نوشته شده توسط : سولماز
سلام...
يه داستان بلند نوشته بودم و نيومده تو بلاگ.. من چی کار کنم از دسته اين پرشين بلاگ اخه
!!!! مرضه اعصاب و روان گرفتم به خدا ۱ ساعت نشستم تایپ کردم حالا ميبينم هيچيش نيست
!!
حسشو ندارم دوباره بنويسم ولی قول ميدم تو UPبدی براتون بنويسمش.. قشنگ بود .. الان براتون يه شعر مينويسم فعلا.. حالم بد گرفته شد..
تو يه خورشيد شکسته، من زمين سرد و خسته
بی حرارت وجودت ، توی بهت غم نشسته
من ديونه عاشق ، به خيالم تو خدايی
همه شب بيدار ميموندم ، که با سحر بيايی
من ميخواستم توی رگ هام،معنی زندگی باشی
به تن خسته عاشق ، نور آرزو بپاشی
واسه تو فرقی نميکرد ، بودن و نبودن من
پای خستمو نديدی ،لحظه تلخ شکستن
تو هنوز تو اسمونی،من زمينم که اسيرم
من بازم در انتظارم،که نفس از تو بگيرم
تو يه غريبه من يه عاشق،که برات دل نگرونه
فاصله بين من و تو از زمين تا آسمونه
روزهای خوب گذشته،کاشکی بر ميگشت دوباره
شب های سر جدايی،باز ميشد پر از ستاره
کاش ميديدم که نگاهت ،پر از عشق مهربونه
از لب تو ميشنيدم،غزل ها عاشقونه
تن من پر از شکايت،دل من پر از حکايت
من ميخواستم با تو بشام،برسم تا بی نهايت
.........
نه ميدونم شاعرش کيه نه ميدونم آهنگ سازش کيه ..فقط ميدونم شهريار عزيزم اين اهنگ رو خونده...شاد باشيد و پيروز
