نوشته شده توسط: سولماز
سلام به همه دوستای گلم
...
۷ مرداد اولين سالگرد شروع اين وبلاگ هست .. راستش باورو نميشه که ۱ سال گذشته... انگار همين ديروز بود که بهرنگ و سارا عزيزم که دلم براشون خيلی تنگ شده پيشنهاد نوشتن وبلاگ رو به من دادن!!
چقدر زود گذشت .. روزهای خيلی خوبی برام بود.با همه سختی هاش،مشکلاتش..گرفتارياش..و اعصاب خورديهاش. ولی برام هيچ کدومش اهميت نداشت.... يادش به خير اون موقع ها تنها ويزيتور های من سارا و بهرنگ بودن.ولی الان شکر خدا دوستای خيلی عزيزی پيدا کردم.از سارا و بهرنگ ممنونم که منو انداختن توی خط پرشين هرچند که خودشون بقيه راه رو ادامه ندادن... ممنونم از : محسن عزيزم
.رضا نازنينم
..سعيد کوچولو خودم
. فرشته وروجک
..سهيل عزيزم (که الان خيلی وقته ازش خبر ندارم
.)..بابا عظيمی مهربونم
..امام مجيد اول.
..پارسا عزيز
.. ابوالفضل..کاوه..داريوش..فرامرز..امين جون و داييش
.. يهدا..سارا باران..فرزاد..هادی..مهدی..شهرام..پروانه..و.........همه دوستای عزيزديگه ای که اسم هاشون با عرض شرمندگی يادم نيست
.. بازم از تکتکتون ممنونم و متشکر.. راستش من موفقيت اينجا رو مديون ۱ نفر هستم اون ساسان عزيزم.شايد اگر ساسان نبود من هم انجا رو برای هميشه ميبستم. ۲۳ شهريور هم شروع نوشتن ساسان تو اين وبلاگ هست.(۲روز بعد از تولدش
)
ديگه نميدونم چی بگم.. خيلی حرف ها داشتم برای اولين سالگرد اندوه تنهايی سابق و تنهايی ماه فعلی داشتم.ولی هيچی يادم نمياد
..ببخشيد ديگه...
راستی ديروز تولد سعيد کوچولوی عزيزم بود.دوست خوب و مهربونم و برادر دوست داشتنی من..همينجا بازم تولدش رو تبريک ميگم و براش آرزوی ۱۰۰۰۰سال زندگی با تنی سالم همراه با موفقيت و پيروزی ميکنم. سعيد نازنينم تولدت مبارک
برای همتون روزهای خوبی آرزو ميکنم
نوشته شده توسط ساسان
تا حالا شده از خودت بدت بياد؟
تا حالا آرزويی داشتی که هيچ وقت برآورده نشه و تو هم نتونی هيچ کاری بکنی؟
ببينم شده که آرزو کنی يکی ديگه باشی فقط برای اينکه از مشکلاتت فرار کنی ولی درست همون لحظه ببينی که يکی ديگه هست که حاضره تمام زندگی شو بده و جای تو باشه؟
اصلا شده که ببينی ديگه هيچ جوری بهت خوش نمی گذره؟
و اون چيزی که می خوای نداشته باشی؟ اما يکی رو ببينی که با حسرت به چيزايی که داری نگاه می کنه؟
تا حالا شده که روزی هزار بار آرزو کنی که تنها باشی؟ تنهای تنها وسط يه جای بزرگ؟ اونوقت وقتی تنها شدی دلت بگيره؟
شده که حس کنی کسانی که يه روزی دوستشون داشتی و می گفتی اگه تو نباشی من می ميرم ديگه حوصلتو سر ببرن و حتی نتونی برای چند لحظه بيشتر تحملشون کنی؟
تا حالا شده کلی نقشه بکشی و کلی خودتو ديگران و جمع کنی که خوش بگذزونين ولی وقتی باهاشونی با خودت بگی کاش زودتر تموم شه؟
شده دلت بخواد دل اونی که می دونی جونش به تو وابستس بشکنی ولی وقتی تو چشماش نگاه می کنی اشک تو چشات حلقه بزنه؟
تا حالا چند تا رفيق نيمه راه داشتی؟ مگه تو نبودی که می گفتی من هميشه تا آخر همه چيز بودم و هستم. شده بخوای رفيق نيمه راه بشی؟
بری. بری اون جايی که هيچ کس نبينتت.
تا حالا در عين غصه خنديدی؟ سخته نه؟ شده دلت بارونی باشه ولی لبت خندون؟
بهشون فکر کن. اينجور وقتا چی کار می کنی؟ چه حالی بهت دست می ده؟
