نوشته شده توسط ساسان

سلام به همه دوستای گلم.
امیدوارم که حال همتون تو این چند روزه خوب بوده باشه و سال نو رو به زیبایی شروع کرده باشین. چون میگن سالی که نکوست، از بهارش پیداست.
بعضی از دوستان پیغام داده بودن که کجایی و چرا به ما سر نمی زنی. قهر کردی؟
من که یه بار مدتها پیش بهتون گفته بودم که با همه قهلم!!
ولی نه بابا. این دلیلش نبود. آخه من که به سولی گفته بودم دارم می رم مسافرت و وبلاگو سپردم دستش.
ولی انگار offline ها به دستش نمی رسه.
طفلی چقدر هم زحمت کشیده بود. بمیرم براش. امروز با هزار تا امید و آرزو وبلاگو باز کردم ببینم چه خبره. دیدم خاک گرفته اصلا. چهارتا دونه کامنت در پنج روز. ترکوندین به خدا! باید به فکر یه تنبیه اساسی باشم.

بگذریم. آقا جای همتون خالی. چقدر خوش گذشت.
یه عالمه حرف واسه گفتن و مطلب برای نوشتن دارم.
ولی زیاد روده درازی نمی کنم. این عکسی که می بینید شاهکار خودمه. با بیست سال سن، عین خواهر و برادرم نشستم به نقاشی کشیدن رو شن های ساحل و چند ثانیه از عکس گرفتن ما نگذشته بود که یه بچه کوچولو اومد جلوی چشمامون هرچی کشیده بودیم با پاهاش پاک کرد و رفت سراغ نوشته های دیگران!!! آخه مرض داری بچه.

یکی دو روزی بودیم و بعد یه اکیپ شدیم و یه اتوبوس گرفتیم رفتیم ماسوله. ماسوله ماسوله که می گفتن یه ده با چند تا خونه کاهگلی بود با معماری مخصوص خودش که به خاطر سرما قطر دیوارها از نیم متر تا یک متر بود. بدون هیچ امکانات رفاهی برای توریست!! اصلا خوشم نیومد. با این حال چند تا عکس گرفتم.

امن اصولا از این جور جاها خوشم نمیاد. آخه نه معماری خیلی چشم گیر و جالبی داره، نه امکانات رفاهی آنچنان. چیش جالبه که ملت میریزن میرن تماشا، نمیدونم!
همون بهتر که تا حالا ندیده بودمش.

 

 

 

 

این یکی هم یه جاییه که یه خاطره به یادماندی ازش دارم. ولی بهتون نمی گم که!!!

به هرچی که فکر می کنم، می بینم واسه خودش یه خاطرست و ارزش نوشتن داره، ولی چون خواننده های وبلاگمو می شناسم و می دونم فقط عکسارو نگاه می کنن، دیگه از دخترای !#$%&%$ و شیطنت های خودم و چیزایی که تو راه اتفاق افتاد و دهنم باز مونده نمی گم. حالا بذار اینم بگم که تو این اتوبوس ماسوله یه دختره پشت سر من نشسته بود و هر جایی که موبایلش آنتن می داد، یکی از BF جون هاش زنگ می زد و خوش و بش می کردن و با کلی ناز و منت، به جای اینکه بگه دوست دارم، می گفت از همونایی که خودت میگی!!! از این جالبتر اینکه یه بار هم زنگ زد به یکی به اسم رامین که رامین خان تلافی همه رو در آورد و تا دلتون بخواد واسه این همسفر ما ناز کرد.

یاد اونی افتادم که تو تاکسی پشت سرم نشسته بود و در عرض یه ربع-نیم ساعت با پنج شیش نفر قرار گذاشت و دهن همه باز مونده بود. هه هه هه.
بسه دیگه. برم به کارام برسم

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳