفه کردن ديگه  همش هم مربوط به دبی ميشه: بين القصرين - القبائل - ارض الهدايا-پاريس گالری- نينا گالری-دی تو دی...محصولات غذايی گلزار و ميعاد و زرين با ائن تبليغ مسخره اش( يه دونه ساندويچ ميخوام بدون خيار شوربدون خيار شور نميشه اين ساندويچ جور نميشهآهــــــا  ....) انواع رستوران مثل آريا - پريسا - دانيال-

آژانس های مسافرتی آرتميس تراول و پارسا تراول- کاباره تهران و لولو الخليج.. انواع تبليغات برای تورها- انواع شرکت های مهاجرتی مثل Diploma و آگهی های مهاجرتی به کانادا-استراليا-دبی.

.-IHB Group &vivandy group با انواع ماساژور و محصولات بهداشتی و..  ــ لوازم خانگیBEEM - روغن موتور Artod - تبليغ برای کنسرت های مختلف( ۸شهريور ترکيه با منصور  و سياوش قميشی ــ۲۶ شهريور در دبی با معين - هنگامه-شادمهر عقيلی)

اگه بخوام براتون از تبليغات بگم تا فردا صبح طول ميکشه ..  ميبينين ترو خدا .. اينم شد برنامه .. حالا اينجا ۲ تا نتيجه گيری اخلاقی ميشه گرفت:

۱) نه اين ور برنامه درست داره نه اون ور....

۲) من چقده بيکارم که تمام اين ها رو حفظم ديگه!

برامون کامنت بزارين .. از بابت تاخير هم بسيار بسيار شرمنده

 

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

سلام به همه دوستای نازنينم،
 نمی دونم چه روزگاری شده. هرکی از مامی جون قهر می کنه صاف مياد اين وبلاگ ما رو هک می کنه.
 بگذريم. مانی جون انگاری اينجاشو نخونده بودی.
 ما بالاخره وبلاگمونو با کمک بابا عظيمی (سايت جالب و پرطرفدار ساحل آرامش) پس گرفتيم.
 
 نمی دونم تا کی بايد اين مصيبت ها رو تحمل کنيم ولی مهم اينه که الان تنهايی ماه مال ماست و حاضر نيستيم به هيچ قيمتی از دست بديمش.
 فعلا زياد پرحرفی نمی کنم. ولی اولين کاری که بايد بکنم اينه که اين قالب بدترکيب و خراب رو عوض کنم و يه چيز بهتر بذارم.
 ديگه اينکه اين مژده رو بدم که به زودی گيتار هم به ليست سازهامون اضافه ميشه و تا چند روز ديگه يه آهنگ از کاوه يغمايی که اين آهنگشو خيلی دوست دارم (با دوئت پيانو و گيتار)  اجرا می کنم و می تونيد گوش کنيد.
 
 فعلا تولد وبلاگمون مبارک.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط: سولماز

سلام به همه دوستای گلم...

۷ مرداد اولين سالگرد شروع اين وبلاگ هست .. راستش باورو نميشه که ۱ سال گذشته... انگار همين ديروز بود که بهرنگ و سارا عزيزم که دلم براشون خيلی تنگ شده پيشنهاد نوشتن وبلاگ رو به من دادن!!

چقدر زود گذشت ..  روزهای خيلی خوبی برام بود.با همه سختی هاش،مشکلاتش..گرفتارياش..و اعصاب خورديهاش. ولی برام هيچ کدومش اهميت نداشت.... يادش به خير اون موقع ها تنها ويزيتور های من سارا و بهرنگ بودن.ولی الان شکر خدا دوستای خيلی عزيزی پيدا کردم.از سارا و بهرنگ ممنونم که منو انداختن توی خط پرشين هرچند که خودشون بقيه راه رو ادامه ندادن... ممنونم از : محسن عزيزم.رضا نازنينم..سعيد کوچولو خودم . فرشته وروجک..سهيل عزيزم (که الان خيلی وقته ازش خبر ندارم.)..بابا عظيمی مهربونم..امام مجيد اول...پارسا عزيز.. ابوالفضل..کاوه..داريوش..فرامرز..امين جون و داييش.. يهدا..سارا باران..فرزاد..هادی..مهدی..شهرام..پروانه..و.........همه دوستای عزيزديگه ای که اسم هاشون با عرض شرمندگی يادم نيست.. بازم از تکتکتون ممنونم و متشکر.. راستش من موفقيت اينجا رو مديون ۱ نفر هستم اون ساسان عزيزم.شايد اگر ساسان نبود من هم انجا رو برای هميشه ميبستم. ۲۳ شهريور هم شروع نوشتن ساسان تو اين وبلاگ هست.(۲روز بعد از تولدش)

ديگه نميدونم چی بگم.. خيلی حرف ها داشتم برای اولين سالگرد اندوه تنهايی سابق و تنهايی ماه فعلی داشتم.ولی هيچی يادم نمياد..ببخشيد ديگه...

راستی ديروز تولد سعيد کوچولوی عزيزم بود.دوست خوب و مهربونم و برادر دوست داشتنی من..همينجا بازم تولدش رو تبريک ميگم و براش آرزوی ۱۰۰۰۰سال زندگی با تنی سالم همراه با موفقيت و پيروزی ميکنم. سعيد نازنينم تولدت مبارک

برای همتون روزهای خوبی آرزو ميکنم

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

تا حالا شده از خودت بدت بياد؟
تا حالا آرزويی داشتی که هيچ وقت برآورده نشه و تو هم نتونی هيچ کاری بکنی؟
ببينم شده که آرزو کنی يکی ديگه باشی فقط برای اينکه از مشکلاتت فرار کنی ولی درست همون لحظه ببينی که يکی ديگه هست که حاضره تمام زندگی شو بده و جای تو باشه؟
اصلا شده که ببينی ديگه هيچ جوری بهت خوش نمی گذره؟
و اون چيزی که می خوای نداشته باشی؟ اما يکی رو ببينی که با حسرت به چيزايی که داری نگاه می کنه؟
تا حالا شده که روزی هزار بار آرزو کنی که تنها باشی؟ تنهای تنها وسط يه جای بزرگ؟ اونوقت وقتی تنها شدی دلت بگيره؟
شده که حس کنی کسانی که يه روزی دوستشون داشتی و می گفتی اگه تو نباشی من می ميرم ديگه حوصلتو سر ببرن و حتی نتونی برای چند لحظه بيشتر تحملشون کنی؟
تا حالا شده کلی نقشه بکشی و کلی خودتو ديگران و جمع کنی که خوش بگذزونين ولی وقتی باهاشونی با خودت بگی کاش زودتر تموم شه؟
شده دلت بخواد دل اونی که می دونی جونش به تو وابستس بشکنی ولی وقتی تو چشماش نگاه می کنی اشک تو چشات حلقه بزنه؟
تا حالا چند تا رفيق نيمه راه داشتی؟ مگه تو نبودی که می گفتی من هميشه تا آخر همه چيز بودم و هستم. شده بخوای رفيق نيمه راه بشی؟
بری. بری اون جايی که هيچ کس نبينتت.
تا حالا در عين غصه خنديدی؟ سخته نه؟ شده دلت بارونی باشه ولی لبت خندون؟

بهشون فکر کن. اينجور وقتا چی کار می کنی؟ چه حالی بهت دست می ده؟
 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط : سولماز

سلام...

يه داستان بلند نوشته بودم و نيومده تو بلاگ.. من چی کار کنم از دسته اين پرشين بلاگ اخه!!!! مرضه اعصاب و روان گرفتم به خدا  ۱ ساعت نشستم تایپ کردم حالا ميبينم هيچيش نيست !!

حسشو ندارم دوباره بنويسم ولی قول ميدم تو UPبدی براتون بنويسمش.. قشنگ بود .. الان براتون يه شعر مينويسم فعلا..  حالم بد گرفته شد.. 

تو يه خورشيد شکسته، من زمين سرد و خسته

بی حرارت وجودت ، توی بهت غم نشسته

من ديونه عاشق ، به خيالم تو خدايی

همه شب بيدار ميموندم ، که با سحر بيايی

من ميخواستم توی رگ هام،معنی زندگی باشی

به تن خسته عاشق ، نور آرزو بپاشی

واسه تو فرقی نميکرد ، بودن و نبودن من

پای خستمو نديدی ،لحظه تلخ شکستن

تو هنوز تو اسمونی،من زمينم که اسيرم

من بازم در انتظارم،که نفس از تو بگيرم

تو يه غريبه من يه عاشق،که برات دل نگرونه

فاصله بين من و تو از زمين تا آسمونه

روزهای خوب گذشته،کاشکی بر ميگشت دوباره

شب های سر جدايی،باز ميشد پر از ستاره

کاش ميديدم که نگاهت ،پر از عشق مهربونه

از لب تو ميشنيدم،غزل ها عاشقونه

تن من پر از شکايت،دل من پر از حکايت

من ميخواستم با تو بشام،برسم تا بی نهايت.........

نه ميدونم شاعرش کيه نه ميدونم آهنگ سازش کيه  ..فقط ميدونم شهريار عزيزم اين اهنگ رو خونده...شاد باشيد و پيروز

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

دیروز ساعت 11 امتحان آمار و احتمالات داشتم.
چند روز بود که تا صبح به زور چایی و نسکافه و قهوه و پیانو نمی خوابیدم و درس می خوندم.
تا پریشب عین چی می خوندم و یه برگه تقلب هم آماده کرده بودم هرچی فرمول بود می نوشتم توش.
چند صفحه بیشتر نمونده بود. شب امتحان رسیدم به دو صفحه آخر دیدم که خودش دو فصله.(که من دودره کرده بودم)
دیگه برگه تقلبم پر شده بود و جا نداشت. هر چی به خودم فشار آوردم دیدم نه. حالیم نمیشه که نمیشه.
رفتم خوابیدم. صبح عین شازده ها پاشدم. یه صبحانه مفصل خوردم و رفتم دانشگاه. رفتم جلوی بورد. برعکس همیشه خلوت بود. همه سر جلسه بودن. اسممو پیدا کردم. کلاس 352 آخرای کلاس افتاده بودم (خوراک تقلب)
کاملا ریلکس رفتم تو سلف. یه ساندویچ و یه نوشابه سفارش دادم. گفتم گشنمه (دستمو رو شکمم می کشیدم!!!). یه ساندویج بده بخورم. گفت این امتحانا همه چیزو ازتون گرفته. چی بدم؟ همبرگر؟ کوکتل؟ ...؟ گفتم خودت چی دوس داری؟ گفت من که گشنم نیست. گفتم ولی من گشنمه خیلی هم گشنمه. خندش گرفت. خلاصه سفارش دادم. تا حاضر بشه یه دونه از اون آشغالا هم دود کردم و یک ساعت بعد که امتحانم تموم شد، برگشتم رفتم خونه.
بعد از امتحان موفقیت آمیزی که دادم، نشستم به خوندن درسای دبیرستان و امروز هم محض زورآزمایی رفتم کنکور دادم. البته همش به پیانو زدن گذشت درس نخوندم. فکرشو بکن. برای کنکور همش 3 ساعت درس بخونی. اونم فقط عمومی.
از کنکورم بگم. پم پم شو خوردم خیلی مزه کرد. البته مهم هم همون پم پم بود. بقیش خیلی اهمیت نداشت.
ادبیاتش خوراک بود. زبان 100% عربی هم میتونستم همشو بزنم ولی وقتی چند تا تست آخر مونده بود تازه فهمیدم دارم سوالای سالی واحدی ها رو جواب می دم. ها ها ها. اعصابم خورد شد.
ریاضی بد نبود: این که سخته ولش. این که طولانیه ولش. اینو که یادم نمیاد ولش. اینم که جوابش در نمیاد.
فیزیک و شیمی
(she + me)
رو که می خوندم تازه خورد خورد یادم میومد. اتل متل توتوله (اتیل، متیل، فنل، بنزن، ...)
می خواستم یه متن راجع به چیزایی بنویسم که به موضوع وبلاگ مربوطه. راجع به یه
Angel
یه فرشته مثل این که بعضی وقتا باید دست آدمو بگیره و فرشته نجاتش بشه.
من که آمار و کنکور و 1001 چیز دیگه رو بیخیال شدم. اینم روش. هه هه.

Turn around
Every now and then I get a little bit lonely and you're never coming round
Turn around
Every now and then I get a little bit tired and listening to the sound of my tears
Turn around
Every now and then I get a little bit nervous that the best of all the years are gone by
Turn around
Every now and then I get a little bit terrified when I see the look in your eyes
Turn around
Every now and then I fall apart
And I need you now tonight
And I need you more than ever
And if you only hold me tight
We'll be holding on for ever
Once upon time I was falling in love
Now I'm only falling apart
There's nothing I can do, a total eclipse of the heart
Once upon time there was light in my life
Now there's only love in the dark
Nothing I can say, a total eclipse of the heart

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط : سولماز

سلام به همه دوستای گلم

راستش اومدم فقط يه مطلبی رو براتون توضيح بدم:

من جديدا يه وبلاگی زدم به اسم  خيلی غريبی واسه من ....!! که تصميم دارم تو اين وبلاگ فقط از نوشته ها و شعر های خودم استفاده کنم..راستش اول تصميم داشتم که اين کار رو اينجا انجام بدم ولی بعدش پشيمون شدم .. چون اين وبلاگ مخاطب خودش رو پيدا کرده و من صحيح ندونستم که با نوشته هام بخوام حوصله شما رو سر ببرم و برای همين تصميم گرفتم نوشته هامو جايی ديگه پياده کنم و کسايی که به اين سبک نوشته علاقه دارن ميتونن به اون وبلاگ سر بزنن!

فقط تورو جون اون کسی که دوست داريد نگيد که من ساسان رو تنها گذاشتم و يا اينکه رفيق نيمه راه بودمو ... از اين جور حرف ها.. من نه با ساسان مشکلی دارم و نه با کسی ديگه!  فقط برای احترام به علايق شما اين کارو کردم.. 

يه نکته ديگه : من به کسی نگفته بودم که وبلاگ جديد زدم. حتی به ساسان . ميخواستم که در UPجديد اعلام کنم ولی امروز بعد از چک کردن وبلاگ ديدم بابا عظيمی و پارسا عزيزم و بقيه برام کامنت گذاشتن!!! کلی ذوق کردم.....(البته فکر کنم برای پارسا گفته بودم تو کامنت) خلاصه اينکه يه وقتی سو ء تفاهم نشه...

مطلی بعدی اينکه نميدونم چرا قالب وبلاگ عوض شده؟   از ساسان پرسيدم ولی از اونجايی که هيچ وقت من نميتونم offline بگيرم نميدونم چی جوابم رو داده!!!! به نظر شما اين قالب خوبه يا عوض بشه؟؟؟؟

خلاصه فکر نکنيد يه وبلاگ جديد زدم ديگه همه چی يادم ميره ها!!! اينجا برای هميشه کلبه تنهایی من باقی ميمونه..يادتون نره..تازه چند وقت ديگه تولدشه

خوب گفتنی ها رو گفتم... منتظر شما و نظراتتون هستم.

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

سلام به دوستای گلم.
چند وقتی هست که آپدیت نکردم. البته مرتب آنلاین می شدم. حالمم ای، همچین، خوب بود. در گیر امتحانا هم نبودم. چه مرگم بود؟، خودمم نمی دونم.
اما امروز دانشگاه بودم. از صبح تا حالا (مثل هر هفته شنبه ها)
رفتم سر کلاس تصفیه آب و فاضلاب. روز آخر ارائه تحقیق بود. منم که GIS رو برداشته بودم و رفتم ترکوندم. همه دهنا باااااااااااااز!
بعد سر کلاس نشستم به انجام پروژه متره (آخه اونم روز آخرش بود)
نرسیدم تموم کنم. رفتم تو کتابخونه. کتابخونه که چه عرض کنم. پیست اسکیت. زمین فوتبال. همه بدو بدو. داد و فریاد. با بغل دستی باید فریاد می زدم تا بشنوه.

همینطوری نشسته بودم که دیدم چند تا از بچه ها یه عکسو بهم دیگه نشون می دن و می خندن.

انصافا خنده هم داشت. بچه های دانشگاه با هم تبانی کردن ، شماره یکی از بچه ها رو داده بودن به دوست دخترشون. اونم این پسره بیچاره رو سر کار گذاشته بود. باهاش میدون ولیعصر قرار گذاشته بود، بعد بچه ها رفته بودن ازش عکس گرفته بودن.
چه عکسی. بنده خدا یه گل رز هم تودستش، درست 50 دقیقه انتظار کشیده. طفلکی.
آخرم اومده بود از ما می پرسید آخه چرا نیومد؟ یعنی اومد ولی جلو نیومد؟
ما که مرده بودیم از خنده. ولی دلم به حالش سوخت. آخه خود منم سر کار بودم. ولی دیگه نه این مدلی.

نتیجه اخلاقی1: این که آقاجان اولا تا وقتی که شماره موبایل ازش نداری، قرار مدار نذار. که اگه سر کار بودی، زنگ بزنی فحش بدی یا به عنوان تخلیه چاه بچسبونی به در و دیوار.
نتیجه اخلاقی2: دوما اینکه اگه دیدی سر کار موندی و نیومد، فوری بفهم که این شاهکار کیه و اصلا ربطی به تیپ و قیافه شما نداره

بگذریم. همه اینا که گذشت، من یادم افتاد که ای بابا. هفته دیگه امتحانا شروع میشه. منم که نه کتاب دارم. نه جزوه. نه نمونه سوال. (حالا درس خوندن پیش کش)
رفتم کتابفروشی دانشگاه:
من: سلام. ااااااا... چیزه. کتاب برای ریاضی 2 دارین؟
آقاهه: بله. کدوم استاد.
من بعد از کلی فکر کردن و من من کردن: یادم نیست. همون که سیبیل داره.
آقاهه با خنده: اینجا ایرانه. اکثر مردا سیبیل دارن.
من: (تو دلم گفتم تو که نداری. منم ندارم یعنی چی؟) گفتم همونی که چشمای عسلی داره. موهاش رگه های سفید و بور داره.
گفت: وطنی؟
من: نه. وطنی نیست.
- : کمالی؟
- : نه اونم نبود.
- : خاتون آبادی؟
-: آره آره خودشه.

یه کتاب آورد به چه گندگی. گفتم بابا اینو کی می خواد بخونه. من یه هفته وقت دارم واسه ریاضی 2 و معادلات دیفرانسیل.
چند تا دیگه در آورد.
گفتم اينا که عکسشون کمه. يکی بده که عکس زياد داشته باشه.
خنديد.
 اونی که از همه کمتر بودو برداشتم.

گفتم معادلات چی؟
واسه این دو تا کتاب آورد. یکی درس. یکی تمرین. هر کدوم 400-500 صفحه شایدم بیشتر.
- : اینا چیه. من اینا رو چیکار کنم.
خلاصه یکی دیگه رو برداشتم دیگه.
گفتم آمار و احتمالات مهندسی چی؟
پرسید مهدیزاده؟ گفتم آره. گفت تموم شده.
(اه. بخشکی شانس.)
من: تصفیه چی؟
اونم دو تا کتاب بود. گرفتم.
گفت: لابد استاتیک هم داری؟
گفتم: به، کجای کاری. استاتیک که هیچی. مقاومت هم دارم.
گفت اینجاست که باید بگم عزیز دل برادر...
حرفشو قطع کردم گفتم آمپولشو نداری؟
خندید گفت: شما انگاری دانشگاه خیلی کم میای.
گفتم نه قربان. اتفاقا من همیشه اینجا پلاسم. چطور؟ قیافم آشنا نیست؟ ولی من همه کلاسامو حاضری می زنم.
دیگه مرد از خنده. گفت والا کار تو با آمپول درست نمی شه. سرم لازمه ولی این کتابو بگیر. هرکی برده، راضی بوده.
گفتم: بستریم نمی کنی؟
حالا همه در تعجب مونده بودن که من چی میگم که این داره اینجوری می خنده.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط : سولماز

please remember

How we laughed

How we cried

How this World

Was your's and mine

And how no dream

  Was out of reach

I stood by you

You stood by me

We tookeach day

And made it shine

We wrote our name's

Across the sky

We ranso fast

We ran so free

And i had you

And you had me

Please remember

سلام به دوستای گلم! دلم براتون تنگ شده بود.. بدون اجازه ساسان من UP کردم.آخه فکر کنم که نزديک امتحانات باشه و ساسان عزيزم مشغوله! براش آرزوی موفقيت ميکنم..

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط: سولماز

سلام

به خدا نميدونم ديگه چی بگم از شرمندگی

يه سوال ازتون داشتم.. ببينم کی ميتونه جواب بده!

   اگه يه سنگ از اسمون بياد پايين فکر ميکنيد کجا ميفته؟؟؟؟؟

الان خيلی هاتون ميگين رو زمين. رو يه ماشين مدل بالا! رو يه کوه .. تو جنگل .. تو بيابون.. بالاخره يه جايی ميفته!   ولی الهی که من فداتون بشم    همش اشتباه بود!    اگه يه سنگ از آسمون بياد حالا فرضا  هر ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال يک بار ، همون يه بارشم ميفته رو سر من!  اينجوری بگم براتون که ديگه خسته شدم!  هر چی بلاست اول سر من مياد .. فکر نکنيد که من نا شکر هستم يا تحملم کمه.. به خدا من تحملم خيلی خيلی زياده!    ولی ديگه دارم کم ميارم! خودتون قضاوت کنين خوب:

   رفتم دکتر گفت بايد پات جراحی بشه! گفتم خوب باشه! گفت البته زياد نگران نباش. اين يه موردی هست که تو هر ۱۰۰۰ نفر يکی اينجوری ميشه!   شب بعد از جراحی رو تختم که دراز کشيده بودم و جای دشمناتون خالی داشتم از درد ميمردم با خودم گفتم: خدا جونم قربونت برم! حالا چرا من!!!

يه مدت (فکر کنم پارسال)  دست به  هرچی ميزدم يا ميسوخت يا جرقه ميزد!! ديگه خسته شده بودم .. کافی بود دستم خيس باشه . يه تماس کوچولو با يه چيز فلزی داشته باشم!! اگه بدونين چه شوکی به بدن من وارد ميشد!  خلاصه رفتم دکتر! گفت تو هر ۱۰۰۰۰۰ نفر يکی اينجوريه!    گفتم راه حل چی هست؟ گفت : يه ذره آب از مغز ت خارج ميکنيم!!!    منم شجاع  ديگه دنبالش نرفتم  شانس که نداريم  حالا ميزنن قطع نخاع ميشم .. خيلی خوشگلم حالا زمين گير هم بشم!!!!!!!

آره ديگه .. جونم براتون بگه که اين يه مدت هم که نبودم  keyboard م سوخته بود! يه روز ديدم سيستم بالا نمياد .. بردمش که ببينم چشه.. آقاهه گفت:ولتاژ اضافی بهش وارد شده!!!!!  منم اصلا به روی خودم نياوردم  ..  خلاصه اين شد که من ۲ هفته نيومدم.. با خودم عهد کرده بودم که دست به چيزی نزنم.. مامانم ديد اينجوری رفت برام يه keyboard گرفت! اومدم برای ساسان تعريف کردم... همون روز بدون دخالت من!!!!!! کابل برق با کابل تلفن ما قاطی شد!!! قرار شده بود به ساسان ويروس بدم که ديگه تا اون بياد منم DC شدهم تلفن يه ۳ روز قطع بود!   

حالا يه سوال:‌

 اگه يه سنگ از اسمون بياد پايين فکر ميکنيد کجا ميفته؟؟؟؟؟

 حالا حق دارم شاکی باشم يا نه؟؟؟؟! 

 ولی هميشه يه جمله از پائولو کوئليو(چقده سخته نوشتن اسم پائولو کوئليو ) توی ذهنم هست:  بگذاريد با روزگار خود از در آشتی در آييم!نبايد از ياد بريم که زندگی هوادار ماست! او نيز خواهان رشد است! بگذاريد ياريش کنيم

  خوب اينم از اين ماجرا ها! راستی ممنونم که اين يه مدت ساسان عزيز منو تنها نگذاشتين.مرسی

                                   (ساسان جونم ممنونم تو هستم برای هميشه)

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

آدمها همه چيز را همينجور حاضر و آماده از خدا مي‌خواهند. اما چون مغازه‌اي نيست كه دوست معامله كند، آدم‌ها مانده اند بي‌دوست.
تو اگر دوست مي‌خواهي، مرا اهلي كن.
پرسيد اهلي كردن يعني چه؟
گفت يعني ايجاد علاقه كردن. و اين چيزي است كه اين روزها بايد توانست.
پرسيد راهش چيست؟
گفت بايد صبور باشي!

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

سلام سلام.

سولماز پيغام داده كه كيبورد كامپيوتر زغاليش داره به نفتي آپديت مي‌شه و تا مدتي نمياد. اين بود كه مجددا نوبت بهم خورد.

الان دارم در شرايطی آپديت می‌کنم که هر دوتا مادربزرگم تو بيمارستانن يکی تو ccu اون يکی هم همين روزا مرخص ميشه!!

در نتيجه بنده در اين چند روز از نعمت پدر و مادر محروم هستم.
از نظر غذا مشکلی نيست. چون مادرم می‌دونه که اگه يه روز تو خونه غذا آماده نباشه، چند نفر از گرسنگی ميميرن و ما بقی هم به علت نزاع بر سر خوراکی‌های موجود.
شستن ظرفها و لباسها کار آسونيه چون همشو ماشين ميشوره و خشک ميکنه. فقط ميمونه چيدنشون و اتو کردن!!

امروز برای سومين يا چهارمين بار در عمرم مجبور شدم که از اتو استفاده کنم. ولی اين بار برخلاف دفعات قبل تلفات نداد. (به قولی No casualty). آخه هر سری يا دستمو می‌سوزوندم يا لباس نايلونی رو باهاش آب می‌کردم.
۲تا تی‌شرت بود و يه پيرن (=پيراهن). که بعدا فهميدم پيرنه خوب اتو نشده. تی‌شرت سرمه‌ای روش خط‌های سفيد افتاده (نمی‌دونستم لباسای تيره موقع اتو سفيد می‌شن) و اون يکی تی‌شرت هم کثيف بود و بايد شسته می‌شد!!!!!!!!

آخرين باری که من دست به اتو زده بودم يکی دو سال پيش بود که مادرم فقط واسه يه ماه و نيم رفت آلمان و وقتی برگشت خونه ناباورانه به همه جا نگاه می‌کرد.

مادرم امروز رفته بود خونهء مادربزرگم که وسايل مورد نيازو ببره که همين الان با يه جعبه شکلات merci برگشت. تو فريزر کشفش کرده بود. عجب روزگاريه هــــــــا! اينا رو می‌خوره بعد ميره بيمارستان. بچه شده ديگه. بايد براش يه خرس کوچولو و يه روروک بخريم ببريم بيمارستان

تو نوشتهء قبلی گفته بودم می‌خوام مثل سابق بنويسم. اما قبل از اينكه يه داستان ديگه از سری ماجراهاي اشكان و سونيا رو بگم، مي‌خوام راجع به كاري كه امروز كردم و مدتيه كه مرتكب اين عمل (از ديد بعضي‌ها زشت) مي‌شم بگم.


ديروز سر كلاس، خيلي اتفاقي آدرس يه سايت رو روي ديوار ديدم. روي نيمكت هم نوشته شده بود. آدرس رو يادداشت كردم. امروز يادم افتاد و يه سر بهش زدم. بد نبود. چند تا اشكال تو طراحي داشت كه ديدنشو با مشكل مواجه مي‌كرد. ولي در كل مطالب جالبي توش بود. از ترفندهاي طراحي گرفته تا عكسها و كليپ‌هاي با مزه.
بين لينك‌ها يكي بود كه نوشته بود خصوصيه داداش!!!
خيلي توجهمو جلب كرد. بازش كردم.
 ديدم ازم
user/pass مي‌خواد. فوري سورسشو باز كردم و گفتم چه كار لوسي! اين فقط جلوي مبتدي‌ها رو مي‌گيره. فوري سورسشو باز كردم ولي بر خلاف تصورم ديدم متن اسكريپت encrypt شده.

كنجكاوي داشت ديوونم مي‌كرد. مي‌خواستم هرچي دارم بدم و ازش سر در بيارم.
تمام تلاشم رو كردم. چند دقيقه اي باهاش ور رفتم و
شکستمش!!!

وقتي وارد شدم احساس خوبي داشتم. احساس پيروزي. احساس قدرت. احساس برتري. اينكه من يه چيزي بيشتر از اون بارمه.
مطالب خطاب به دوست‌دخترش بود. اينكه چقدر دوستش داره و چند تا عكس.
گفته بود بايد منو ببخشي (احتمالا دزدكي عكس گرفته بود)

آره. من موفق شدم. اين بار هم سد رو شكستم و به اين احساس و اين غريزه جواب مثبت دادم.

آخه من قبلا يک بار به خودم قول داده بودم که هيچ وقت، ديگه هيچ وقته هيچ وقت کسی رو هک نکنم و از چيزايی که بلدم فقط در جهت اهداف بشردوستانه استفاده کنم.

ولي بعد احساس كردم كه نبايد وارد مي‌شدم. نبايد به قسمتهاي خصوصي تجاوز مي‌كردم.
البته اشتباه از خودش بود كه همچين چيزايي رو روي اينترنت گذاشته بود. اما شايد من بايد به حريم خصوصي‌شون احترام مي‌ذاشتم.
فكر كنم اگه نمي‌نوشت خصوصي، اگه پسوورد نمي‌ذاشت، اگه نمي‌گفت وارد نشويد (و طبق همون داستان معروف از اين پل عبور نكنيد)  حس كنجكاوي منم تحريك نمي‌شد.
اما اون چيزي كه باعث شد من به كارم فكر كنم (غير از وجدان) اين بود كه اگه يكي همين كارو با خودم مي‌كرد چه حسي بهم دست مي‌داد؟

فكر مي‌كنيد اگر استعدادهايي كه داريم در جهت مثبت به كار گرفته بشن چي ميشه؟

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

پنج شنبه کنسرت یکی از دوستای خوبم، مهرزاد، بود. ما هم که از خدا خواسته، پاشدیم رفتیم. به این دختره هم هرچقدر گفتم پاشو بریم، هی به ناز گذاشت و آخرشم نیومد. من هم که موبایلم روز قبلش افتاده بود تو آب استخر و طفلی غرق شده بود، دیگه هیچ راه ارتباطی نمونده بود. خلاصه اینکه شب گذاشتمش جلوی شومینه و روز بعدش هم با سشوار خشکش کردم و جالب اینکه روشن شد. عجیب تر اینکه قبل از افتادن تو آب، محکم خورده بود به لبه استخر.

 ساعت 5 بود. با هزارتا امید و آرزو پاشدم رفتم کنسرت و تا آخرش (حدود نه و نیم) منتظر بودم که هر لحظه زنگ بزنه و بگه "من دم درم. تو کجایی؟"
از مهرزاد بگم. من خودم چون نسبتا خوب پیانو بلدم، هرکسی رو قبول ندارم. اما مهرزاد یکی از اون کار درست هاست.
از دوستای گیتاریستش هم همین قدر بگم که آهنگاشون منو دیوونه می کنه. البته مطمئنا پیانو یه چیز دیگس!! ولی گمونم باید برم گیتارهم یاد بگیرم.

این آهنگI've finally found someone برایان آدامز داره دیوونم می کنه. یکی نیست بهش بگه تو که پیدا کردی داری اینطوری سوزناک می خونی، من باید چه مدلی بخونم؟
پی اسم تو می گشتم، ته یه فنجون خالی/ دنبال یه طرح تازه، یه تبسم خیالی
فنجونای لب پریده، فهوه های نیمه خورده/ من و عشقی که واسه همیشه مرده

از نظراتتون هم ممنونم. لطف می کنید که به ما سر می زنید و من همچنان بی معرفتم و بهتون سر نمی زنم. سعی می کنم از دفعه بعد می خوام یه مدل دیگه بنویسم. یعنی همون مدلی که از اول می نوشتم. نظرتون رو بنویسید. می خوام بدونم. فقط جون مادرت ننویس "جالب بود"
یه چیزی بنویس که بفهمم اصلا وبلاگو خوندی و نوشتت به یه کاری بیاد. خوب؟ چرت بنویسی ip تو می بندم که نتونی بیای.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط : سولماز

سلام..

طبق معمول شرمنده از اينکه دير شد..

راستش اينرنت من مشکل داشت اين چند روز و من نتونستم بام رو نت ..

خلاصه من اين چند روزه با چند مجله سپری کردم...  واای واای .. از همون صفحه اولش از قتل و غارت و طلاق و اعتياد و فرار دختر ها و پسر ها و ضعف مملکت و شير تو شير بودن وضع حاکم مملکت و ........ و هر چيز ديگه ای که فکر کنيد ..

انقدر حالم خراب شد که نگو.. گفتم برم بخش هنری باز بهتره. اونم که انقدر از اين هنرپيشه با اون ازدواج کرد و از اين يکی طلاق گرفت و اين دست مزد فلان قد ميخواد و ........  

عجب مملکتی داريم ما!

ولی يکيش خيلی باحال بود و نکته جالبی نوشته بود:

مرد ، موجود بيچاره!!

وقتی به دنيا مياد همه ميرن ديدن مادرش !!

وقتی ازدواج ميکنه همه ميگن چه عروس خوشگلی!!

وقتی هم ميميره ميگن طفلکی زنش!!

 واقعا همين طوره‌!   طفلکی ها.. فقط به مسائل مادی که ميرسه مهم ميشن!!من بايد مرد ميشدم و به اين زنا ثابت ميکردم!!

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۳

رستم و اسفنديار (توسط ساسان)

به نام خداوند ويروس گارد

كنون رزم Virus و رستم شنو / دگرها شنيدستي اين هم شنو

كه اسفنديارش يكي Disk داد / بگفتا به رستم كه اي نيكزاد

در اين Disk باشد يكي File ناب / كه بگرفتم از Site افراسياب

چنين گفت رستم به اسفنديار / كه من گشنمه نون سنگگ بيار

جوابش چنين داد خندان طرف / كه من نون سنگگ ندارم به كف

برو حال مي‌كن بدين Disk، هان! / كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه‌اش / شتابان به ديدار رايانه‌اش

چو آمد به نزد Mini Tower اش / بزد ضربه بر دكمه Power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت / مر آن Disk را در Drive اش گذاشت

نكرد هيچ صبر و نداد هيچ نفت / يكي List از Root ديسكت گرفت

در آن Disk ديدش يكي File بود / بزد Enter آنجا و اجرا نمود

كز آن يك Demo شد پس از آن عيان / ابا فيلم و موزيك و شرح و بيان

به ناگه چنان سيستمش كرد Hang / كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگرباره Reset نمود / همي كرد Hang و همان شد كه بود

تهمتن كلافه شد و داد زد / ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود / بيامد كه ليسانس رايانه بود

بدو گفت رستم همه مشكلش / وز آن Disk و برنامه خوشگلش

چو رستم بدو داد قيچي و ريش / يكي ديسك Bootable آورد پيش

يكي Toolkit، Hard اندرش / چو كودك كه گردد پي مادرش

به ناگه يكي رمز Virus يافت / پي حذف امضاي ايشان شتافت

چو Virus را نيك بشناختش / مر از Boot Sector برانداختش

يكي ضربه زد بر سرش Toolkit / كه هر Byte آن گشت هشتاد Bit

به خاك اندر افكند Virus را / تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش / كه اين بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خريت مكن / ز رايانه اصلا تو صحبت مكن

قسم خورد رستم به پروردگار / نگيرد دگر Disk از اسفنديار

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط: سولماز

خداوند با مشکلات ما ميليون ها تجربه دارد‌!!!!

سلام.... ای بابا ! هر وقت ميخوام UP کنم يه چيزی ميشه‌!! الانم که شکر خدا ۴-۳ روزی ميشه که persian با من لج کرده‌‌‌‌‌‌  !    شما ميدنين چرا ؟؟

خوب..  امروزبا يکی از دوستام رفتيم بيرون مثلا بگرديم   .. بماند که من کيف پول يادم رفته بود ببرم !!!( جاتون خای!!!!!!!!)   خلاصه ماشين گرفتيم و رفتيم يه جای توپ اينجا به اسم کريم آباد و رفتيم سفره خانه سنتی سوته دلان‌!!!   ۲دقيقه نشده بود که ۳ تا ماشين نگه داشت و ۱۲ تا پسر اومدن تو .!!! نشسته بوديم اين ۱۲ تا موجود فضايی هم ۲ تا تخت ( سفره خونه سنتی بود ها !‌) با ما فاصله داشتن.. خلاصه شروع کردن بهکشيدن انواع سيگار و قليان و ...... خلاصه ديدم نميشه ..ديگه چشم چشم رو نميديد  .. پاشديم و اومديم بيرون و رفتيم تريا باران .. ديدم بسته هست و رفتيم تريا عسل !!   خلاصه همين نشستيم و يه خانواده اومد و با ۴ تا بچه!!!  خلاصه بساطی داشتيم اونجا .. گيس و گيس کشی بچه ها يه طرف و بلند بلند حرف زدم بقيه يه طرف ... ديگه احساس کردم چند دقيقه اضافه بمونم موهای صاحب اونجا رو دونه دونه ميکنم‌!  گفتيم چی کار کنيم و چی کار نکنيم  .. رفتيم کنار دريا   .. جاتون خالی ..اگه بدونين چه هوايی بود !   همين نشستيم و داشتيم به محيط سر سبز !!! کنار دريا نگاه ميکرديم که ۴-۳ تا پسر اومدن و متاسفانه مشغول شغل شريف تزريق شدن!!!!!  ما هم ديدم که نه! انگار به مانيومده ۱ ساعت خارج ار محيط خونه باشيم.. فرار رو بر قرار ترجيح داديم و اومديم خونه  .. و جاتون خلی شام درست کردم و خورديم و گفتيم و خنديدم و الان هم در خدمت شما هستم 

ولی واقعا چرا بايد وضع جامعه اينجوری باشه ؟؟   يه عده تو فضای عمومی تزريق کنن؟؟ تو محيط بسته سر و صدا کنن؟؟ واقعا چی فکر ميکنن؟؟ کاش ميشد خودمون ، خودمون رو درست کنيم.. کاش....... ولی جدا ما دختر ها جرعت از خونه بيرون اومدن رو نداريم.. برای چی؟؟  حداقل من که جرعتش رو ندارم.. هر جا که بخوام برم با آژانس ميرم.. اينجا هم که شده تگزاس!! تو اين ۱ هفته ۴ نفر کشته شدن!!! آمار جالبه!!   ولی کاش اينجور نبود که از مردم خودمون هم بترسيم!!!  ... واااااااااااااااااااااای  ! چقده حرف زدم.. ای بابا ..sorry  برامون کامنت بزارين.. ممنون ميشيم..يادتون نره که : دوستتون دارم

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

سلام به همه دوستان گلمون، که البته می دونم می خواین سر به تنم نباشه و فقط سولی تو این وبلاگ بنویسه! ولی کور خوندین.
چند نفر هم تهدید به هک کردن که ما گوشمون از این حرفا پره.
اگه کاری از دستتون بر میاد، ما هم از خدا خواسته. تعطیلش کنین، ما هم بریم به زندگی مون برسیم!!

اما علت اصلی این آپدیت من، معرفی یکی از دوستان وبلاگ نویسمونه که پیشنهاد می کنم یه سر بهش بزنید و کامنت هم یادتون نره. سوژه
البته "کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی!" ما اگه بلد بودیم ویزیتور جمع کنیم که وضعیتمون این نبود.

سری قبل می خواستم یه تنبیه اساسی برای اونایی که کامنت نمی ذارن در نظر بگیرم.
ولی ميگن تشویق خیلی موثر تره.
بنابر این سولماز تصمیم گرفته  که به نفر منتخب اول (که از همه بیشتر و مربوط تر کامنت می ذاره) و در قرعه کشی برنده میشه (شخصا نظارت می کنم که جز من کسی تقلب نکنه) یک دستگاه BMW بریتون (Breyton)

 

 

 

 

 

 

 

و به نفر دوم یک مرسدس روباز و رینگ اسپرت

و به نفر سوم هم از اينا بده!

 

علت این هم که BMW به نفر اول می دیم اینه که من عاشق این ماشینم و تو قرعه کشی اسم یکی از فامیلا رو در میارم و ...
سولی هم بنز و صاحب می شه میمونه اونیکی، بین خودتون تقسیمش کنین!

حالا کامنت نذار ببین کی ضرر می کنه.
اينم بگم که اگه سيستم تشويق جواب نده می‌ريم سر تنبيه!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط: سولماز

آمده بودم تا گلی بنشانم

    يا درختی بکارم

   ولی فصل بهار و خزان گذشت

 و دستان من از نوشتن نام  درخت و گل فرسودست...!

( بيژن جلالی)

سلام

خوبين؟؟ خوشين؟؟ دلم واستون يه کوچولو شده بود. ميخواستم بعد از ۱۳ فروردين UP کنم ولی ديدم نه! نميشه!!!  خوب تعطيلات چطور بود؟ الهی بميرو واسه بچه مدرسه ای ها!! چقدر براشون سخته بعد از ۱۵ روز يا بيشتر دوباره صبح ها ساعت ۷ پاشن برن مدرسه!!!.. من اگه جای وزير آموزش و پرورش بودم ۳ماه ميزاشتم برای درس و ۹ ماه تعطيلی + شهادت ها + ولادت ها ( شکر خدا همشونم روايتی هست!!)  + ايام عيد + دهه فجر!!!!!!!!  وایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی که چه حالی ميداد اون مدرسه رفتن!!!!! مگه نه؟؟   والا زمان ما که هر چی تعطيلی بود درست ميفتاد به جمعه ها و روز هايی که نقاشی - ديکته - انشاء داشتيم!!!!      شانسم خوب چيزيه والا!   خوب اينم از اين..ياد بچه گی هام افتادم!  چقدر زور ميزدم و درس ميخوندم تا تعطيلات برسه!! اونم تا ميرسيد يه بلايی سرم ميومد که نميفهميدم چطوری تموم شد(معمولا از خوشحالی سرما ميخوردم)!!!  ای بابا ! پير شديم و رفتيم پی کارمون..جوونی کجايی که يادت به خير!  

Be Happy

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

سلام به همه دوستای گلم.
امیدوارم که حال همتون تو این چند روزه خوب بوده باشه و سال نو رو به زیبایی شروع کرده باشین. چون میگن سالی که نکوست، از بهارش پیداست.
بعضی از دوستان پیغام داده بودن که کجایی و چرا به ما سر نمی زنی. قهر کردی؟
من که یه بار مدتها پیش بهتون گفته بودم که با همه قهلم!!
ولی نه بابا. این دلیلش نبود. آخه من که به سولی گفته بودم دارم می رم مسافرت و وبلاگو سپردم دستش.
ولی انگار offline ها به دستش نمی رسه.
طفلی چقدر هم زحمت کشیده بود. بمیرم براش. امروز با هزار تا امید و آرزو وبلاگو باز کردم ببینم چه خبره. دیدم خاک گرفته اصلا. چهارتا دونه کامنت در پنج روز. ترکوندین به خدا! باید به فکر یه تنبیه اساسی باشم.

بگذریم. آقا جای همتون خالی. چقدر خوش گذشت.
یه عالمه حرف واسه گفتن و مطلب برای نوشتن دارم.
ولی زیاد روده درازی نمی کنم. این عکسی که می بینید شاهکار خودمه. با بیست سال سن، عین خواهر و برادرم نشستم به نقاشی کشیدن رو شن های ساحل و چند ثانیه از عکس گرفتن ما نگذشته بود که یه بچه کوچولو اومد جلوی چشمامون هرچی کشیده بودیم با پاهاش پاک کرد و رفت سراغ نوشته های دیگران!!! آخه مرض داری بچه.

یکی دو روزی بودیم و بعد یه اکیپ شدیم و یه اتوبوس گرفتیم رفتیم ماسوله. ماسوله ماسوله که می گفتن یه ده با چند تا خونه کاهگلی بود با معماری مخصوص خودش که به خاطر سرما قطر دیوارها از نیم متر تا یک متر بود. بدون هیچ امکانات رفاهی برای توریست!! اصلا خوشم نیومد. با این حال چند تا عکس گرفتم.

امن اصولا از این جور جاها خوشم نمیاد. آخه نه معماری خیلی چشم گیر و جالبی داره، نه امکانات رفاهی آنچنان. چیش جالبه که ملت میریزن میرن تماشا، نمیدونم!
همون بهتر که تا حالا ندیده بودمش.

 

 

 

 

این یکی هم یه جاییه که یه خاطره به یادماندی ازش دارم. ولی بهتون نمی گم که!!!

به هرچی که فکر می کنم، می بینم واسه خودش یه خاطرست و ارزش نوشتن داره، ولی چون خواننده های وبلاگمو می شناسم و می دونم فقط عکسارو نگاه می کنن، دیگه از دخترای !#$%&%$ و شیطنت های خودم و چیزایی که تو راه اتفاق افتاد و دهنم باز مونده نمی گم. حالا بذار اینم بگم که تو این اتوبوس ماسوله یه دختره پشت سر من نشسته بود و هر جایی که موبایلش آنتن می داد، یکی از BF جون هاش زنگ می زد و خوش و بش می کردن و با کلی ناز و منت، به جای اینکه بگه دوست دارم، می گفت از همونایی که خودت میگی!!! از این جالبتر اینکه یه بار هم زنگ زد به یکی به اسم رامین که رامین خان تلافی همه رو در آورد و تا دلتون بخواد واسه این همسفر ما ناز کرد.

یاد اونی افتادم که تو تاکسی پشت سرم نشسته بود و در عرض یه ربع-نیم ساعت با پنج شیش نفر قرار گذاشت و دهن همه باز مونده بود. هه هه هه.
بسه دیگه. برم به کارام برسم

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳

نوشته شده توسط ساسان

سیب
سمنو
سنجد
سنگک
سیر
سماغ
سکه
سنبل
سرکه
سبزه
اسپند
تخم مرغ رنگی
آینه شمعدون
 

قرآن
ماهی قرمز
اهل فامیل
سال نو
زندگی نو
یه زندگی زیبا، زیبا تر از سال قبل
بهار
نم نم بارون
سرسبزی
عطر زندگی
گوجه سبز
نگو که دهنم آب افتاد


سلام!
یه پیشنهاد خوب برای وبلاگنویسای تنبل عین خودم و سولی دارم.
شما هم مثل ما دونفری بنویسین و نوبتی کنین. بعد دیگه حله! این میندازه گردن اون، اون میندازه گردن این.
هه هه هه.

می خواستم اول یه قالب (Template) جدید بذارم بعد آپدیت کنم. ولی از یه طرف وقتگیره و من طاقت دوری ندارم. هم اینکه مثل همیشه باید دست خودمو رو کنم و از پیش خبر بدم که مردم شوکه نشن و فکر نکنن که اشتباه اومدن.
از طرفی تا اینجا فقط عکس سفره هفت سین پارسال جور شده. حاجی فیروز و ... مونده. آهنگ نوروز رو هم ندارم. ولی بالاخره جورش می کنم. حالا امسال نه! بهار سال دیگه یا شایدم سال بعدش!!!

از امروز بگم. چهارشنبه سوری. دیگه اون مراسم قدیمی از یادها رفته. قاشق زنی، فال گوش وایسادن، کلید و ...
شاید یه آجیل مشکل گشا مونده باشه (اونم چون همگی شکمو هستیم)
برعکس پارسال که با پسرای همسایه  و چند تا اراذل و اوباش رفتیم بیرون، امسال از در خونه هم بیرون نرفتم.
برادر کوچکتر از خودم یه سیگارت داد دستم. یه ساعت اینور و اونورش کردم آخرم گفتم بیا مال خودت. چیکارش کنم آخه؟
آحه من امسال چند تا stinger با کلاهک هسته ای و چند تا کروز سفارش دادم. هه هه هه.

یه میز قدیمی داشتیم که کلی خاطره باهاش داریم. چقدر کیک تولد روش وسط همین حیاط فوت کردیم.
با اجازتون با تبر ازش پذیرایی شایانی به عمل آوردیم و توش سیب زمینی کباب کردیم. (رسمی که خودم در خانواده پایه ریزی کردم)
بعد هم که طبق معمول "زردی من از تو، سرخی تو از من".
 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط: سولماز( با همکاری ساسان)

سلام به همه دوستان

الان که دارم اين مطلب رو مينويسم هم زمان دارم با ساسان Chat هم ميکنم.. ميخواستم  متن Chat رو اينجا براتون کپی کنم که يه چيز عجيب غريبی شد که نگو! ولی اگه ميشد خيلی چيزا دست گيرتون ميشد حيف شد!!   بحث سر اين بود که من گفتم ساسان يه کمکی کن و بگو چی بنويسم! ساسان هم گفت: من اگه چيزی برای نوشتن داشتم  که نميرفتم متن بدزدم!! .. منم گفتم بهش که خودتو لو دادی..من اين همه دزديم و نوشتم صدام در نيومد!!!!   خلاصه بحثمون سر اين بود.. الانم از من عکس سبزه و چمن ميخواد!!!!

خوب فکر کنم نوشته بعدی من بيفته برای سال ۱۳۸۳.

 angel_12x60: sasan
 ?angel_12x60: emsal 82 e ya 83
 : unix14000 
  unix14000: 82 bood
  unix14000: yani mirim 83
  angel_12x60: man chera hamash fekr mikardam mirim 84
 : unix14000 
  unix14000: nakone mirim 84
    :angel_12x60  
  
 unix14000

 ماشالا به ما واقعا!!! داشتم ميگفتم... نوشته بعدی من احتمالا بعد از سال ۸۲ (۸۳) ميشه...شايد نشه که تا قبل از اون بيام و بنويسم  .. پس همينجا سال جديد رو بهتون تبريک ميگم به تک تک شما دوستان نازنينم که توی اين ۸ ماه با ما بوديد و ما رو تنها نذاشتين.. بابا عظيمی . محسن . رضا رله . هادی. محمد. مازيار(سهيل) . احسان . صابر .محمد (بچه های اکباتان).. علی عزيز . امام مجيد و  امير عزيزم که تازه خواننده وبلاگ شده و در خارج ار کشور هست وبقيه دوستان نازنين ديگه ای که الان اسم هاشون در خاطرم نيست(ببخشيد چون خيلی عجله دارم).. اميدوارم که سالی پر برکت در پيش رو داشته باشيد و  سالی همراه با موفقيت...  

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢

دزديده شده توسط ساسان

- امروز ميخوام با مامان و بابام برم تئاتر! آخ جون حتما بهمون کلی خوش ميگذره !
- خوش به حالت. اما من علاقه ای به تئاتر ندارم. خيلی کسل کننده به نظر مياد.
- چی داری ميگی ؟!! بالاخره پنج شنبه دور هم جمع ميشيم و خوش ميگذرونيم!
- اميدوارم بهتون خوش بگذره. خانواده ی من علاقه ای به تئاتر ندارن.
- تعطيلات دو هفته ی ديگه کجا ميريد ؟
- هيچ جا .. خونه ايم.
- ما ميريم دوبی! بابا ميخواد برام از اونجا يه عالمه جهيزيه بخره !‌ 
- چقدر خوب! من ترجيح ميدم به مامانم کمک کنم. 
- اين کفش بهم مياد ؟ کلی پول دادم بابتش !
- آره خيلی قشنگه.
- امروز بهت زنگ ميزنم! باشه ؟!
- نه ! تلفنمون قطعه !
- خرابش کردی دوباره ؟!
- .... آره !
- ميخوای پالتوی منو بپوشی ؟ دستهات داره ميلرزه ! آرزو ؟ تو چرا انقدر خسيسی ؟
- نه ممنون! سردم نيست.
- با ماشين برسونمت ؟ هوا واقعا سرده !
- نه مرسی ! سيما ؟ ميشه ازت خواهش کنم کاغذهايی که ميريزی دور بياری برای من ؟
- به چه دردت ميخورن ؟
- تو که ميخوای بريزی دور ..! خوب بيارشون برای من ديگه !
- باشه!
- ممنون.
- با بچه ها فردا ميريم کافی شاپ. حتما بازم نميای و ...؟
- آره! باور کن تو خونه يه عالمه ظرف نشسته هست.
- کلاس زبان چی شد‌ ؟ اسم نمی نويسی ؟ دير ميشه ها !!
- مهم نيست. نه ! به زبان زياد علاقه ندارم.
- چرا هيچ وقت آنلاين نميشی ؟
- مممم ... وقت نمی کنم ديگه !
- کتابهای اين ترم رو خريدی ؟
- نه ! هنوز فرصت نکردم.
- من دارم ميرم انقلاب .. واسه توام بگيرم ؟
- نه ! ممنون! حالا فعلا جزوه می نويسم.
- صبح استخر رو کرايه کنم ميای خونمون ؟
- من از آب متنفرم! ممنون.
- حتما واسه نمايش کانون هم نميای ؟ بابا سه کورس تاکسی بيشتر نيست!
- نميدونم شايد اومدم .. خط اتوبوس نداره ؟
- خسيس جان با تاکسی بيا خوب ..!
- اتوبوس راحت تره! امنيتش بيشتره يعنی !
- باشه! فقط خواهشا اين يکی رو تشريف بياريد! الانم ميرم ماشينو بيارم با من
بحث نکن ! هوا سرده ميرسونمت! تا حالا هم سوار اين ماشين جديدم نشدی ..
- ببين ممنون! ميرم خودم ... وايستا ..!! سيما !! آخه ....
- ...
- ...
- بپر سوار شو!
- چطوری باز ميشه ؟
- صبر کن خودم الان برات بازش می کنم!
- ممنون!
..............

- اینجا رو ببين! بريم اينجا يه نوشيدنی داغ بخوريم ؟ نيگاه کن ! يه عالمه پسر خوش تیپ!
- سيما ؟ من فقط اندازه ی بليت اتوبوس پول دارم ...
- ...........

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط : سولماز

سلام...

يادتونه يه کارتون نشون ميداد *مورچه و مورچه خوار*... يه قسمتش آقا مورچه خواره تو حسرت يه مورچه کوچولو داشت بال بال ميزد.. يهو يه سوسيس مياد با کمال بی اعتنايی از جلوش رد ميشه و مورچه خواره با کمال ادب و خون سردی ميگه: سلام سوسيس!! ... غافل از اينکه مورچه ارزو هاش زير اون سوسيس لعنتی  راه ميره ...سوسيس خيلی راحت از جلوش رد ميشه و ميره.. يهو مورچه خواره به خودش مياد و با خودش فکر ميکنه که : سوسيس که راه نميره .. و وقتی ميفهمه که خيلی دير شده بود..

حالا چرا  اينو گفتم.. چون همين چند روز پيش يه موفقييت بزرگ يا بهتر بگم يه شانس خيلی خيلی خيلی بزرگ از جلوم رد شد و من فقط بهش گفتم : سلام سوسيس!!!

نصيحتتون بکنم حالا؟؟؟؟ تيریپ مادر بزرگ بازی!! ولی بی شوخی شانس يه بار در خونه آدم رو ميزنه!

مگه نه؟؟ ولی انگار برای من در زد و در رفت... اينم از شانس ما.. اشکالی نداره .. قسمت ما هم اين بود...خوب ..اينم از اين.. منتظر شما و نظرات شما هستيم.. وبلاگ منتخب ما رو هم فراموش نکنيد..

وبلاگ امام مجيد..

be happy

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط ساسان

اينم بالاخره عاقبت خروس بابا عظيمی که در آخر سرنوشتش با مرغ من و سولی رقم زده شده.

دوستان قديمی ما با خروس بابا عظيمی آشنايی دارند. اگر نداريد، فکر کنم در آرشيو ما و در آرشيو وبلاگ قبلی بابايی بايد باشه

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط: سولماز

اولی:: ميگم ۲۰ بار پشت سر هم بگو « دوست» اون وقت کلمه دوست اونقدر برات بيمعنی ميشه که خودت خندت ميگيره

دومی: باشه.... دوست .. دوست .. دوست .. دوست ( ۲۰بار)... آره هااااااااااااا.. راست ميگی.. چقدر بی معنی!

اولی: حالا يه چيزی بگم؟؟

دومی: بگو..!!

اولی: دوستت دارم!

دومی: وا؟؟ چقدر بی معنی

اولی : !!!!

نتيجه ميگيريم که  به هر کسی نگيم دوست و نگيم دوستت دارم

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط ساسان

سلام. ديدم نوبت منه و خواستم يه شعر قشنگ بنويسم، ولی ديدم حس و حالش نيست، گفتم Valentine رو يه تبريک خشک و خالی بگم و از سرم باز کنم، فردا نگن تبريک نگفت.

البته اينجا ما به اندازه کافی کيک و شمع و لاو (love) و قلب و ... داريم و نيازی به اين  قلب پايينی نبود. ولی خوب بعضی چيزا رسم ميشه و مايه دردسر

ايشالا به همتون خوش بگذره.
Anyway, Happy Valentine

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٢

 

سلام                                                                                                                            

 ممنونم از تک تک شما با کامنت ها و offline هاتون  و تبريکات تون.                                       جون بچه هاتون به روی خودتون نيارين که من ۲۲ بهمن به دنيا اومدم.. وضع مملکت خرابه...اعدامم ميکنن خونم ميفته گردنتونا... منو بگو کلی  داشتم زور زدم که شناسنامم رو عوض کنم اومدم ديدم وبلاگ عروسيه!! 

من: مامان بريم ثبت احوال من ميخوام تاريخ تولدم رو عوض کنم.

مامانم: واسه چی؟

من: خلی ضايع هست آخه!

مامانم: خوب ميخوای چی کار کنی؟

من: مگه من ۲۱ بهمن شب به دنيا نيومدم؟؟

مامانم: نخير.. ۲۲ بهمن شب

من: خوب اگه شب باشه ميشه ۲۳ بهمن ( بامداد) !!!!

مامانم: نخير.. ۲۲ بهمن ساعت ۱۱:۳۰ شب.

من : ای بابا‌!

........

خلاصه اينم از ماجرای من و تولد من!! 

be happy

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط ساسان

If ever a boy stood on the moon,
all the heavens would call the angels around
Stop the tears from troubled sky's....from
Falling...falling...falling.

اگر پسری، روی ماه، بايستد
تمام دنيا، فرشتگان را اطرفش فرا می‌خوانند
اشکهايت را از آسمان ابری ات فرو مريز.

If ever the river could whisper your name,
Would the choices you make still be the same?
Like a flower that dies from angry rain,
Why do we hurt ourselves?

اگر رود، اسمت را بر زبان می‌آورد،
آيا بازهم انتخاب‌هايت همين‌گونه بود؟
چرا همچون گلی که با باران خشمگين از بين می‌رود،
يکديگر را می‌آزاريم؟

Where is the love that lets the sunlight in to start again?
The love that sees no color lines?

کجاست عشقی که برای آغازی دوباره نور خورشيد را به درون راه می‌دهد؟
عشقی که هيچ خط رنگی را نمی‌بيند؟

Life begins with love,
So spread your wings & fly.

زندگی با عشق آغاز می‌گردد،
پس بال‌هايت را بگشا و پرواز کن.

سری قبلی که از دخترا تعريف کردم، جز لعن و نفرين هيچی گيرم نيومد. فکر کنم اين سری از وبلاگ بيرونم کنن.

متن جالبيه. ولی بعد از ترجمه شايد زياد چنگی به دل نزنه.

گفتم آپديت کنم يه وقت فکر نکنين مردم و خوشحال بشين.

راستی، پيشاپيش تولد سولی رو تبريک می‌گم. فعلا يه کمی گرفتارم وگرنه می‌خواستم مراسم ويژهء تولد رو از يه هفته قبل تا يه هفته بعدش داشته باشیم.

عين خودم يه روزی رو انتخاب کرده که مايهء خندس .

ارادتمند

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط: سولماز

سلام...

ببخشيد که دير update کردم.. ساسان عزيزم انگار گرفتاره و اين دفعه با اجازه ساسان جون خارج از نوبت مينويسم..

           نميدانم اشک

                        به کدام راه خواهد رفت..

               اگر ميدانستم

                 به همان راه ميرفتم !!!

اين شعر که از بيژن جلالی بود رو ديشب توی کتاب "کليد و خنجر " نوشته خانم سيمين بهبهانی خوندم.. خيلی برام جالب بود.(حالا مازيار باز ميگه ميری مطلب ميدزدی و ميای اينجا مينويسی)      ولی از شوخی گذشته پيشنهاد ميکنم اين کتاب و بخونين

من تو کتاب خريدن اصلا شانس ندارم.. ميرم مثلا کلی ميگردم و يه کتاب ميخرم.. وقتی ميخونم ميبينم که اصلا ارزش خوندن که نداره هيچی ارزش خريدن هم نداشت !!                                      ولی خدا نکنه يه کتاب امانت بگيرم...از شانس م انقدر کتابه توپ و باحال از آب در مياد که دلم نمياد پس بدم به صاحبش!...... ای خدا جونم .. شکرت.. تو کتاب خريدن هم شانس نياوردم

اينم از اين.. به زودی به تک تک وبلاگ شما دوستان عزيزم سر ميزنم... منو ببخشيد که دير شد(مثل هميشه)

be happy

 

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط سولماز

سلام..

الهی قربون تک تک تون برم من..

من يه دوستی دارم اسمش ونوس هست و خيلی خيلی دوستش دارم.. يه روز تو محل کارم نشسته بودم و ونوس يه جمله ای رو برام نوشت...براتون مينويسمش شما ها هم بخونينش..جالبه

به قول شاعری:

يکی گفت:آری!من هم روزی بزرگ ميشوم وعاشق ميشوم.                                                  

 وديگری گفت:آری..!من هم روزی عاشق ميشوم و بزرگ ميشوم !!!!

مرسی از ونوس عزيزم..  و ممنون از تک تک شما دوستان عزيزم...

be happy

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٢

Written by Sasan:

The difference between men and women:

A woman, needs one man to satisfy her every need.

A man needs every woman, to satisfy his one need.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

 

تو بی نهايت شب وقتی نگات می خنديد                                                                                 چشم های خيره من اندوهت رو نمی ديد

چرا غريبه بودم با غربت نگاهت                                                                                            تصويرم رو نديدم تو چشم بی گناهت

کاشکی برای قلبت يه آسمون می ساختم                                                                            روح بزرگ تورو چرا نميشناختم

آينه گريه ميکرد وقتی تورو شکستم                                                                                   ستاره پشت در بود وقتی در ها رو بستم

تو بودی و سکوت و غروب سرد پائيز                                                                                   باغچه رو زيرو رو کرد برگ های زرد پاييز

حلا منه غريبه دنبال تو ميگردم                                                                                             با قلب آسمونی کمک کن تا برگردم

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط ساسان

کی اشکاتو پاک می‌کنه

شبا که غصه داری؟

دست رو موهات کی می‌کشه

وقتی منو نداری؟

شونهء کی مرهم هق هقت می‌شه دوباره؟

از کی بهونه می‌گيری

شبای بی ستاره؟

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط : سولماز

زمين لرزيد و مرگ خنديد

دلی خون شد و چشم باريد

تو اين کوچه تو اون کوچه

به جز اندوه دوايی نيست

خدا ميداند که امشب

هيچ ياری در بم نيست

...

با عرض سلام و تسليت به تک تک شما دوستان عزيز

نميدونم چی بنويسم... قبل از نوشتن کلی مطلب توی ذهنم بود برای نوشتن..هيچی ازش يادم نمونده..

ديشب به اين فکر ميکردم که آيا دنيا  اين قدر کوچيکه؟   من روز اول با شنيدن اين خبر نميدونم چرا ناراحت نشدم.. راستشو بخواين حتی برام مسخره هم اومد...گفتم خوب اينم زلزله هست ديگه..مثل بقيه زلزله ها..

گفتن از ارگ بم فقط ۲۰٪ باقی مونده.. با خودم گفتم اونم يه روز ويرون ميشد ديگه.....ولی وقتی صحنه هايی از بم رو در شبکه اول از اخبار سراسری ديدم فهميدم که نه!! خيلی دردناک تر از اون چيزی بود که فکر ميکردم.

ديدن پسر بچه ای که بالا سر جنازه پدر و مادرش نشسته بود و مادرش رو صدا ميزد منو به خودم اورد..

ديدن اون بچه کوچکی که شايد ۱ سال نداشت و از خانواده ۷ نفری هيچ کسی براش نمونده بود منو به خودم آورد..

ديدن تشييح جنازه هايی که بدون داشت يک نفر بالا سرشون برای هميشه به زير خاک ميرفتن منو به خودم اورد..

خيلی دردناک هست که يک روز صبح بلند بشی و ببينی هيچی از زندگيت .. از شهرت .. از محله ات.. از دوستات .. از فاميل.. از پدر و مادر ، باقی نمونده.

روز به روز عمق اين فاجعه معلوم ميشه..همه و همه صحبت از بم ميکنن..حتی خارج از ايران  هم همه دست به دست هم دادن برای کمک به مردم بم... اميدوارم که کمک ها برسه...اميدوارم که کمک های نقدی ما برسه.. نميدونم چی رو باور کنم..

صحنه های کمک مردم رو باور کنم يا صدای مادری که ميگفت بعد از ۲ روز هنوز هيچ کمکی به ما نشده..

ديدن هديه کردن پتو ها رو باور کنم که مردم کمک ميکردن يا ديدن اون بچه ای که از سرما لب هاش سفيد شده بود..

ديدن کمک های وسائل گرمايی مردم  يا اون بچه ای که از زلزله جون سالم به درد برد ولی از سرما مرد

اين همه عشق و محبت رو باور کنم يا صدای اون پدر درد مندی که بچه هاشو توی زلزله بم از دست داده بود و در مصاحبه ای در راديو فردا ميگفت:" هيچ نيروی دولتی هنوز بعد از ۳ روز به ما کمک نکرده .. ما ازشون نيرو خواستيم و فقط يه ماشين خاک برداری برای ما فرستادن "

نميدونم .. ! شما کدوم رو باور کردين.. فقط بيايين و اين بار اين فاجعه رو فراموش نکنيم.

ما عادت داريم که فاجعه ها رو فراموش کنيم... الان کی ميدونه زلزله زده های رودبار و منجيل چطور زندگی ميکنن.. دور نريم.! همين سال پيش که بوئين زهرا بعد ۴۰ سال دوباره ويران شد.کی ميدونه که اون زلزله زده ها چی کار ميکن؟؟

من از همه شما دوستان عزيزم تشکر ميکنم. ميدونم که هر کدوم از شما به نوعی کمک کردين.. من دست تک تک شما دوستان عزيزم رو ميبوسم..

 فراموش نکنين که تا الان ۲۰۰هزار آرزو ،۲۰۰هزار رويا به زير مشت ها خاک رفتن.

هزار ها سر پناه هرچند کوچک به مشتی از خاک تبديل شدن!..صد ها بچه بی مادر و پدر شدن.

صد ها مادر در سوگ فرزند ميسوزند... ديگه نميدونم چی بنويسم

همين جا به سعيد عزيز تسليت ميگم .. ميدونم که هيچ وقت شايد اين وبلاگ رو نخونه .. ولی  الان سعيد عزيز در کرمان هست..

(سعيد عزيزم .. از دست دادن خواهر نازنين و خواهر زاده عزيزت عرشيا کوچولو رو بهت تسليت ميگم.. اميدوارم که غم آخرت باشه)

از ندا عزيز هم تشکر ميکنم که اجازه دادن تا اون شعر زيبا که در اول متن نوشتم ، در وبلاگم بنويسم.www.saneye.persianblog.ir

 از ساسان عزيزم  هم معذرت ميخوام..چون نوبت ساسان بود.منتظر شما و نظرات شما هستيم

be happy

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط : سولماز

من اومدم.....

سلام...بعد از يک وقفه طولانی من اومدم...

يه کتاب خونده بودم به اسم ”کتاب کوچک نکته های زندگی“...واقعا کتاب جالبی بود...چند تاشونو براتون مينويسم.و خودتون نظر بدين..

۴۴۸. از گفتن نميدانم نترس

۴۴۹ از گفتن اشتباه کردم نترس

۴۵۰ از گفتن به کمک احتياج دارم نترس

۴۵۱ از گفتن متاسفم نترس

۲۷۱ هنگام مواجهه با کار سخت،طوری عمل کن که انگار شکست غير ممکن است..اگر به دنبال صيد نهنگ هستی ،سس مخصوص طبخ ماهی  را همراه ببر..

۳۰۲ در اتومبيلت را قفل کن..حتی اگر جلوی در خانه خودت باشد

۴۵۷ هميشه يک دفتر يادداشت و مداد کنار دستت داشته باش.. ايده های ميليون دلاری  گاهی در ساعت سه صبح  به ذهن آدم خطور ميکنه

۳۰۳ هرگز تا ظرفهای کثيف را نشسته ای به رختخواب نرو(نويسنه اين کتاب مرد بوده و نفسش از جای گرم بلند ميشده قهرم باهاش)

۴۷۱ پيش از عازم شدن به سمت فرودگاه،به آژانس هوايی مربوطه تلفن کن ،مطمئن شو که پرواز سر وقت خواهد بود(به درد ايران نميخوره اين اصل )

خوب..اينم از اين چند نکته...اميدوارم که  استفاده کامل رو (با اينکه کم بود) برده باشيد

be happy

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط ساسان

الهی من قربون همين ۲-۳ تا ويزيتور خوبمون برم که مايهء دلگرمی هستن.

فقط خواستم بگم شب يلدا، سالگرد عروسی پدر و مادرمه.

وقتی فکرشو می‌کنم و می‌بينم که طولانی ترين شب سال!! رو برای روز عروسی انتخاب کردن، بی‌اختيار خندم می‌گيره.

امروز از اون روزاست که نطقم باز شده. احساس می‌کنم اول راهم. اول يه راه طولانی و زيبا. راهی که هر کسی حق ورود بهش رو داره. جاده‌ای که همه آرزو دارن توش قدم بزنن.

اما تحمل ندارم. نمی‌خوام به آخرش برسم ولی می‌خوام زودتر به ميونهء راه برسم. می‌دونی عين چی ميمونه؟
عين بچه ای که عجله داره بزرگ بشه. ولی وقتی بزرگ شد، ديگه نمی‌خواد پير بشه.

وقتی به پارسال فکر می‌کنم، وقتی با امسال مقايسش می‌کنم، می‌بينم يه درجه پيشرفت کردم. پارسال تنهايی زير بارون قدم می‌زدم. اما امسال دوتايی.
نتيجش همون آنتی‌بيوتيکه.

فقط يه اشکال کوچولو داره. ببينم، چه حالی بهتون دست می‌ده وقتی می‌خواين يکی رو ببوسين ولی اون جاخالی می‌ده؟؟!!

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط ساسان

زندگی شهد گل است

زنبور زمان می‌خوردش

آنچه می‌ماند، عسل خاطرات است

خاطرات ... خاطرات ... خاطرات

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط سولماز

  به ياد تو امشب ، غرق در خيال خويش

          اشک خواهم ريخت و صدا در خواهم داد

  و عشق را به ياد و نام تو جاودانه ميکنم

     نگاهی نيست  تا از تو با او سخن گويم

             و نيستی تا از نگاهی با تو سخن گويم

عشق را و کلام روان دوستی را

                                  به دست خاک ميسپارم

              و با خويش بيعت خواهم کرد

                                                     تا هرگز

                                      کسی را اين گونه دوست نداشته باشم  !!!

سلام به دوستان عزيزم...

اميدوارم حالتون خوب باشه..  اون شعر بالا مال حدودا ۲ سال پيش بود.. من روز های خوبی داشتم و به نسبت روز های خوبم، روز های بد بدبختانه  بيشتر بود. اما گذشته ها گذشته... ولی به خاطر وبلاگ مجبور شدم گذشته ها رو بکشم بيرون.... فکر ميکردم همه چی رو فراموش کردم.. فکر ميکردم عوض شدم ولی با خوندن اون چند خط دوباره همه چی يادم افتاد...بگذريم....

حالا من اين همه  زحمت ميکشم شما خوشتون مياد از اين متن ها يا نه؟؟؟؟ نگين نه که بد ضايع ميشم.... يادتون باشه که هيچ چيزی برای ما جز نظرات شما مهم تر نيست..پس مارو تنها نذارين.misi

خوب...اينم از اين... منتظر نظر های شما هستيم

be happy

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط ساسان


تو این وبلاگ، هيشکی منو دوس نداله.
اصن با همتون قهلم. تا لوژ قیامت.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط ساسان

 يادش به خير،

پارسال و ميگم. همين موقع.

آره، همين زمستون پارسال بود، که تا بهار با آنتی‌بيوتيک گذشت.

نفسم در نميومد، ولی اگه يه شب زير بارون قدم نمی‌زدم خوابم نمی‌برد.

همين زمستون پارسال بود که برای اولين بار عاشق شدم.

هيچ وقت يادم نميره.

تا زمستون پارسال، يه آدم شاد و بی‌خيال بودم.

اما اون آدم عوض شد. فکر کنم تاثير آنتی‌بيوتيک‌ها بود.

ميدونی، جيگر آدم کباب می‌شه وقتی يه عمر اين و اونو می‌بينی و ميگی نه!

يهو يکی رو پيدا می‌کنی که ميگی، خودشه! پيداش کردم!

اما بعدا می‌فهمی توی goodbye partyش دعوت شدی.

همش با اون ميگو شروع شد. (آخه من ميگو خيلی دوست دارم. مخصوصا که سس مخصوص سرآشپز + خود سرآشپز هم کنارش باشه)

طفلک اون‌شب به هوای من ۲ تن ميگو سرخ کرد و به همه تعارف کرد. (همه يعنی همه اونايی که من هم اونجا بودم) ميگوی تاريخی ای شد.

 نه نه. اينطوری شروع شد که من از بين اون همه آدم شيرجه زدم و با اون دست دادم.

بيرون داره بارون قدم زدنی‌ای مياد. ديروز آنتی‌بيوتيک هارم گرفتم.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط سولماز

دوستت خواهم داشت!

و اين کلامی بود که ياد آور تمام خنده ها

تمام عشق ها و تمام اشک ها بود!

     و من به وسعت يک کلمه و به ارتفاع دوستی

به احترام گلبرگ

          به آسمان و زمين سوگند ياد کردم

  که: دوستت خواهم داشت!

                  واکنون روز ها ميگذرند و من سوگندم را

                            در واپسين لحظات تنهايی ميشکنم!!!

سلام به دوستان عزيزم.

ممنونم از اينکه به ما مرتب سر ميزنيد و ما رو تنها نميذارين...از اينکه دير به دير up date ميشه من شرمندم....هر دفعه ميگم جبران ميکنم ولی باز مشکلات منو يه لحظه ول نميکنن و بازم تاخير پيش مياد توی up date شدن وبلاگ.. اين دفعه جدی جدی قول ميدم ........... خوب اون شعر بالا هم که خوندين مال ۲ سال پيش بود و امشب گفتم که براتون بنويسم.. آخه چيزی که مناسب باشه يافت نشد.....خلاصه به بزرگواری خودتون ببخشين....اينم از اين... شاد و پيروز و سر بلند باشيد.. ما رو هم تنها نذارينmisi!!!

be happy

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط ساسان

خدايا،

من در کلبهء حقيرانهء خود، چيزی دارم که تو در عرش کبريای خود نداری!

زيرا که من، چون تويی دارم و تو، چون خودی.

خدايا،

مرا افتخاری بس عظيم است که تو را نيست!

و آن اينکه من خالقی چون تو دارم.

خدايا،

گويند که تو عاشق بودی و ما، معشوق تو.

گويند که تو معشوقی و ما، عاشق تو.

ده بيا پايين ببين اين عشقی که کاشتی چه جوری بلای جون ما شده!! يه چاره‌ای به حال ما درماندگان وادی عشق بکن!!

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢

 

سلام به دوستان عزيزم!

اين چند روزه من به اينترنت دسترسی نداشتم و از وبلاگ بی خبر بودم. اول اينکه تولد سامان عزيزم رو تبريک ميگم....انشا الله۱۰۰ سال زنده باشی

شهادت حضرت علی رو هم تسليت ميگم..

من قول داده بودم که زود به زود update کنم.. الانم دارم مثلا به قولم عمل ميکنم.... چند وقت پيش توی يه وبلاگ رفته بودم و يه مطلبی خوندم و متاسفانه با عرض شرمندگی اسم وبلاگش اصلا يادم نيست... خلاصه من تا اين متن رو خوندم نميدونم چرا بی اختيار ياد مازيار افتادم.. دوست شيطون من که الان مدتی هست که با وبلاگش و نوشتن قهر کرده و به قول خودش نه حوصله اش رو داره نه وقتش رو.... ولی ما در همه حال به ياد دوستامون هستيم...من اين نوشته رو تقديم به مازيار ميکنم

            "و خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفريد

      آری! خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفريد

     نه از سر، که او فرمانروای او باشد

  نه از پای او ، تا لگد کوب اميال او باشد

  بلکه از پهلوی او تا برابر او باشد

و نزذيکترين نقطه به قلب او تا معشوق و محبوب او باشد.....

با تشکر از دوستی که اين متن زيبا رو در وبلاگشون نوشته بودند و با عرض شرمندگی چون اشم وبلاگشون يادم نمياد....

خوب اين هم از اين...بيشتر از اين نمينويسم چون اين پرشين بلاگ با من و ساسان لجه و ممکنه که نره تو بلاگ و من زحمت الکی بکشم..

براتون آرزوی موفقيت ميکنم.

be happy

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢

به مناسبت اين ايام نوبت رو بر هم زدم و ...

نوبت سولی بود ولی چون گرفتاره، من به جاش یه چیزی رو به مناسبت این ایام نوشته بودم. به خیال خودم از همه هم زودتر نوشته بودم و طلبکارانه منتظر کامنت بودم. چه متنی هم شده بود. ولی نمی دونم کجا رفته! این پرشین بلاگ هم واسه ما شده مصیبت عظمی. نمی دونم چرا فقط با من و سولی لج کرده. بگذریم. متن من تقریبا یه چیزی نزدیک به این نوشته از وبلاگ باران (آخرین نمه) بود.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط ساسان

اين آقا خروسه، همون خروس بابا عظيمی يه.

ببين بی‌نوا به چه دردسرهايی افتاده! آخه ارزش داشت؟


شبانه‌های بی تو
يعنی حضور گريه
با من نبودن تو
يعنی وفور گريه

از تو به آينه گفتم
از تو به شب رسيدم
نوشتمت رو گلبرگ
تورو نفس کشيدم

از رفتن تو گفتم
ستاره در به در شد
شبنم به گريه افتاد
پروانه شعله‌ور شد

ولی خودمونيما، حالا می‌تونم يه نفس راحت بکشم و بگم آخــــــــــــــــــــــــيش!

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط سولماز

زمانی ميرسد که انسان قادر نيست که بگويد :

                                                                     "جبران ميکنم"

چقدر خوب است که انسان قبل از رسيدن به اين زمان تاسف انگيز چيزی

برای جبران کردن باقی گذاشته باشد!

سلام به همه دوستان خوبم.

من شرمندم که انقدر دير به دير update ميکنم. به خدا انقدر busy هستم که ديگه واقعا به کارهای شخصی خودم هم نميرسم. اگه قبول ندارين از ساسان بپرسين. اون ديگه ميدونه که من تا چه حدیbusy هستم.....

ولی قول ميدم که زود به زود update کنم. ميدونم خيلی تنبل شدم. طفلکی ساسان هم اسير من شده.ولی ديگه تنبلی بسه...

ديگه اينکه .... آهان.. ممنونم از تمامی دوستان عزيزم که تو اين مدت هم  بازم سر ميزدن. چون خيلی زيادن ديگه دونه دونه اسم نميبرم. همتون رو دوست دارم و برای تک تک شما دوستان خوبم روزهای روشن و پر اميد آرزو ميکنم..

be happy

 

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط ساسان

قاطی حرفا ازم پرسید هدف تو از دوستی چیه؟(دست گذاشت رو اصل مطلب)
به این موضوع قبلا فکر کرده بودم. می دونستم که بی هدفم و دنبال چیزی هستم که نمی دونم چیه، کجاست، چطوری می‌شه بهش دست پيدا کرد...
بهش گفتم یه جور کنجکاوی. گفتم شناخت یه نسل، نسلی که بیشتر از نصف جامعه ماست و نه تو مدرسه، نه تو تلویزیون، نه هیچ جای دیگه چیزی ازش بهمون نگفتن.
انگار فکرمو خوند. گفت بی هدف به جایی نمی رسی. برای مدت زیادی طول نمی کشه.ولی واسه اینکه ناراحت نشم گفت اینم البته یه مدلشه.
گفتم خوب شاید چون همه چی برام یکنواخت شده. گفت پس اینم بعد از یه مدت برات یکنواخت می شه...
-------------------------------------
تو این مدت مشکلات فراوونی داشتم و دارم. و باعث شد یه نفرو خوب بشناسم.به نظر شما یه دوست خوب کیه؟ اونی که وقتی ازش کمک می خوای بهت پشت نکنه؟

نه. دوست خوب اونیه که پیش از اینکه بهش بگی، مشکلتو می دونه و برای حلش داوطلب می شه.
دوست اینجا و اونجا زیاد دارم. بیا ببین چقدر هم افاده دارن ولی واقعا تا اینجا کدومتون به درد خوردین؟
-------------------------------------
این ماجرا رو بگم که اونایی که از سبک نوشته هام خوششون نمیاد کور بشن.
آخه بعضیا چرا اینقدر بی جنبن؟
این دختر همسایه روبرویی ما، یه ماشین خریده. منم انقدر غرق افکارم بودم که دقت نکردم و پشتش پارک کردم و رفتم پی بدبختیام. (انتظار داشت چشمام چهارتا بشه یا مثلا بهش تبریک بگم. آخه من اونو چه میشناسم که تبریک بگم!)
وقتی برگشتم اونم هنوز اونجا با ماشینش ور می رفت. یهو دیدم رفت در ماشینشو باز کرد. عین بچه کوچولوها واسه من زبون درازی کرد!!!!! و بعد نشست پشت فرمون. مونده بودم که این دیگه چه حرکت زشتی بود؟ که دوزاریم افتاد، بابا اینم ماشین داره!!!!!!!!!!!
منم یه ذره سر به سرش گذاشتم. بوق و چراغ و سبقت و از این بچه بازیا.
از اون روز مگه ول می کنه. هروقت منو می بینه میگه بریم ماشین بازی.
برو بچه پی کارت.
امروز هم باز غرق در افکار، آروم آروم قدم می زدم که این عتیقه با ماشینش سر رسید. شوخی شهرستانی به این می گنا. منو زیر گرفت. آروم زد ولی پخش شدم.
حوصله آخ گفتنم نداشتم. کاری نمی تونستم بکنم. این بازی رو خودم شروع کرده بودم. ولی باید تموم می شد. محلش نذاشتم، رفتم خونه. فکر کنم فهمید چه کار احمقانه ای کرده.
تورو خدا ماشین خریدین خودتونو لوس نکنین حالم بهم می خوره.
-------------------------------------
و در آخر هم اين جمله که به نظرم خيلی زيباست

 آدمی  ساخته افکار خويش است

فردا همان خواهد شد که امروز انديشيده است

موريس مترلينگ

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط سولماز

گفتگوی من و" تو  "

ميدونی؟

گاهی آسمون پر از ستاره هست....

ولی يه ستاره ميون اون ستاره ها بزرگتر و قشنگتر و درخشانتره!

اون ستاره ی  " تو " ء

من اسمش رو گذاشتم" تو "

ميدونی:

وقتی با ستاره تو حرف ميزنم..

يا بهش خيره ميشم يا بهش چشمک ميزنم..

هميشه ازم یه چيز  میپرسه..

ميگه: دوستم داری؟؟.... منم بهش ميگم: دوستت دارم!

ولی يه شب از من يه سوال ديگه پرسيد..

گفت: تو چرا هيچ وقت از من نمیپرسی که دوستت دارم يا نه؟؟؟

منم بهش گفتم : تو چی؟ دوستم داری؟؟

ميدونی چی گفت؟....... گفت: قلبت رو بده به من!!

گفتم : چه جوری؟؟

گفت: چشم هاتو ببند...يه نفس عميق بکش و خودت رو رها کن.... قلبت پرواز ميکنه خودش مياد پيشم...

منم همون کاری رو کردم که ستاره گفت!

ستاره قلبم رو گرفت... روش يه چيزی نوشت و بعد پسش داد..

ميدونی چی نوشته بود؟؟               " دوستت دارم  "

نوشته ستارهء " تو " رو قلبم موند.. هنوزم هست... تا آخر ميمونه!

چرا؟ ... چون بهم گفت: حقيقت هيچ وقت نابود نميشه!!

چون چيزی هست که" بايد"  وجود داشته باشه......

be happy

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

آقا ساسان در رويا هايش

شتر در خواب بيند پنبه دانه

گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط سولماز

سلام به دوستان عزيزم!

چند روز پيش داشتم يه کتاب ميخوندم از دکتر شريعتی ... مقايسه عشق و دوست داشتن بود. من هميشه بر اين باور بودم که دوست داشتن برتر از عشق هست ولی هيچ وقت دليلی کافی برای اثباتش نداشتم... چند خط از کتاب رو نوشتم که هميشه بخونمش.. الانم چون مطلب هنوز آماده نکردم اين چند خط رو از دکتر شريعتی مينويسم:

- عشف يک فريب بزرگ و قوی است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمی ، بی انتها و مطق!

- عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن !

- عشق بينايی ميگيرد و دوست داشتن ميدهد !

-عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سر شار از اطمينان

-عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير !

- از عشق هر چه ميشنويم سيراب تر ميشويم  و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر !

- عشق هر چه ديرتر میپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نوتر !

- عشق نيرويی  است در عاشق که او را به معشوق ميکشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست ،که دوست را به دوست ميبرد .. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن محو شدن در دوست!!

عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد  و هر چه از غريزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميگيرد!!

خوب ... اين هم چند جمله قشنگ از استاد دکتر شريعتی ...

راستی بازم شرمنده از اينکه دير به دير up date  ميکنم و دير به دير بهتون سر ميزنم ...

تورو خدا به خساب بی معرفتی نذارين...من تا اونجا که بتونم سعی ميکنم که هرروز بهتون سر بزنم ..

خوب ... اين هم از اين ... تند تند نظر بدين تا ها هم دلگرمی داشته باشيم برای تند تند up date  کردن

be happy

 

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٢

باز هم نوشته شده توسط ساسان

عذر می‌خوام که نظمو به هم زدم و نوبتو رعايت نکردم. (نوبت سولی بود)

می‌خواستم اينو بگم که يه آهنگ جديد ساختم و گذاشتمش اين بغل (شازده خانوم)
اگه بدونين چه دردی کشيدم و اينا رو زدم حتما حداقل يه بار گوش می‌کنين. (۳ تا از انگشتام اوخ شده)
بگذريم. می‌خواستم چند تا آهنگ ديگه که احتمالا قديمی ها می‌شناسن بزنم که درد مجال نداد.

ضمنا از اين به بعد آهنگ های درخواستی هم داريم. سفارش بدين با پيک يه پپرونی داغ براتون مياريم در منزل.
راستی يه پيشنهادی واسه اون آهنگای بی‌چاره که هنوز اسم ندارن بدين.

يه چيز ديگه، تعداد آهنگای آشغالی من روز به روز زيادتر می‌شه. سرعتو مياره پايين. کسی روشی بلد نيست؟ اگه روشی نگين مجبورم همه رو پاک کنم، تا هم من راحت شم، هم شما.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط ساسان

روزی ديگر
تنهای تنها به تنهايی ماه
بايد ياد بگيرم که فراموش کنم
فراموش کنم گذشته‌ای فراموش نشدنی را

آغازی دوباره
هر لحظه نيروی بيشتری را باز می‌يابم
فرصتی برای افسوس گذشته ندارم
There's so much of life left to live

ولی نه! ديگر تاب تحمل شکستی دوباره را ندارم
I don't need another reason to cry
I don't wanna get hurt
No more this time

قلب کوچکم که چون تنگ بلور ماهی قرمز می‌شکند

و من. من آن ماهی کوچک که برای رسيدن به دريا تقلا می‌کند تا تماشايش کنيم
پس خوب تماشايم کن که من باز نخواهم ايستاد
آيا هرگز ماهی قرمزی به دريا رسيده است؟
آيا هرگز طعم آب شور دريا را چشيده؟ پس تقلايش را چه سود؟

از معمای آينده نمی‌هراسم
چيزی را در درون يافتم
پيمانی با خود بستم
رويايی را دنبال خواهم کرد

اما هنوز شانس ديگری برای شروع دارم
rather a long long way from home
looking for a hut that's made of stone
خواهد آمد، احساسش می‌کنم
I feel it coming through
It's coming as sure as heavens
مرا خواهد يافت

روزی خواهد رسيد که به اين لحظه فخر بفروشم.

خواهم آموخت. از ياد بردن را. از همان که می‌بيند و می‌انگارد نديده است.
and then, NOW is the only thing that senses
آری، حال تنها چيزی‌ست که مفهوم دارد.
Can't let go ولی به اميد ديدارت در آن روز.
I'm fading like a flower
I'm fading like a rose
اين را به خاطر داری؟

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط سولماز!

عشق آن نيست که به هم خيره شويم..

... عشق آن است که هردو به يک سو بنگريم!!

سلام به دوستان عزيزم!

بايد خيلی خيلی ببخشيد از اينکه من دير به دير مينويسم .. اين رو بگذاريد به حساب گرفتاری نه چيز ديگه ای!

ديروز گفتم بيام بشينم بنويسم.. نوشتن همانا و بارها و بارها نوشتن همانا... مگه ميومد تو بلاگ....خلاصه ديروز رو بی خيال شدم.. الانم که دارم مينويسم نميدونم ميره ها نه!!

خلاصه اين هم از داستان ما!!

راستی محسن عزيز يه اطلاعيه داده تو وبلاگش   دردهای تنهايی   جالبه! من ميخواستم کپی کنم که البته کردم ولی نيومد تو بلاگ..... فکر کنم حرفهای مازيار داره کم کم حقيقت پيدا ميکنه...

خوب .. اين هم از اين... تا بعد فعلاbyebye

be happy

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

نگاه (نوشته شده توسط ساسان)

به ياد دارم آن روز را كه با افكاری پريشان در تكاپوی چيزی بودم و ناگاه نگاهی توجهم را جلب نمود.
به ياد دارم آن روز را كه شيئی يا بهتر بگويم حالتی نا آشنا وجودم را فرا گرفت.
به ياد دارم آن روز را كه همه چيز آغاز شد؟
به ياد دارم آن روز را كه در آن همهمه فقط يك چيز جلب توجه می‌كرد؟ آن نگاه.
اين نگاه چه بود؟ مفهومش چه بود؟
چرا از بين اين انبوه فقط من و او؟
ناگاه حالتی از شرم پديدار شد و چهره‌اش را در آن ازدحام پنهان نمود.
اما به همين‌جا تمام نشد. چشم‌های ما چيزی را می‌جست.
بار ديگر من غرق در افكارم بودم كه باز آن نگاه...
در پس اين نگاه ها چه می‌گذشت؟
 
به نظر شروعی می‌آمد. شروع يك تحول، آغاز يك زندگی جديد، چيزی كه تا آن لحظه به آن اهميتی نمی‌دادم.
به جستجوی آن چشمها در بين آن انبوه جمعيت بودم. گشتم و گشتم. نگاه ها بسيار بودند. چشم زياد بود ولی...
ولی آن نگاه كو؟ نبود؟ فقط برای چند لحظه ای آمد و رفت. نيافتمش.
او رفت ولی من ماندم. از آن روز فقط ياد آن نگاه و تحولی كه در من ايجاد كرد با من است.
زندگی جديدی به من بخشيد و رفت. به كجا نمی‌دانم.
شايد برای بخشيدن زندگی جديدی به كس ديگری. شايد روزی آن كس شما باشيد.
چه بايد می‌كردم؟ چه می‌توانستم بكنم؟
از آن روز دست ياری به سوی هركس كه آن نگاه را دارد دراز می‌كنم ولی آن نگاه نمی‌ماند، پايدار نيست. به كجا می‌رود نمی‌دانم.
چگونه بازش يابم؟ نمی‌دانم.
ای نگاه غريبه. از تو ممنونم ولی ای كاش منظورت را می‌دانستم. ای كاش مفهوم آن نگاه را می‌آموختم.
ای كاش و هزاران ای كاش ديگر ...

گفتم نگاه یاد نگاه های امروزم افتادم. آزمایشگاه فیزیک ما تو دانشکده علوم پایست. منم این ترم برداشتم.
صبح پاشدم رفتم دیدم به به. جاتون خالی یه سری از این دخترای#$%$#...
ما هم که دانشکدمون محرومه و از این چیزا ندیدیم خلاصه رفتیم نشستیم سر کلاس. همه سیبیل کلفت.
استاد داشت از ضریب خطای نسبی تو آزمایشگاه می گفت، من از پنجره #$%$#
کلاس تموم شد من داشتم دنبال در حیاط می گشتم. یهو دیدم یه غول پرید جلوم. از این بچه مثبتا، تریپ حزب الله گفت منو میشناسی. گفتم نه. هی گفت من فلانیم. پارسال فلان پیش دانشگاهی فلان کلاس ... چطور یادت نیس. دو سه بارم کنارم نشستی.
تو دلم گفتم برو عمو. من اسم دخترایی که عاشقشونم یادم نیست، پارسال ...؟ تازه دو سه بار کنارت نشستم؟ لابد جای دیگه نبوده از ناچاری...
خلاصه راه و چاهو ازش یاد گرفتم ولی پیله کرد که تو زبانت خوبه یادمه همیشه 100% می زدی. گفتم بیا و درستش کن. من اومدم نوامیس مردمو دید بزنم این ...
حالا بدتر از اون اینکه الان فکر می کنن منم مثل اینم و ...
خلاصه نذاشت چیزی گیر من بیاد. ایشالا کلاس هفته بعد.
 
پانی جونم اینا رو برای تو گفتم که الان سه ماهه ندیدمت. زودتر بجمب وگر نه یکی از همون#$%$#ها منو از چنگت در میاره ها!
گذشت اون زمان که دمبال کسی نمی رفتم. انقدر بهم محرومیت دادی که هرکی بیاد جلو دودستی می چسبمش. ببین کی بهت گفتم. حالا گوش نده.
  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٢

نوشته شده توسط : سولماز!

    پياده آمدم!

            بی چهار پا و چراغ،

                     بی آب و آينه،

                                بی نان و نوازشی حتی!

    تنها کوله ئی کهنه و کتابی کال

             و دلی که سوختن را

                        نشان شقاوت شمع نميداند

     کوله بارم 

        پر از گريه های فروغ است!

                         پر از دشت ای بی آهو.

    پر از صدای سرايدار همسايه،

          که سرفه های سرخ سل

                         از گلوگاه هر ثانيه اش بالا می روند!!

   پر از نگاه کودکانی،

                که شمردن تمام ستارگان نا تمام آسمان هم

    آنها را به خانه خواب نميرساند!!

   ميدانم!

     کوله ام سنگين و دلم غمگين است

          اما، تو دلواپس نباش!

                       نيامدم که بمانم!!

   تنها به اندازه نمباره ای کنارم باش!

      تمام جاده های جهان را

                به جستجوی نگاه تو آمدم!

    پياده!!! باور نميکنی؟

           پس اين تو و اين پينه های پای پياده من!

    حالا بگو!

         در اين تراکم تنهايی

             مهمان بی چراغ نميخواهی؟؟؟

be happy

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٢

تنهايی ماه (نوشته شده توسط ساسان)

یه متنی اینجا نوشته بودم که انگار قشنگ از آب در اومده بود چون با اینکه اسممو پایینش نوشته بودم اکثر شما فکر کردین سولی نوشته.
جالب تر اینکه متن پایینی رو هم فکر کردید من نوشتم.
خواستم زیرش اضافه کنم که سوء تفاهم شده.(چون اگه دقت کنید بعضی از کلمات سولی که از زبان خودش خیلی قشنگ و بجاست، از زبان من، حمل بر بی ادبی منه)
ولی نمی دونم چرا کل متن پاک شد.

اول خوشحال شدم که دیدم متنم اون قدر قشنگ شده که نتونستین فرقی بین نوشته هامون بذارین.
ولی بعد که فهمیدم شما نسبت به من چطوری فکر می کنین...
یادمه یه داستان شروع کرده بودم و چون استقبال نشد منم رهاش کردم
ولی بعدا که فهمیدم از چه جور نوشته هایی خوشتون میاد و تصادفا یه نوشته قشنگ داشتم، باورتون نشد که این می تونه کار من باشه.

دیگه مهم نیست. حالا اگه کسی تو History متنمو داره برام بفرسته به unix14000@yahoo.com  که دوباره بذارم اینجا. اگرم نداره که چه بهتر.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢

رويای شيرين

دنيای اطراف بی گانه تر از دنيای  يک عشق سکوت مبهمی دارد

سکوتی که حاکی ازخستگی ست....

دنيای يک عشق به کوچکی يک ستاره نيست اما به اندازه ستاره ها تنهاست!

ستاره هايی که در نگاه اول انسان به يگانگی اتحادشون غبطه می خوره!

زندگی بيگانگان چقدر زيباست..چقدر خوبه که ندونی و لذت ببری...!

چقدر خوبه که تنها باشی و دلت رو خوش کنی به جمع بيگانگان...

چقدر خوبه که برای غريبه ها غريبه بمونی و دلت رو خوش کنی به صدای يه آشنا

که شايد از دور دست ها صدات بزنه....

*******************************

سلام به دوستان عزيزم...

نميدونم اين چرا اين persian blog با من لجه!!! نوشته هام گير ميکنه .. نمياد.. بايگانی ميشه

معلوم نيست چه خبره.. برای همين " رويای شيرين " رو دو بار مجبور شدم بنويسم....

نوشته رويای شيرين مال سال ۸۱ هست... فروردين سال ۸۱.... تو يه شب زيبای فروردين نوشتمش..

توی هيچ شبی اونقدر احساس تنهايی و پوچی نکرده بودم...اميدوارم  که خوشتون اومده باشه..

ببخشيد ديگه.. ما هم تنهاييمون اين شکليه

باز هم تشکر ميکنم از تک تک دوستان عزيزم: محسن..مازيار..بابا عظيمی عزيزم.. هادی.. رضا رله..

صدف..علی(سکوت اتشين).. يهدا.. مصطفی ..پروانه عزيزم...غزاله و سامان .. پاييز آبی .. و....

بقيه دوستان عزيزم که هميشه ما رو حمايت کردن..

ممنونم از لطف تک تک شما دوستان عزيزم.......

be happy

 

 

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢

 

سولماز جونم نوشته قبليت شاهکار بود. تمام مخالف های منم الان ديگه موافق شدن.
مثلا همين محسن مارمولک که ميگه چرا به من سر نمی‌زنی. حالا فهميدی چرا؟ بقيه رو اسم نبرم. (شوخی می‌کنم)

Commentهای اين سری بی‌نظير بود. الهی من قربون تک تک‌تون برم. ولی اشتباهی گرفتين به خدا.

بابا عظيمی، آينده سولماز؟!؟! در کنار من؟؟!!

من و سولماز فقط دو تا دوست صميمی هستيم. همين.
شايد اصلا هيچ وقت نتونيم همديگرو ببينيم. هر کدوم ما زندگی خودشو داره. با چندصد کيلومتر فاصله.

چه اشعار نابی در وصفمون نوشتين. چه تبريکات صميمانه‌ای! Thanks a lot!
برم اين شعرهارو يه گوشه بنويسم. در آينده به درد می‌خوره
ولی ما فقط از تجربيات هم استفاده می‌کنيم. روابط جور ديگه در کار نيست.

از همه شما ممنونم که به ما سر می‌زنيد. اگه بهتون سر نمی‌زنم يا دير دير جواب می‌دم برای اينه که خيلی مشکل دارم. (محسن جان باهات شوخی کردم)
(مرده شور اين مخابراتو ببره که دو تا خط ديجيتال گرفتم هر دو با بهترين و گرونترين اکانت‌های اينترنت مشکل دارن. قربون همون خط آنالوگ که با آشغال اکانت‌ها مشکل داشت) انگار زغال بهتر از برق جواب می‌ده!

بابا عظيمی از حرفم ناراحت نشيد. اگر گفتم تنها هستم، منظورم فقط وبلاگ نبود. حتی دوستايی که انتظار داشتم تو بدترين شرايطم کنارم باشن... الان وقتشه که اينجا باشن ولی... تازه همون دوستا می‌تونستن وبلاگ ما رو خيلی شلوغ کنن و جار و جنجال ...

بگذريم

چند روز پيش هوا ابری بود و داشتم قدم می‌زدم که از جلوی دبستانی که بچگی‌ها می‌رفتم رد شدم.
بچه‌ها تعطيل شده بودن.

يه عالمه آدم کوچولو با روپوش مدرسه و يه کيف رو کولشون، همه يک شکل و يک مدل. موهای قشنگ و مرتب ...

يکی يه تيکه گچ دستش گرفته بود و داشت رو ديوار می‌کشيد و می‌دويد.
يکی ديگه داشت گريه می‌کرد. يکی ديگه خوشحال بود و می‌خنديد.
يکی بستنی دستش بود. اون‌يکی با باباش جلوی مغازه وايساده بود و باباهه داشت سر بچه رو گول می‌ماليد که واسش چيزی نخره.
چند تا ديگه دست مادرارو گرفته بودن و داشتن از شاهکارهای امروزشون تعريف می‌کردن.
يه عالمه مادر هم جلوی در مدرسه منتظر بچه‌هاشون بودن.

تو عوالم خودم بودم و داشتم می‌گفتم صحنه از اين زيبا تر هم می‌شه؟

که يه دفه يه آقا کوچولو بهم گفت: ببخشين آقا، می‌شه منو ببرين اون دست خيابون.
چند لحظه نگاش کردم بعد گفتم بيا بريم. دست کوچولوشو که به زور تو دستم جا می‌شد گرفتم و بردمش اون دست خيابون.

چند قدم اون‌طرف تر يکی ديگه رو پله وايساده بود و دستش به زنگ نمی‌رسيد. يه دفعه زد زير گريه.

بی‌اختيار ياد حرفهای پليسی افتادم که برامون صحبت می‌کرد.
و از دختر بی‌چاره ای می‌گفت که گول يه پيرزن تنها با يه عالمه خريد رو خورده بود و تا در خونش رسونده بود و يک صحنه جنايت...

سر جام ميخکوب شدم. شما بودين چی‌کار می‌کردين؟

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢

 

سلام به تک تک دوستان عزيزم ..

بدون هيچ مقدمه ای ميخوام برم سر اصل مطب...

از روزی که من و ساسان شروع به کار کرديم خيلی از شما با کامنت ها ، با 

 pm و e-mail به من فهموندين که من و ساسان هيچ وجه تشابهی با هم

نداريم وبهتره که از هم جدا بشيم

من تهد هيچ شرايطی اين کار رو نميکنم ..

من خودم ميدونم که نوشته هامون ، طرز فکرمون ، طرز بيان احساساتمون

با هم فرق ميکنه ولی اين دليلی نميشه که با هم نباشيم.

چون اين اختلافات ما رو ميسازه که چطور با هم بودن رو ياد بگيريم.

چرا فکر ميکنيد که ۲ نفر با ۲ طرز فکر نميتونن کنار هم باشن .

ما اين رو   ثابت  ميکنيم..

دوست عزيزی که تمام ديشب با اعصاب من بازی کردی . (احترامت رو نگه

 ميدارم و اسمی ازت نميبرم) اين رو بدون من به خواننده های مثل تو

احتياج ندارم.. خوشبختانه دوستان عزيزی دارم که ميتونن جای خالی تو و

امثال تورو برام پر کنن.اين رو بدون که هيچ وقت  حرفات از يادم نميره .

..... من اين اجازه رو به هيچ کسی نميدم که بخواد به ساسان عزيزم که

واقعا خالصانه دوستش دارم، کوچک ترين بی احترامی بکنه.

من با ساسان هستم و تا روزی که ساسان بنويسه من هم مينويسم..

من اين اختلاف های کوچيکی که بين من و ساسان هست ( که برامون

کوچک ترين اهميتی نداره) رو دوست دارم .. شما مشکلی داريد؟؟؟؟

be happy برای دوستام ....بترکه چشم حسود

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

 

ای کاش همه زیبا بودند. بدین ترتیب زشتی دیگر معنایی نداشت.
ولی نه، آن وقت زیبایی هم معنای خود را از دست می داد.

ای کاش حق دادنی بود. دیگر ظلم و زورگویی وجود نداشت.
ولی نه، دیگر حق هم معنای خود را از دست می داد.

ای کاش همه راست گو بودند و دروغ از بین می رفت.
ولی نه، آن وقت راستی و درستی ارزش نبود.

ای کاش همه کس، همه چیز را می دانست. دیگر نه کسی جرات دروغگویی داشت،نه ظلم، نه جرم و جنایت. نه معمای قتلی حل نشده بود نه تکلیف شب.
ولی نه، نه آموزش، نه معلم، نه علم، نه دانشمند، نه پلیس، نه تلاش برای یاد گیری، ... هیچ کدام مفهومی نداشت.

خدایا، کاش دوستی و دوست داشتن همیشگی بود. بی وفایی و تنهایی از یاد می رفت.
نه. اینطوری کسی قدر دوستی واقعی، همدلی و در کنار هم بودن را نمی دانست.

پس ای کاش عزیزانمان جاودانه بودند و مرگ نبود.
بازهم نه. زیرا که تلاش برای تعالی و دستاوردهای زندگی آنان مفهومی روزمره می یافت.

این آرزوها که کردم فقط هدف را از من می گرفتند. زندگی را یکنواخت می کردند. آن وقت چه؟ با یکنواختی چه کنم؟ پس چه آرزو کنم؟

ای کاش عشق جاودانه بود.
ولی عشق که جاودانه است. برای همیشه می شود عاشق بود. عشق حقیقی داشت. به عشق ایمان داشت و وفا دار بود.

 

بیایید تا زیبایی های خود را به یکدیگر نشان دهیم تا همگی از آن لذت ببریم.

بیایید تا حق خود را بگیریم نه به انتظار دریافتش بنشینیم.

بیایید راستی را پیشه کنیم و به آن افتخار کنیم.

بیایید با علم و دانش آینده خود را بهتر و بهتر بسازیم

بیایید تا اثری نیکو از خود بر جای گذاریم و حاصل را در دستان عزیزانمان قرار دهیم و بدرود گوییم

بیایید دوستانی واقعی برای هم باشیم. به هم مهر بورزیم و قدر دوستی هایمان را بدانیم و یکدیگر را تنها نگذاریم.

Keep on having fun
Sasan

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٢

بازگشت دوباره !!!

برو مسافر من برو سفر سلامت                نگو که روز ديدار بمونه تا قيامت

تا وقتی زنده هستم منتظرت ميمونم          برو خدا به همرات دردو بلات به جونم

اين لحظه های آخر بگو ميمونی پيشم        از فکر رفتن تو دارم ديونه ميشم

برو مسافر من برو سفر سلامت                   نگو که روز ديدار بمونه تا قيامت

ميخوام که دورت امشب پروانه وار بگردم      به اين اميد که شايد بگی که بر ميگردم

ارزو دارم که امشب با تو هرگز نميره             سپيده ای نباشه تورو ازم بگيره

تقديم به مسافر راه دورم ....

****

 سلام به تک تک دوستان عزيزم ..

خيلی خوشحالم که دارم بازم براتون مينويسم .. دلم براتون يه کوچولو 

شده بود..ممنونم از تک تکتون که تو اين مدتی که من نبودم ساسان رو تنها

نذاشتين..

من برگشتم دوباره ..چشم مازيار روشن يه مدت از شرم راحت بود.

ولی از شوخی گذشته از تک تکتون معذرت ميخوام مخصوصا بابا عظيمی

عزيزم ..بابايی منو ببخش . امشب يه سر به بلاگت ميزنم با يه دنيا

شرمندگی

okمن الان دارم با محسن عزيزم چت ميکنم ..من برم به چتم برسم شماها

ها هم نظر بدين بد تشريف ببريد.

be happy

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ مهر ،۱۳۸٢

 

حتما بايد به زبون بيام؟

بابا پدر بچه در اومده تا اين آهنگای اون بغلو زده و ضبط کرده و تبديل کرده و...

تازه حالشم گرفته شده که رو سيستم خودش خيلی خوب در اومده ولی موقع کوچيک کردنش هم کيفيت و .... از بين رفته و آشغال شده،

از همه بدتر هم اينکه شما حتی نگفتين اين آشغالا چی بود گذاشتی اينجا.

حالا من چی‌کار کنم؟ برشون دارم؟ بذارم بمونن؟ ...

ضمنا سولماز جونم، من تصميم گرفتم نوبتی بنويسيم. ينی تا تو ننويسی، منم نمی‌نويسم

يک در ميون يکی مال تو که رومانتيک و قشنگه
يکی مال من که وحشی بازيه

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ مهر ،۱۳۸٢

 

سلام سلام صد تا سلام،
از commentهای خوبتون ممنون.اميدوارم کردين فقط من موندم که اين بلاگ صد و ۴۰-۵۰ تا ويزيتور داره
سيصد و اندی هم بازديد شده (از وقتی من اومدم) ولی نظرات همين ۴-۵ تاست.

بگذريم،
آقا اين پليس راهنمايی و رانندگی بايد يه طرح بازداشت دختران جوان رو بگذرونه.
آخه کلی از اين تصادف‌ها زير سر اين دخترای خوشگله که تیپ ميزنن وتنهايی و دو تايی، سه تايی،... ميان تو خيابونا قدم زدن و حواس پسرای راننده رو پرت ميکنن و تصادف پشت تصادف.

فقط اين نيست که، اکثر ترافيک های طولانی هم زير سر اين دختراست. آخه راننده اوليه سرعتشو کم می‌کنه که بيشتر و دقيق‌تر ديد بزنه، دومی و سومی و ... هم همين‌طور و يه صف طولانی به خاطر يه خانوم خوشگله که اون جلو....(باور کنين از صف پمپ‌بنزين شلوغ‌تره)

مثلا خود من ديروز حواسم رفت به يه خانوم قشنگه، ديگه نديدم که يه پرايد (خلاف) اومده تو لاين من و الانه که از روبرو محکم بزنه به من. يا همين امروز داشتم می‌رفتم تو جوب، ...

البته پسرای ديگه حقشونه که تصادف کنن و کشته بشن ها!!!
(بس که هوس باز و هيز ن آخه. به جای طرح بازداشت، موقع رانندگی چشماتونو درويش کنين.)

ولی در مورد من همش تقصير اين پانيه. بس که به اين پسر بی‌چاره محروميت داده.
بس که بهش بی‌توجهی کرده، بس که تنهاش گذاشته.
الان دو ماهه که نديدمش. ازش خبر ندارم. دلم براش پر می‌زنه.
خدا می‌دونه چقدر دوسش دارم. ولی اون چی؟
ينی اونم منو دوس داره؟
يه لحظه نيست که يادش نباشم. ينی اونم ياد من هست؟
چرا ديدنم نمياد؟ هنوزم منو می‌خواد؟
شايد نمی‌خواد، چرا نمی‌خواد؟ مگه من چمه؟
شايد با يکی ديگس؟
اصلا الان کجاس؟‌ چی‌کار داره می‌کنه؟ حالش خوبه؟ تنهاست؟ به ياد من هست؟
نمی‌دونم. سوالايی که هميشه از خودم می‌پرسم و جوابی براش ندارم.

دلم می‌خواست الان پيشم بودی.
دلم می‌خواست کنارت بودم.
So close, no matter how far
دلم می‌خواست بغلت می‌کردم.(از روی مهر، نه ...)
دلم می‌خواست بهت می‌گفتم دوست دارم.

راستی عشق چيه؟ همينايی بود که گفتم؟ يا نه؟ بيشتره؟ ينی من عاشق نيستم؟
کی می‌دونه؟ شما می‌دونين؟ تعبير شما از عشق چيه؟
شما که عاشقين بگين.

عشق کشکه؟ دروغه؟ وجود نداره؟ عاشق دروغگوه؟

با شمام. شما که الان دو خط اولو خوندی و مسخرم ميکنی
بله شما. هيچ يادت هست آخرين بار کی يارتو ديدی؟
يادته چی بهت می‌گفت؟ ازت چی می‌خواست؟
تو بهش چی گفتی؟
چه طوری نگات می‌کرد؟
خيلی بی خيالی. چرا بهش بی توجهی می‌کنی؟
مگه اون تنها کسی نيست که دوست داره؟ مگه تو تنها کسی نيستی که دوسش داره.
پس اين چه وضعشه؟ اينطوری عشقتو نشون می‌دی؟ دوس داشتنو اينطوری ثابت می‌کنی؟
ولش کن اصلا. کارتو بکن. با شما نبودم.

موزيکتو گوش کردی برو بخواب. ديروقته.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٢

 

گفته بودين وبلاگ يه طرفه شده، مسيرشو از دست داده، ...
آره همش درسته، اگه يه نگاه به بلاگ بندازين فقط نوشته های منه.
که سبکش با نوشته های سولماز خيلی فرق می‌کنه.

ولی الان هيچ کدوم اينا کوچکترين اهميتی نداره.

الان فقط يه چيز ذهن منو مشغول کرده و اون سولمازه که الان بيشتر از هميشه به کمک ما احتياج داره.

اوضاع‌شو تقريبا درک می‌کنم چون تو شرايط مشابه‌ش بودم ولی ديگه نه اينطوری و نه به اين شدت.

از تک تک‌تون از تمام دوستای سولماز، از تمام اطرافيانش، از بابا عظيمی، از بقيه، می‌خوام که تنهاش نذارن.

خواهشن پيله هم نکنين که چی شده، شايد دونستنش زياد لازم نباشه، همين‌قدر بگم که اوضاع بحرانيه.

دلم می‌خواست تو اين شرايط کنارش بودم. دلم می‌خواست می‌تونستم يه کمک حتی کوچيک ...

ولی سولماز اينو بگم که تو هيچ وقت تنها نيستی. من، ما، همه دوستات، هميشه به يادتيم.

ما کنترل خيلی چيزارو نداريم و شايد با تغييرشون بی‌نهايت ناراحت می‌شيم، ولی بعد از مدتی يا شايد مدت‌ها می‌بينيم که چقدر به نفعمون شده که از دست داديمشون.
مثال نمی‌زنم ولی به تجربه ديدم. زمان اين مشکلو حل می‌کنه، ولی روزی که ديدی که اين جريان‌ها به نفعت تموم شدن، به هممون خبر بده.

نصيحت نمی‌کنم ولی خواهد گذشت.Life will go on.

سولماز، می‌دونم همه‌چی درست می‌شه ولی تنهايی نه. تو اين کار همه، همه، همه، به کمک احتياج دارن. دنبال يکی از دوستات بگرد. يکی که از اول تو ماجرا بوده. همونايی که برام اسم بردی. اونا خيلی راحت می‌تونن قضيه رو حل و فصل کنن. اونا رو ول نکن، برو دنبالشون. بگو چرا اون موقع لال شده بودين؟بگو چرا هيچی نگفتين؟بگو الان وقتشه که جبران کنين. بگو شما بايد همه‌چی رو تعريف کنين.

اميدوارم جواب بده.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

 

سلام به تک تک دوستان خوبم !

دوستان عزيزم من رو بايد ببخشيد که اين چند وقته ننوشتم ..

تو شرايط بدی هستم و از نظر روحی ديگه هيچی ازم نمونده .. و خوب تو اين شرايط هيچ

چيزی نميتونم بنويسم .. من از تک تک شما دوستان عزيزم معذرت ميخوام

من از ساسان هم ممنون هستم که با مطالبش بلاگ رو زنده نگه داشته.

ولی باور کنين من هر روز به اينجا سر ميزنم و کامنت های قشنگتون رو ميخونم ..

خواهش ميکنم که نظراتتون رو برای ما بنويسيد ..

هادی عزيزم بلاگ يک طرفه نشده فقط من شرايطش رو ندارم و نميدونم کی بتونم دوباره

بنويسم .ولی ما رو تنها نذارين ..من همين جا به ساسان هم سلام ميکنم و ازش تشکر ميکنم

به زودی بر ميگردم ..be happy

من آخرين دکه ويران از اين بازار خرابم...

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢

 

آقا يه قضيه ای چند وقته فکر منو شديدا به خودش مشغول کرده و هر چی فکر می‌کنم به هيچ نتيجه ای نمی‌رسم.

برای افرادی به سن و سال من و شما، تمايل به برقراری ارتباط با جنس مخالف يه امر کاملا طبيعيه.

منتها سوال اينجاست که اين ارتباط بايد به چه صورتی باشه که:
اولا به بهترين نهو ممکن سازنده باشه و
دوم اينکه تو دردسر نيفتن و
سوم اينکه هر دو طرف از اين دوستی يه چيزی عايدشون بشه.

منظورم از بند اول اينه که تو کافی‌شاپ قهوه خوردن به درد عمه جان ...

از بند دوم منظورم پليس ۱۱۰ و لندکروزر هان که تو هر ميدون و پارکی با دستبند و ...

و بند سوم اينکه قضيه فقط به يه پارک و کوه رفتن تموم نشه. وقتی که از هم جدا می‌شن نگن که عمرمو تلف کردم. يه چيزی باشه که به بدست آوردنش افتخار کنن.

اگه واقعا راهی بلدين و خودتون ازش استفاده می‌کنين، اگه جای مفيدی برای قرار گذاشتن می‌شناسين، اگه راه مناسبی برای آشنايی می‌دونين به ما هم بگين تا يه دوستی خوب داشته باشيم. نه يه puppy love.

پارک رفتن خوبه ولی حوصله آدم سر می‌ره. سينما هم بد نيست ولی آخرش که چی؟ چه دستاوردی حاصل می‌شه؟

محيط دانشگاه فکر می‌کنم بهترين حالت ممکن باشه. يه کادر آکادمی ولی دانشکده ما دختر نداره و اين حسرت به دل ما خواهد ماند.

اين سراسری ها هم که دختر و پسر با همن از خجالت روشون نمی‌شه به هم نگاه کنن چه برسه...
آخه اين انصافه که اونا داشته باشن و قدر ندونن ولی ما ...

توروخدا مثل نظرخواهی قبلی نگين نظر ندارم يا موافقم. دقيق بگين با چی موافقين. چرا نظر ندارين، ...
بهترين Comment با نام نظر دهنده روی وبلاگ نمايش داده خواهد شد.

ارادتمند شما
ساسان

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢

قسمت ۵ داستان

چند روز پيش من رفتم سفارت سوئيس (تو الهيه)
همينطوری واسه خودم داشتم ژستيک راه ميرفتم که ديدم يه ماشين عين گلوله از بغلم رد شد.
چشمتون روز بد نبينه. ديدم يه چيزی (آينه ماشين) محکم خورد تو پهلوم و کيف و بند و بساط و بغچه مغچه پخش شد هوا. منم تعادلم بهم خورد با مخ ...
وقتی حواسم داشت کم کم سر جاش ميومد، ديدم توی يه زمينه آبی تار، يه پسر اين طرفمه، يه دختر اون طرف.
دقت کردم ديدم دختره همون سونيا ی ورپريدس. پسره هم اشکان.
(رو به اشکان گفتم) تو بايد عزرائيل باشی اينم لابد فرشتس.
سونيا گفت بميرم الهی، می‌خواستم از بغلت رد شم و دستمو بذارم رو بوق که بترسی يه ذره بخنديم.
گفتم خاک بر سرت. حساب اون آينه کاميونو نکردی؟
خلاصه با هزار خواهش و تمنا گفتن ميرسونيمت خونه. تنت گرمه الان حاليت نيس.

وسط راه يه پيکان ديديم که درش کامل باز بود و صاحبشم توش نبود. کجا بود نديدمش.
سونی گفت می‌خواين بزنم بهش در ريم؟ هيجان داره ها.
منم طبق يه شوخی معمول بين ما گفتم ۲۰۰ امتياز داره.
سونی هم گرفت طرف در...
گفتم الان میپيچه از کنارش رد ميشه. تا رسيديم به جايی که ديدم ديگه واسه پيچيدن خيلی ديره.
.
.
.
با اجازتون زد در ماشينو پروند هوا. خرده شيشه که عين بارون ميريخت.
اشکان جلو نشسته بود و خشکش زده بود.
من که شوکه بودم، ديگه با اين يکی کامل کامل ديوونه شدم.

با ۳۰ تا زد بهش، با ۱۸۰ تا در رفتيم.
بعد بهمون گفت چطور بود؟
پاک عقل از کلم پريده بود. نمی‌دونستم چی بگم. خنديدم گفتم ۲۰۰ امتياز گرفتی
ولی احمق‌ترين آدم دنيا اونيه که به تو بگه عاقل.

با کمال تعجب ماشين خودش خال نيفتاده بود
فقط يه ذره خرده شيشه بود که با يه دسمال پاک شد. يه ذره هم روی سپر خط افتاده بود. همين.

بهتون برادرانه توصيه ميکنم در ماشينو باز نذارين چون يه مشت آدم قاطی هميشه پيدا ميشن.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

توجه توجه !!

دوستان عزيزم سلام..

از امروز اين وبلاگ مال من و ساسان هست..

ديدين چه وبلاگم خوشگل شده ؟؟؟؟ .. همش هنر ساسان جون

هست .. از امروز ديگه تنها نيستم و با وجود دوستی مثل ساسان

ميتونم بهتر از قبل باشم.. من تک تک شما هارو دوست دارم .

برای ما نظرهای شما خيلی مهمه ..ما رو حتما از نظر های خودتون

با خبر کنين..

be happy

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

اين آيتم رو نخونين (قسمت ۴ داستان)

ديروز هيچی براتون پست نکردم. sorry
ولی حالم خيلی گرفته بود.
آخه، ژاله، دوستی که قرار بود برای هميشه دوستی‌مونو حفظ کنيم، بهم گفت اگه منو دوست داری از زندگيم برو بيرون.
خواستم عين مهراد التماس کنم ولی می‌دونستم بی‌فايدس. کله شقه. يه چيزی بگه همونه.
باورتون نميشه اگه بگم من با يه دختر ۴ سال بزرگتر از خودم چه‌قدر صميمی بودم.
دوستی ما يه دوستی آنلاين بود. دلم می‌خواست می‌تونستم از نزديک ببينمش.
تولدم بهانه خوبی بود که اينطوری شد.
بهانش اين بود که تو چرا شماره موبايل منو پيدا کردی.
آخه مگه تو شماره منو نداشتی؟ يعنی دوستی ما اينقدر سست و آش و لاش بود؟
ژاله، تو با اين کارت رو خيلی چيزا پا گذاشتی.
رو من، رو يک سال دوستی‌مون، رو حرفامون، رو هدف‌مون، ...
له‌شون کردی.
باور ميکنين اگه بگم پريروز با من عين يه غريبه حرف می‌زد.
ميگفت: من ديگه نمی‌خوام با شما ارتباط داشته باشم.
به من ميگفت شما.
بهم گفت: اگه يه بار ديگه به خودم، به دوستام، به موبايلم message بفرستی ميدم شمارتو قطع کنن.

هميشه وقتايی که خيلی خستم، ناراحتم، تو فکرم، يا مشکل دارم، بی‌اراده ميرم سر پيانو.
بعد سر دردم شروع شد. پاشدم رفتم پيش اشکان.
دم درشون که رسيدم زنگ زدم به موبايلش. ديدم سونی جواب داد.
گفتم بگو اشکان بياد پايين.
گفت تو بيا بالا.
گفتم حوصله ندارم، الان بايد ۶ ساعت با پدر مادرش چاق سلامتی کنم. باباشم که تا منو ببينه ديگه دل نميکنه. می‌شينه ور دل من و مخمو به کار می‌گيره. (خدا رو شکر با کامپيوتر و وبلاگ و ... ميونه نداره)
گفت نه فقط ماييم.
رفتم بالا.
درو باز کرد. بهش گفتم داری آفتاب می‌گيری!!!!!!!!!!!!!!!!!
(ديگه لباساشو توصيف نمی‌کنم.)
خنديد و گفت: نه اومدم شنا.
پرسيدم اشکان کجاس؟
گفت الان مياد.
سونی رفت آشپزخونه، منم رفتم سروقت پيانوی اشکان. سردرد داشت می‌کشتم.
ديدم اشکان با روبدوشامش از حموم اومد بيرون.
يه لحظه گفتم چقدر من احمقم. چرا زودتر متوجه نشدم.
گفتم شيطونا چی کار کردين؟ شما بچه‌های بدی هستين.
اشی گفت نه، تو فکرت خرابه.
خندم گرفته بود.
گفتم:‌ مزاحم نمی‌شم...
حرفمو قطع کرد و گفت نه، مزاحم باشی با لگد پرتت می‌کنيم بيرون.
گفتم: لطف دارين.
يهو ديدم سونی يه پتو برداشته و جای چادر سرش کرده، گوشه پتو رم گرفته به دندونش، يه سينی چای داغ داغ داغ داغ، قر داد و آورد.
ما که از خنده بيهوش شديم.
گفتم اون کثافتو از سرت بر دار حالمو به‌هم زدی. همون بيکينی قابل تحمل تره.
که جای تک تکتون خالی، چايی رو ريخت روم. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآتيش گرفتم.
گفت: حقته، من هر **ی می‌خورم تو ازم ايراد می‌گيری. حسرت به دلم موند يه بار تو ی ذليل مرده زبون به اون دهنت بگيری.
حالا بيا و خشکش کن. خلاصه همه‌چی از يادم رفت.
حتی اينکه واسه چی اومده بودم، چی می‌خواستم بگم، ...
ولی تا لحظه ای که اونجا بودم سر به سر سونی گذاشتم. اشکان هم خسته بود!!!!!
زود برگشتم. رفتم خونه ولی داغون بودم. خوابيدم.
صبح روز بعد (ديروز) هم جايی کار داشتم، وقتی رسيدم خونه يه آهنگ گذاشتم و فکر کنم ۱۰۰ باری تکرار شد.
من هميشه اينطوريم، آهنگی که دوس دارم انقدر گوش ميدم که حالم بد بشه. اين آهنگ ديگه تا ابد منو ياد ژاله ميندازه.
حالم خوبه. نگرانم نشيد.

Love ya all
ساسان

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

ماجرای دختربازی بعضی ها(۳)!

و اما آخر ماجرا،
ما همه برگشتيم خونه و وقتی رسيدم، از بس اين اشکان سيگار کشيد و از بس تو کافی‌شاپ دود سيگار بود که من سر تا پام بوی سيگار گرفته بود.
گفتم الان مامی پوستمو ميکنه. پريدم تو حموم.
وقتی اومدم بيرون ديدم موبايلم داره زنگ ميزنه. شماره آشنا نبود.
من: بله؟ بفرمايين.
يه دختره: سلام، آقا ساسان شمايين؟
من: سيما خانوم شمايين؟
سيما: بله.
من: يادم نمياد شمارمو به شما داده باشم.
سيما: نه، ولی من پيداش کردم.
من: خوب، به سلامتی، ولی مهراد الان خيلی ناراحته.
سيما: برای همين زنگ زدم. آخه نگران حالشم!!!!!!!!!!!!!
من: خوب شما که نگرانشين چرا باهاش بدرفتاری ميکنين.
سيما: من نميخواستم باهاش بدرفتاری کنم. باور کنين. من ميخواستم يه جوری آروم آروم از هم جدا شيم که اون ضربه نخوره، ولی هر بار علاقش بيشتر می‌شد.
منم گفتم هر چه زودتر اين قضيه تموم می‌شد،‌ به نفع خود مهراد بود.
با تعجب گفتم: وقتی مهراد به شما علاقه داره، چرا ميخوايد از هم جدا بشيد؟
سيما: از اولش هم تقصير من بود. من نبايد همون اول دنبال اين آشنايی رو می‌گرفتم که کار به اينجا ها بکشه.
من: مشکلی پيش اومده؟
سيما: ببينيد. فقط از شما يه چيز می‌خوام. اونم اينکه تو اين مدت به مهراد کمک کنيد تا فراموش کنه.
اون پسر خيلی خوبيه، به زودی هم با يکی ديگه آشنا ميشه و منو کامل فراموش ميکنه. فقط ميخوام تو اين مدت تنهاش نذارين.
مشکل همينجاست. چون پسر خوبيه شک دارم به اين راحتی ها با کسی آشنا بشه. تازه، شما که خودتون حســـــــــــــابی عاشق مهرادين.
سيما: نه! کی گفته؟
من: از اينکه شماره منو پيدا کردين و اينطوری نگرانشين معلومه ديگه. من واقعا درک نمی‌کنم مشکل کجاست.
سيما: شما آدم منطقی هستيد ...

«فهميدم هندونه ميخواد زير بغلم بذاره، تازه من که خودم تو اين قضيه از همه بی عرضه ترم الان دارم ادای ريش سفيدارو در ميارم»

سيما: مشکل اينجاست که دانشگاه من و مهراد خيلی از هم دوره. خونه‌هامونم همين‌طور. هر بار ساعت‌ها وقت صرف ميکنيم که همديگرو ببينيم.
من: اين که دليل نشد.
سيما: نه دليل نيست ولی يه چيزه ديگه هم هست.
« هی تفره رفت ولی آخر سر گفت »
سيما: من با يه پسر ديگه آشنا شدم که تو دانشگاه خودمونه. پسر خوبی هم هست.
(اينو که گفت سرم داشت می‌ترکيد. تو دلم گفتم مرده‌شور ريخت تو و دوست‌پسر جديدت و هر چی آدم آشغال لنگه شماهاست ببره)
گفتم: ولی اين رسمش نيست. هر مشکلی هم که باشه شما بايد تا آخر با هم باشين.

«می‌خواستم قطع کنم ولی ادامه دادم»
حداقل تا زمانی که مهراد به شما علاقه داره. بهتره که اون به هم بزنه.
شما که چيزی رو از دست نميدين. چند تا قرار در هفته که برای شما چيزی رو تعيير نمی‌ده.

(انگار تا حالا به اين موضوع فکر نکرده بود که می‌تونه با هردو دوست باشه.)
روز بعدش رفتم همه‌چی رو به مهراد گفتم بلکه دست برداره.
ولی باور نکرد.
گفت: تو داری دروغ ميگی. تو اينارو ميگی که من فراموشش کنم. از زحماتت ممنونم ساسان. می‌دونم همه اين کارا به خاطر منه ولی ديگه نه اينطوری که سيما رو کثيفش کنی.

(موبايلمو بهش نشون دادم. گفتم نگاه کن. اين شمارش، اينم Call Duration يه عالمه حرف زديم)
گفت :پس اون هنوزم منو می‌خواد. واسه همينم زنگ زده.
تو ميخوای ميونه ما رو بهم بزنی. تو داری دروغ ميگی.
کفری شدم. سرش داد کشيدم که احمق ديوونه، ميونه شما از اولشم خراب بوده. تو منو ميشناسی. من همچين آدمی نيستم. من نيازی ندارم که به تو دروغ بگم. ولی نميذارم با تو اينطوری بازی کنه.
«ديگه هيچی نگفت. فکر کردم ديگه با اين موضوع کنار اومده»
ولی عصرش خبر رسيد که مهراد رفته سيما رو پيدا کرده و خواهش و تمنا و التماس. اونم حالا يا به خاطر مهراد، يا با تمام وجود،‌ برگشته.
الان مهراد از هميشه شاد و شنگول تره. اما...

اين حرفو به خودشم زدم: خاک بر سر بی عرضت.
فقط اميدوارم که ديگه ريخت اين دختررو نبينم. چون اگه ببينم، هرچی از دهنم در بياد، بهش ميگم.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

ماجرای دختربازی بعضی ها!

اين يک داستان رومانتيک نيست. يه ماجرای واقعيه.

(زينگ زينگ)
اشکان: هاااااااا! چيه؟
من: چيه و زهرمار، بلندشو تمّون پات کن، ميام دنبالت، مهراد حالش زياد خوب نيست.
اشکان: تو ام انگار حالت زياد خوب نيست. زنگ بزن اورژانس.
من: بابا حالش خوبه، فقط ناراحته.
اشکان: اون که هميشه ناراحته! تازه اين به من چه.
من: ميخوام ببريمش بيرون بگردونيمش بلکه حالش بهتر شه.
اشکان: دستم بنده.
من: مزخرف نگو. ميام با لگد سوارت ميکنماااااا!
اشکان: حالا چه مرگشه؟
من: سيما باهاش قهر کرده.
اشکان: نفهميدم؟ سيما که مال تو بود.
من: اون سيما که نه.
اشی: پس سيمای جمهوری اسلامی ايران؟
(اينو از تو رومان يلدا ياد گرفته)
من: ميام دنبالت
اشکان: دنبال من واسه چی؟
من: يه ذره بخندونيمش.
اشی: پس بگو دلقک ميخوای!
من: آره.
اشی: من با ماشين شما نميام، کمتر از ماکسيما سوار نميشم.
من: عقده‌ای! حالا بابات يه ماکسيما خريده ها!
اشی: BMW بی‌کلاسه، دنده عقبش برعکسه. با ماشين خودم ميام.
من: من قراره برونم تو به دنده عقب چيکار داری؟
اشی: ماشينمو ژيگول کردم، ميخوام نشونت بدم.
---------------
اومد دنبالم، چشمم که به ماشينش افتاد شوکه شدم،
دور تا دورشو برانداز کردم و بعد از خنده مردم.
يه Racer Daewoo داره بنفش خوشگل، ولی جلوش داغون بود، چراغای پشت شکسته بود، سقف تقريبا چسبيده بود به کف. شيشه جلو شکسته بود (بد جور).
گفتم مرگ من ميدی يه عکس با اين ماشينت بندازم؟
خنديد.
گفتم احمق ديوانه چی به روز ماشين به اون نازی آوردی؟!؟!
گفت يه پشه هه زده بهش در رفته.
--------------
چپ کرده بود. کجا و چطورشو نگفت ولی ميدونم بازم حتما با يه دختری چيزی مسابقه گذاشته.
تو خيابون يه نفر نبود که نگامون نکنه و به دوستش نشون نده. ملت حسابی خنديدن.
رفتيم دنبال مهراد.
حسابی تو خودش بود. تو فکر بود. ماشين هم زياد توجهشو جلب نکرد.
خواستيم بريم ولنجک پياده روی (با اون آبرو ريزی که نمی‌شد حرف زد) که اشی گفت بريم کافی‌شاپ.
گفتم بی‌کلاس، بدون دختر بريم بهمون می‌خندن. گفت اونش با من.
نمی‌دونستم چه نقشه‌ای داره.
-------------
نشستيم. مهراد کم کم درد دلش باز شد.
اشی: چته؟ تا اينجا يه کلمه حرف نزدی.
مهراد: هيچی بابا.
اشی:‌ اين شد ۲ کلمه.
من:‌ سيما بهت چی گفته؟
مهراد: گفت از جلوی چشم گم شو!
اشی: اين شد ۸تا!
من: چی‌کارش کردی؟
مهراد:‌ هيچی به خدا.
اشی: ۱۰ تا!
من: يه چش غره رفتم بهش. بعد گفتم واسه هيچی که به آدم اين حرفو نميزنن. ميخوای باهاش حرف بزنم.
مهراد:‌ آره، اين کارو ميکنی؟
(اشی با انگشت اشاره زد ۱۴ تا)
خندمون گرفته بود.

«الان بايد ماشين بردارم خواهر و برادرمو ببرم کلاس. ما بقی داستان در پست بعدی‌»

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

ماجرای دختربازی بعضی ها(۲)!

و اما ادامه داستان

مهراد بهم گفت: تو ديگه اين حرفو نزن، ببينم،‌ وقتی سيما بهت گفت نمی‌خواد ببينتت، دليل داشت، وقتی پانی رفت، به تو گفت که چرا رفته؟ کاريش کرده بودی؟ بدرفتاری کردی؟ چيز بدی گفته بودی؟
(بهم خيلی بر خورد)
اشی با يه حالت جدی گفت: ببينم اين سيما با جفتتون بوده؟ اين مدليشو ديگه نديده بوديم؟ وای وای وای ...
داد زدم سرش: اين سيما اون سيما نيست، اينقدر حرصم نده!
اشی:‌ من که پاک گيج شدم، حداقل بگين سيما۱،سيما۲، يا بگين سيما پريم،سيما زگوند.
رو به مهراد گفتم:‌ ولی اون فرق ميکرد، اونا منو قبلا نديده بودن. وقتی ديدن، يا خوششون نيومد يا هر چيز ديگه، به هر حال خيلی بی‌سروصدا رفتن. ولی شما با هم دعواتون شده، ميخوام بدونم سر چی؟
اشی: راست ميگه بابا فرق ميکرد، اونا واسه ساسان ناز کردن، اينم جدی گرفته و cut اما تو بچه پرويی، يه **ی خوردی، اونم حقتو گذاشته کف دستت.
(داشت برامون کنفرانس ميداد که موبايلش زنگ زد)
اشی: بله؟
خودم هستم، خواهش ميکنم بفرمايين.
ممممممممم. ببخشين ما کجا همديگرو ديديم؟
ســــــــــــــــــــلام عزيـــــــــــــــزم خوبــــــــــــــــــــــــی؟!!!
...
(کافی‌شاپ بزرگ بود ولی فقط ما بوديم، کم کم شلوغ شد. من گفتم بچه ها، فقط ما مجردی اومديم ها! الان شر راه ميفته، فقط سرتون نجمبه!)
من: جون به لبم کردی، حالا ميگی چی شده يا نه؟
(مهراد هی آسمون ريسمون کرد، آخرم نفهميدم چی شده)
من:‌ اينطوری نميشه، بايد با سيما حرف بزنم.
اشی: اِه مگه تو هنوزم با سيما دوستی.
من: خفت ميکنم اشکان
(اشکان فوری دماغشو گرفت)
من: چرا دماغتو گرفتی؟
اشی:‌ مگه نمی‌خواستی خفم کنی؟
من که تازه ۲زاريم افتاده بود و ديدم بد جوری ضايع شدم گفتم: مگه من سونيا رو نبينم، از شاهکار امروزت که براش بگم می‌فهمی دنيا دست کيه.
اشی: نخندون منو
(و پاکت سيگارشو در آورد و مشغول شد)

(زينگ زينگ)
اشی: بله؟
مگه بهت نگفتم زودتر بيای؟
امروز گرفتارم، باشه فردا، يه ساعت زودتر خبر ميدادی اين يکی رو بهم ميزدم.
کی؟ کجا؟
من سينما دوس ندارم!!!!!!!!!!!!!! (يه پک عميق، بعد فوت کرد طرف من)
پارک؟ مگه بچه ای؟ ميخوای بريم زمين بازی؟
حالا بهت خبر ميدم. الان کار دارم، بعدا زنگ بزن.

من: جرمت سنگين‌تر شد اشکانم.
اشی: نه پس مثل تو سماغ بمکم خوبه؟
(هيچی نگفتم. ولی از اين حرفش ناراحت شد)

«چند لحظه سکوت، بعد يهو اون طرف کافی شاپ شروع کردن به دست زدن و آواز خوندن»
گل دختر عروس يالا دومادو ببوس يالا
و يکی که از اول يارشو بغل کرده بود يه ماچ تميز و آبداری به عمل آورد که همه براش دست زدن.
ما هم که .

اشی: خوب به سلامتی مهراد جون هم که حالش خوبه و ما ديگه رفع زحمت ميکنيم.
مهراد: نه، کجا؟ شما که هنوز با سيما حرف نزدين.
اشی: اه بابا ولش کن توام. دختر قحطه؟ يا خيلی عتيقس؟ ببينم خوشگله؟ پولداره؟
من: تو انگار حاليت نيس، دوسش داره خوب.
اشی: من که سيما نيستم بخوای گولم بزنی، دوسش داره، نکنه مخ منو ميخوای بزنی؟ من شبا خونت نمياما!!
من: بی‌تربيت. حمالی اصلا. گم شو.
(تو همين لحظه سونيا خانوم با يه دستمال کاغذی جای روسری اونم ۲۰ سانت عقب تر از حد مجاز ،
عرض به حضور شما، يه چيزی شبيه مانتو ولی يقه تا زير آرنج آستين هم نداشت، فکر کنم شلوارک پوشيده بود چون چاک شلوار اونطوری نميشه، کفشای پاشنه بلند، .......... موبايلشم تو دستش
تلق تلق تلق اومد طرف ميز ما، يه جوری راه ميرفت انگار مانکن شده و داره تو fashion TV راه ميره.)

سونيا: سلام به همگی، ساسان تو آدم نميشی؟
من: سونی باز دوباره شروع نکن ها!
سونيا: اوه مای گاد، بد اخلاق جواب ميدی. ببينم اون افسرده هه اينه؟
(مهراد حسابی جا خورد)

«راجع به اشکان و سونيا بگم که يه زوج موفقن، يه خورده زيادی با هم صميمی هستيم واسه همينم از صبح تا شب هرچی دری وری هست به هم ميگيم، برای همين اگه اشی و سونی وبلاگمو بخونن ناراحت نميشن ولی مهراد ناراحت ميشه واسه همين بعضی قسمت ها بايد سانسور شن»

سونی که به جمع ما پيوست همه چی عوض شد،هممون انرژی گرفتيم. ويتامين چشمامونم که تقويت شد. خلاصه يه ذره تو سر و کله هم زديم تا سونی ازم پرسيد: ببينم، اشکان تازگی ها دست از پا خطا نکرده که؟
(اشی اشاره زد که اگه حرف بزنی می‌کشمت)
گفتم اين که اصلا فرشتس.
«سونيا يه ذره بی‌ادبه، چند تا چيز بهم گفت که روم نميشه بگم»
سونی: شما دو تا جفتتونم ***** حالا پشتيبانی همو ميکنين. برات متاسفم اشی، IQت به صفر ميل ميکنه. ببينم اون دخترايی که زرت و زرت بهت زنگ ميزدن صداشون آشنا نبود؟ خاک بر سر بی عرضت که دختر بازيتم تابلوه. دختر اوليه که صبح بيدارت کرد دخترخالم بود که تو گودبای‌پارتيم ديديش. دومی که ... سومی که ... ،سلام عزيزمت هم که دوست جون جونی خودم بود و از بدشانسيت به اون پيله کرده بودی. آخری هم که خودم بودم. بايد يه کلاس خصوصی برات بذارم که يادت بدم ....

(من که فقط شکممو گرفته بودمو از خنده داشتم رو زمين می‌افتادم.
ولی مهراد شکه شده بود. اين وحشی ديگه کيه؟ چرا در گوشش نزد و عصبانی بره بيرون. برعکس خيلی هم مهربون نشست بغلش و خوش و بش کردن؟)

خلاصه، سونی کلی با مهراد حرف زد. آخرش اينا بود
سونی: شما پسر خوبی هستين. اونو ميخواين چی‌کار؟
اشی:‌ ببين، دوستی شما فقط چند تا ديدار تو اين خيابون و اون خيابونه. تا کی ميخواين تو کافی‌شاپ آبميوه و قهوه بخورين؟
مهراد: من نمی‌تونم بدون اون زندگی کنم. حاضرم هر کاری بکنم ولی برگرده.
اشی: آخه اين وسط چی گير تو مياد؟ واسه چی اينقدر اصرار ميکنی؟ خونه و ماشين و موبايل برات می‌خره؟
مهراد: همينقدر که دستشو تو دستم احساس کنم. همين که حضورشو کنارم احساس کنم، اينکه يکی رو داشته باشم که به حرفام گوش بده برام کافيه. اصلا شما دوتا چه می‌فهمين. شما که همديگرو دارين و از غم دنيا بی خبرين. حرف منو فقط ساسان می‌فهمه که تو اين شرايط بوده.
سونی: ببين آقا مهراد، من و اشکان همسايه ايم. هر روز چه بخوايم چه نخوايم همديگرو می‌بينيم. هميشه با هميم و اگه يکی کمک بخواد اون یکی هست. هيچ وقت تنها نميمونيم. ولی شما که هفته ای يه بار اونم به زور با هم قرار ميذارين، آخرش اين ميشه ديگه. اشی راس ميگه تا کی می‌خواين قهوه بخورين؟
بعد رو کرد به من و گفت: ساسان لال شدی؟ يه چيزی بگو. اعصابم خورد شد. از ديوار صدا در بياد از تو در نمياد.
گفتم: به اين مهراد پدر سوخته ميگی آقا مهراد شما پسر خوبی هستين بعد به من ميگی لال شدی؟
گفت: الهی من برات بميرم که خودتو واسه من لوس ميکنی.
گفتم: والا من تو اين شرايط نبودم، من آدم بی‌خيالی هستم. من ناراحت شدم ولی ديگه خودکشی نکردم. زندگی من هنوزم ادامه داره. اما مهراد پاک قاطی کرده. باباش زنگ زد به من که بيا اين نعشو تشييعش کن.
ولی حق با شماست. اين وسط چيزی گير ما نمياد که اين همه زور می‌زنيم،‌فکر و انرژی صرف ميکنيم، وقت ميذاريم، از جون مايه می‌ذاريم، منت می‌کشيم. آخرش که چی.
فکر کنم اين از خريت ماست که ذاتا نوکر شما دخترا آفريده شديم.
سونی: بسه ديگه، اندازه هممون حرف زدی. راستی ساسان تو بالاخره چيکار کردی؟
من: فراموش.
سونی: گم شو. تو نمی‌تونی فراموش کنی.
من: آره، ولی ديگه به اين راحتيا دل نمی‌بندم.
سونی: پس بی‌چاره زنت.
اشکان ذليل مرده: آره، دلم به حالش می‌سوزه. طفلک چوب گناه ديگرانو می‌خوره.
سونی: آره ديگه. هرکی جای شما باشه، با چند تا تجربه بد، نظرش راجع به زنا عوض می‌شه. ولی شما حيفين به خدا.
من: نـــــــــــه، من فقط گفتم زود آويزون يه دختر نمی‌شم. همين. ديگه نه اينکه به قلبم يه قفل زدم يا ضد زن شدم.
سونی: پس قصد داری آدم شی.
«همه خنديديم»

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

 

بالاخره تصويب شد همينجا و روی همين آدرس.
من توی وبلاگ قبليم يه داستانی رو شروع کرده بودم که می‌خوام اينجا ادامش بدم
ولی اگه اولشو ندونين تا آخر سريال هيچی رو متوجه نميشين. پس،
از همتون عذر می‌خوام و يک داستان طــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولانی رو (۴ قسمتشو) می‌فرستم تا بعدا ادامشم بنويسم.
ضمنا می‌خواستم Template اينجا رو حسابی بهم بريزم ولی گفتم چون همين خودش قشنگه و جا افتاده زياد بهش دست نزنم. آهنگای اون بغلو دوتاشو خودم ساختم بد نبودن ولی ۳ مگ.
موقع Compression بصورت MPEG Layer3 با هرچی کار کردم (mp3 compressor, cooledit, soundforge,...) موقع save اول آهنگ يه سکوت کوتاه اضافه ميکرد. واسه همين گير ميکنه ولی فايل اصلی هم کيفيتش بهتره هم موقع لوپ گير نميکنه. اگه کسی بلده خودش فايلمو درست کنه و خبرشو به منم بده.

ساسان

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

 

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــلام به همه
من ساسان هستم.
من و سولی تصميم گرفتيم يه وبلاگ مشترک بزنيم يه چيزی شبيه وبلاگ فريد و فريده
فقط می‌خوايم نظر شما رو بپرسيم که وبلاگ رو همين سرور و همين آدرس باشه (که ايراد امنيتی داره و دائما هک ميشه) يا روی سرور جديدی که من گرفتم با آدرس s82.blogspot.com
هزار ماشالا سولی خوب مخاطب جمع کرده.
اينم خدمتتون بگم که من قبلا رو همين سرور يه وبلاگ با اسم F11 داشتم که هک شد و الان بستس.
تقريبا روزی دو سه تا پست گــــــــــــــــــــــــــــنده داشتم که نيم ساعتی طول می‌کشيد بشه خوندش.
ولی سعی می‌کنم بيشتر مراعات کنم.
حالا مونده به نظر شما. اينجا، اونجا يا اصلا اگه من نباشم راحت ترين؟
منتظر نظرتون هستم.
راستی سولی اگه اينجا تصويب شد، من بايد آهنگای خودمم رو بلاگت هوار کنم ها!
قربون کيت کت (تک تک)تون

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

 

سلام به دوستان خوبم

من فقط  اومدم تشکر کنم از تک تک دوستان نازنينم که هيچ وقت منو تنها نذاشتن ..

از فرامرز عزيزم که وقتی اومد شهسوار لطف کرد و يه سری به من زد و چيزهای خيلی با

ارزشی بهم ياد داد ... از محسن عزيزم که هيچ وقت منو تنها نذاشته و هميشه همراهم

بوده ... از مازيار خوبم که هيچ وقت منو با شيطونی هاش تنها نذاشته ..از هادی و رضا (رله)

که هميشه منو همراهی کردن ... از اقای عظيمی ، پدر بزرگوارم که جديدا با اين بزرگ گوار

اشنا شدم .. بعلاوه يهدا و مصطفی خوبم. من تک تک شما دوستان نازنينم رو دوست دارم

من تا اونجا که يادم بود لينک کردمتون تورو خدا اگه کسی از قلم جا افتاده بگه

همتون رو دوست دارم .. موفق باشيد

be happy

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

آيا هرگز با خود گفته ای که"حيات بدبختی است".

چه نيازی به اين همه ستاره هست؟

نه ،اين حيات ، حيات حقيری نيست !

اين انسان است که خالق حقارت است!!(بيا و درستش کن حالا)

  be happy           

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٢

 

سلام دوستان خوبم ...

نميدونم چی بنويسم .. از کی بنويسم .. ازکجا بنويسم ..و برای کی بنويسم    

گفته بودم از اندوه تنهايی خبری نيست.. هنوزم پای حرفم هستم ....

باور کنين الان يه min 15 داشتم فکر ميکردم که چی بنويسم ..ولی اين مغزم طبق معمول منو

ياری نميکنه ....

راستی يه خبر ... وبلاگ ساسان رو هم هک کردن... همونی که بلاگ منو هک کرده بود ، بلاگ

ساسان رو هک کرده .. من خيلی ناراحت شدم ولی ساسان گفت که اشکال نداره و به زودی يه

بلاگ جديد  درست ميکنه .. براش ارزوی موفقيت ميکنم .. راستی امروز تولدش هم هست

ساسان جونم تولدت مبارک !

عجب روزی هم به دنيا اومده !! 11سپتامبر... اين طفلی هم مثل من نا خواسته روز تولدش

برابر شده با يکی از روز های تاريخی !! مال من که کلی برای خودش جاودانست !!

ولی اگه رژيم عوض بشه منو اعدام ميکنن ..شايدم حبس ابد چون يه شانس بزرگم اينه

که سال 57 به دنيا نيومدم...حالا اگه گفتين چه روزی به دنيا اومدم ؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب .. اين هم برای امروز.

be happy

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٢

 

با رها شدن در پرتگاه خويش ،شايد سر انجام خودت را در يابی !!!

هم پند بگيريد هم اندرز plz !!

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٢

دنيايی ديوانه

    سلام

دنيا ديوانه است و ما ديوانه تر از آن

بلاگ من هک شد

اما وجودم و احساساتم را کسی نمی تواند هک کند

آری ما برای فردايی شدن بايد از خودمان بگذريم

اما چه سود

هستند ديوانگانی که به هک کردن خوشند

و به فردا نمی نگرند

خدا خوبشان کند

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢

 

سلام....

وبلاگم آزاد شد ... از چنگش در اوردم... ولی چه هکر مهربونی بود.

کاش همه هکر ها به اين مهربونی بودن... آقای هکر جون ممنونم ازت

خوب دوستان خوبم همه چی درست شد ... همه چی مثل روز اولش شد..

ولی ديگه از اندوه تنهايی خبری نيست... ديگه سعی ميکنم که بيشتر

از خودم و گذشته هام بگم .. از شعر های خودم.. معرفی دوستان جديدم

مثل ساسان عزيزم... ساسان تازه شروع کرده به نوشتن.. بايد پشتش

باشيم تا يه وقتی دل سرد نشه..ميدونم که ساسان قوی تر از اين حرفها  

هست  ولی ما هممون به کمک و پشتيبانی هم ديگه نياز داريم...

www.f11.persianblog.ir  اينم از وبلاگ ساسان تا من لينک کنم

به زودی بر ميگردم يه وقتی از دوری من غصه نخورين ها !!

دوستتون دارم ..

.be happy

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢

 

Oh OH

maN nemDoNestaM In WEbLoG IN hame taraFDare KhafaN dare

AZ DiShaB 100 NafaR PM DAdaN MaNo taHDiD KardaN Ey vaL Baba

MESe INKe SaHebeSh ShaHSavaRie

 Agha SoLi Ya KhaNoM SoLI LoTfaN Be IDiM PM BeDe Ta paSseTo BedaM

(

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢

 


         .....::::: In WeBLoG HaM HaCK ShoD ::::......

To Ro KhOda to WEBLoGaToN 2 Ta MaTalabaE DorOSt HesaBi BEzAriN KE Ma Ro  iN Gahd to ZaHmaT NANDaZiN Ke HaCkeSh KoNiM . In 19 OMiN WeBLoGiE KE BeKhaTaRe GheIRe
ESTaNDaRD BODaNeSH MaN Ba EjaZeYE KhOdaM BAsTaMeSH . SHayaD FaRda Webloge
ShoMa HaCk ShE .

                                                 ByByE

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢