نوشته شده توسط ساسان

خدايا،

من در کلبهء حقيرانهء خود، چيزی دارم که تو در عرش کبريای خود نداری!

زيرا که من، چون تويی دارم و تو، چون خودی.

خدايا،

مرا افتخاری بس عظيم است که تو را نيست!

و آن اينکه من خالقی چون تو دارم.

خدايا،

گويند که تو عاشق بودی و ما، معشوق تو.

گويند که تو معشوقی و ما، عاشق تو.

ده بيا پايين ببين اين عشقی که کاشتی چه جوری بلای جون ما شده!! يه چاره‌ای به حال ما درماندگان وادی عشق بکن!!

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢


 

سلام به دوستان عزيزم!

اين چند روزه من به اينترنت دسترسی نداشتم و از وبلاگ بی خبر بودم. اول اينکه تولد سامان عزيزم رو تبريک ميگم....انشا الله۱۰۰ سال زنده باشی

شهادت حضرت علی رو هم تسليت ميگم..

من قول داده بودم که زود به زود update کنم.. الانم دارم مثلا به قولم عمل ميکنم.... چند وقت پيش توی يه وبلاگ رفته بودم و يه مطلبی خوندم و متاسفانه با عرض شرمندگی اسم وبلاگش اصلا يادم نيست... خلاصه من تا اين متن رو خوندم نميدونم چرا بی اختيار ياد مازيار افتادم.. دوست شيطون من که الان مدتی هست که با وبلاگش و نوشتن قهر کرده و به قول خودش نه حوصله اش رو داره نه وقتش رو.... ولی ما در همه حال به ياد دوستامون هستيم...من اين نوشته رو تقديم به مازيار ميکنم

            "و خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفريد

      آری! خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفريد

     نه از سر، که او فرمانروای او باشد

  نه از پای او ، تا لگد کوب اميال او باشد

  بلکه از پهلوی او تا برابر او باشد

و نزذيکترين نقطه به قلب او تا معشوق و محبوب او باشد.....

با تشکر از دوستی که اين متن زيبا رو در وبلاگشون نوشته بودند و با عرض شرمندگی چون اشم وبلاگشون يادم نمياد....

خوب اين هم از اين...بيشتر از اين نمينويسم چون اين پرشين بلاگ با من و ساسان لجه و ممکنه که نره تو بلاگ و من زحمت الکی بکشم..

براتون آرزوی موفقيت ميکنم.

be happy

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢


به مناسبت اين ايام نوبت رو بر هم زدم و ...

نوبت سولی بود ولی چون گرفتاره، من به جاش یه چیزی رو به مناسبت این ایام نوشته بودم. به خیال خودم از همه هم زودتر نوشته بودم و طلبکارانه منتظر کامنت بودم. چه متنی هم شده بود. ولی نمی دونم کجا رفته! این پرشین بلاگ هم واسه ما شده مصیبت عظمی. نمی دونم چرا فقط با من و سولی لج کرده. بگذریم. متن من تقریبا یه چیزی نزدیک به این نوشته از وبلاگ باران (آخرین نمه) بود.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٢