نوشته شده توسط: سولماز

سلام

به خدا نميدونم ديگه چی بگم از شرمندگی

يه سوال ازتون داشتم.. ببينم کی ميتونه جواب بده!

   اگه يه سنگ از اسمون بياد پايين فکر ميکنيد کجا ميفته؟؟؟؟؟

الان خيلی هاتون ميگين رو زمين. رو يه ماشين مدل بالا! رو يه کوه .. تو جنگل .. تو بيابون.. بالاخره يه جايی ميفته!   ولی الهی که من فداتون بشم    همش اشتباه بود!    اگه يه سنگ از آسمون بياد حالا فرضا  هر ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال يک بار ، همون يه بارشم ميفته رو سر من!  اينجوری بگم براتون که ديگه خسته شدم!  هر چی بلاست اول سر من مياد .. فکر نکنيد که من نا شکر هستم يا تحملم کمه.. به خدا من تحملم خيلی خيلی زياده!    ولی ديگه دارم کم ميارم! خودتون قضاوت کنين خوب:

   رفتم دکتر گفت بايد پات جراحی بشه! گفتم خوب باشه! گفت البته زياد نگران نباش. اين يه موردی هست که تو هر ۱۰۰۰ نفر يکی اينجوری ميشه!   شب بعد از جراحی رو تختم که دراز کشيده بودم و جای دشمناتون خالی داشتم از درد ميمردم با خودم گفتم: خدا جونم قربونت برم! حالا چرا من!!!

يه مدت (فکر کنم پارسال)  دست به  هرچی ميزدم يا ميسوخت يا جرقه ميزد!! ديگه خسته شده بودم .. کافی بود دستم خيس باشه . يه تماس کوچولو با يه چيز فلزی داشته باشم!! اگه بدونين چه شوکی به بدن من وارد ميشد!  خلاصه رفتم دکتر! گفت تو هر ۱۰۰۰۰۰ نفر يکی اينجوريه!    گفتم راه حل چی هست؟ گفت : يه ذره آب از مغز ت خارج ميکنيم!!!    منم شجاع  ديگه دنبالش نرفتم  شانس که نداريم  حالا ميزنن قطع نخاع ميشم .. خيلی خوشگلم حالا زمين گير هم بشم!!!!!!!

آره ديگه .. جونم براتون بگه که اين يه مدت هم که نبودم  keyboard م سوخته بود! يه روز ديدم سيستم بالا نمياد .. بردمش که ببينم چشه.. آقاهه گفت:ولتاژ اضافی بهش وارد شده!!!!!  منم اصلا به روی خودم نياوردم  ..  خلاصه اين شد که من ۲ هفته نيومدم.. با خودم عهد کرده بودم که دست به چيزی نزنم.. مامانم ديد اينجوری رفت برام يه keyboard گرفت! اومدم برای ساسان تعريف کردم... همون روز بدون دخالت من!!!!!! کابل برق با کابل تلفن ما قاطی شد!!! قرار شده بود به ساسان ويروس بدم که ديگه تا اون بياد منم DC شدهم تلفن يه ۳ روز قطع بود!   

حالا يه سوال:‌

 اگه يه سنگ از اسمون بياد پايين فکر ميکنيد کجا ميفته؟؟؟؟؟

 حالا حق دارم شاکی باشم يا نه؟؟؟؟! 

 ولی هميشه يه جمله از پائولو کوئليو(چقده سخته نوشتن اسم پائولو کوئليو ) توی ذهنم هست:  بگذاريد با روزگار خود از در آشتی در آييم!نبايد از ياد بريم که زندگی هوادار ماست! او نيز خواهان رشد است! بگذاريد ياريش کنيم

  خوب اينم از اين ماجرا ها! راستی ممنونم که اين يه مدت ساسان عزيز منو تنها نگذاشتين.مرسی

                                   (ساسان جونم ممنونم تو هستم برای هميشه)

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۳