سولماز جونم نوشته قبليت شاهکار بود. تمام مخالف های منم الان ديگه موافق شدن.
مثلا همين محسن مارمولک که ميگه چرا به من سر نمی‌زنی. حالا فهميدی چرا؟ بقيه رو اسم نبرم. (شوخی می‌کنم)

Commentهای اين سری بی‌نظير بود. الهی من قربون تک تک‌تون برم. ولی اشتباهی گرفتين به خدا.

بابا عظيمی، آينده سولماز؟!؟! در کنار من؟؟!!

من و سولماز فقط دو تا دوست صميمی هستيم. همين.
شايد اصلا هيچ وقت نتونيم همديگرو ببينيم. هر کدوم ما زندگی خودشو داره. با چندصد کيلومتر فاصله.

چه اشعار نابی در وصفمون نوشتين. چه تبريکات صميمانه‌ای! Thanks a lot!
برم اين شعرهارو يه گوشه بنويسم. در آينده به درد می‌خوره
ولی ما فقط از تجربيات هم استفاده می‌کنيم. روابط جور ديگه در کار نيست.

از همه شما ممنونم که به ما سر می‌زنيد. اگه بهتون سر نمی‌زنم يا دير دير جواب می‌دم برای اينه که خيلی مشکل دارم. (محسن جان باهات شوخی کردم)
(مرده شور اين مخابراتو ببره که دو تا خط ديجيتال گرفتم هر دو با بهترين و گرونترين اکانت‌های اينترنت مشکل دارن. قربون همون خط آنالوگ که با آشغال اکانت‌ها مشکل داشت) انگار زغال بهتر از برق جواب می‌ده!

بابا عظيمی از حرفم ناراحت نشيد. اگر گفتم تنها هستم، منظورم فقط وبلاگ نبود. حتی دوستايی که انتظار داشتم تو بدترين شرايطم کنارم باشن... الان وقتشه که اينجا باشن ولی... تازه همون دوستا می‌تونستن وبلاگ ما رو خيلی شلوغ کنن و جار و جنجال ...

بگذريم

چند روز پيش هوا ابری بود و داشتم قدم می‌زدم که از جلوی دبستانی که بچگی‌ها می‌رفتم رد شدم.
بچه‌ها تعطيل شده بودن.

يه عالمه آدم کوچولو با روپوش مدرسه و يه کيف رو کولشون، همه يک شکل و يک مدل. موهای قشنگ و مرتب ...

يکی يه تيکه گچ دستش گرفته بود و داشت رو ديوار می‌کشيد و می‌دويد.
يکی ديگه داشت گريه می‌کرد. يکی ديگه خوشحال بود و می‌خنديد.
يکی بستنی دستش بود. اون‌يکی با باباش جلوی مغازه وايساده بود و باباهه داشت سر بچه رو گول می‌ماليد که واسش چيزی نخره.
چند تا ديگه دست مادرارو گرفته بودن و داشتن از شاهکارهای امروزشون تعريف می‌کردن.
يه عالمه مادر هم جلوی در مدرسه منتظر بچه‌هاشون بودن.

تو عوالم خودم بودم و داشتم می‌گفتم صحنه از اين زيبا تر هم می‌شه؟

که يه دفه يه آقا کوچولو بهم گفت: ببخشين آقا، می‌شه منو ببرين اون دست خيابون.
چند لحظه نگاش کردم بعد گفتم بيا بريم. دست کوچولوشو که به زور تو دستم جا می‌شد گرفتم و بردمش اون دست خيابون.

چند قدم اون‌طرف تر يکی ديگه رو پله وايساده بود و دستش به زنگ نمی‌رسيد. يه دفعه زد زير گريه.

بی‌اختيار ياد حرفهای پليسی افتادم که برامون صحبت می‌کرد.
و از دختر بی‌چاره ای می‌گفت که گول يه پيرزن تنها با يه عالمه خريد رو خورده بود و تا در خونش رسونده بود و يک صحنه جنايت...

سر جام ميخکوب شدم. شما بودين چی‌کار می‌کردين؟

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢


 

سلام به تک تک دوستان عزيزم ..

بدون هيچ مقدمه ای ميخوام برم سر اصل مطب...

از روزی که من و ساسان شروع به کار کرديم خيلی از شما با کامنت ها ، با 

 pm و e-mail به من فهموندين که من و ساسان هيچ وجه تشابهی با هم

نداريم وبهتره که از هم جدا بشيم

من تهد هيچ شرايطی اين کار رو نميکنم ..

من خودم ميدونم که نوشته هامون ، طرز فکرمون ، طرز بيان احساساتمون

با هم فرق ميکنه ولی اين دليلی نميشه که با هم نباشيم.

چون اين اختلافات ما رو ميسازه که چطور با هم بودن رو ياد بگيريم.

چرا فکر ميکنيد که ۲ نفر با ۲ طرز فکر نميتونن کنار هم باشن .

ما اين رو   ثابت  ميکنيم..

دوست عزيزی که تمام ديشب با اعصاب من بازی کردی . (احترامت رو نگه

 ميدارم و اسمی ازت نميبرم) اين رو بدون من به خواننده های مثل تو

احتياج ندارم.. خوشبختانه دوستان عزيزی دارم که ميتونن جای خالی تو و

امثال تورو برام پر کنن.اين رو بدون که هيچ وقت  حرفات از يادم نميره .

..... من اين اجازه رو به هيچ کسی نميدم که بخواد به ساسان عزيزم که

واقعا خالصانه دوستش دارم، کوچک ترين بی احترامی بکنه.

من با ساسان هستم و تا روزی که ساسان بنويسه من هم مينويسم..

من اين اختلاف های کوچيکی که بين من و ساسان هست ( که برامون

کوچک ترين اهميتی نداره) رو دوست دارم .. شما مشکلی داريد؟؟؟؟

be happy برای دوستام ....بترکه چشم حسود

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢


 

ای کاش همه زیبا بودند. بدین ترتیب زشتی دیگر معنایی نداشت.
ولی نه، آن وقت زیبایی هم معنای خود را از دست می داد.

ای کاش حق دادنی بود. دیگر ظلم و زورگویی وجود نداشت.
ولی نه، دیگر حق هم معنای خود را از دست می داد.

ای کاش همه راست گو بودند و دروغ از بین می رفت.
ولی نه، آن وقت راستی و درستی ارزش نبود.

ای کاش همه کس، همه چیز را می دانست. دیگر نه کسی جرات دروغگویی داشت،نه ظلم، نه جرم و جنایت. نه معمای قتلی حل نشده بود نه تکلیف شب.
ولی نه، نه آموزش، نه معلم، نه علم، نه دانشمند، نه پلیس، نه تلاش برای یاد گیری، ... هیچ کدام مفهومی نداشت.

خدایا، کاش دوستی و دوست داشتن همیشگی بود. بی وفایی و تنهایی از یاد می رفت.
نه. اینطوری کسی قدر دوستی واقعی، همدلی و در کنار هم بودن را نمی دانست.

پس ای کاش عزیزانمان جاودانه بودند و مرگ نبود.
بازهم نه. زیرا که تلاش برای تعالی و دستاوردهای زندگی آنان مفهومی روزمره می یافت.

این آرزوها که کردم فقط هدف را از من می گرفتند. زندگی را یکنواخت می کردند. آن وقت چه؟ با یکنواختی چه کنم؟ پس چه آرزو کنم؟

ای کاش عشق جاودانه بود.
ولی عشق که جاودانه است. برای همیشه می شود عاشق بود. عشق حقیقی داشت. به عشق ایمان داشت و وفا دار بود.

 

بیایید تا زیبایی های خود را به یکدیگر نشان دهیم تا همگی از آن لذت ببریم.

بیایید تا حق خود را بگیریم نه به انتظار دریافتش بنشینیم.

بیایید راستی را پیشه کنیم و به آن افتخار کنیم.

بیایید با علم و دانش آینده خود را بهتر و بهتر بسازیم

بیایید تا اثری نیکو از خود بر جای گذاریم و حاصل را در دستان عزیزانمان قرار دهیم و بدرود گوییم

بیایید دوستانی واقعی برای هم باشیم. به هم مهر بورزیم و قدر دوستی هایمان را بدانیم و یکدیگر را تنها نگذاریم.

Keep on having fun
Sasan

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٢