بازگشت دوباره !!!

برو مسافر من برو سفر سلامت                نگو که روز ديدار بمونه تا قيامت

تا وقتی زنده هستم منتظرت ميمونم          برو خدا به همرات دردو بلات به جونم

اين لحظه های آخر بگو ميمونی پيشم        از فکر رفتن تو دارم ديونه ميشم

برو مسافر من برو سفر سلامت                   نگو که روز ديدار بمونه تا قيامت

ميخوام که دورت امشب پروانه وار بگردم      به اين اميد که شايد بگی که بر ميگردم

ارزو دارم که امشب با تو هرگز نميره             سپيده ای نباشه تورو ازم بگيره

تقديم به مسافر راه دورم ....

****

 سلام به تک تک دوستان عزيزم ..

خيلی خوشحالم که دارم بازم براتون مينويسم .. دلم براتون يه کوچولو 

شده بود..ممنونم از تک تکتون که تو اين مدتی که من نبودم ساسان رو تنها

نذاشتين..

من برگشتم دوباره ..چشم مازيار روشن يه مدت از شرم راحت بود.

ولی از شوخی گذشته از تک تکتون معذرت ميخوام مخصوصا بابا عظيمی

عزيزم ..بابايی منو ببخش . امشب يه سر به بلاگت ميزنم با يه دنيا

شرمندگی

okمن الان دارم با محسن عزيزم چت ميکنم ..من برم به چتم برسم شماها

ها هم نظر بدين بد تشريف ببريد.

be happy

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ مهر ،۱۳۸٢


 

حتما بايد به زبون بيام؟

بابا پدر بچه در اومده تا اين آهنگای اون بغلو زده و ضبط کرده و تبديل کرده و...

تازه حالشم گرفته شده که رو سيستم خودش خيلی خوب در اومده ولی موقع کوچيک کردنش هم کيفيت و .... از بين رفته و آشغال شده،

از همه بدتر هم اينکه شما حتی نگفتين اين آشغالا چی بود گذاشتی اينجا.

حالا من چی‌کار کنم؟ برشون دارم؟ بذارم بمونن؟ ...

ضمنا سولماز جونم، من تصميم گرفتم نوبتی بنويسيم. ينی تا تو ننويسی، منم نمی‌نويسم

يک در ميون يکی مال تو که رومانتيک و قشنگه
يکی مال من که وحشی بازيه

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ مهر ،۱۳۸٢


 

سلام سلام صد تا سلام،
از commentهای خوبتون ممنون.اميدوارم کردين فقط من موندم که اين بلاگ صد و ۴۰-۵۰ تا ويزيتور داره
سيصد و اندی هم بازديد شده (از وقتی من اومدم) ولی نظرات همين ۴-۵ تاست.

بگذريم،
آقا اين پليس راهنمايی و رانندگی بايد يه طرح بازداشت دختران جوان رو بگذرونه.
آخه کلی از اين تصادف‌ها زير سر اين دخترای خوشگله که تیپ ميزنن وتنهايی و دو تايی، سه تايی،... ميان تو خيابونا قدم زدن و حواس پسرای راننده رو پرت ميکنن و تصادف پشت تصادف.

فقط اين نيست که، اکثر ترافيک های طولانی هم زير سر اين دختراست. آخه راننده اوليه سرعتشو کم می‌کنه که بيشتر و دقيق‌تر ديد بزنه، دومی و سومی و ... هم همين‌طور و يه صف طولانی به خاطر يه خانوم خوشگله که اون جلو....(باور کنين از صف پمپ‌بنزين شلوغ‌تره)

مثلا خود من ديروز حواسم رفت به يه خانوم قشنگه، ديگه نديدم که يه پرايد (خلاف) اومده تو لاين من و الانه که از روبرو محکم بزنه به من. يا همين امروز داشتم می‌رفتم تو جوب، ...

البته پسرای ديگه حقشونه که تصادف کنن و کشته بشن ها!!!
(بس که هوس باز و هيز ن آخه. به جای طرح بازداشت، موقع رانندگی چشماتونو درويش کنين.)

ولی در مورد من همش تقصير اين پانيه. بس که به اين پسر بی‌چاره محروميت داده.
بس که بهش بی‌توجهی کرده، بس که تنهاش گذاشته.
الان دو ماهه که نديدمش. ازش خبر ندارم. دلم براش پر می‌زنه.
خدا می‌دونه چقدر دوسش دارم. ولی اون چی؟
ينی اونم منو دوس داره؟
يه لحظه نيست که يادش نباشم. ينی اونم ياد من هست؟
چرا ديدنم نمياد؟ هنوزم منو می‌خواد؟
شايد نمی‌خواد، چرا نمی‌خواد؟ مگه من چمه؟
شايد با يکی ديگس؟
اصلا الان کجاس؟‌ چی‌کار داره می‌کنه؟ حالش خوبه؟ تنهاست؟ به ياد من هست؟
نمی‌دونم. سوالايی که هميشه از خودم می‌پرسم و جوابی براش ندارم.

دلم می‌خواست الان پيشم بودی.
دلم می‌خواست کنارت بودم.
So close, no matter how far
دلم می‌خواست بغلت می‌کردم.(از روی مهر، نه ...)
دلم می‌خواست بهت می‌گفتم دوست دارم.

راستی عشق چيه؟ همينايی بود که گفتم؟ يا نه؟ بيشتره؟ ينی من عاشق نيستم؟
کی می‌دونه؟ شما می‌دونين؟ تعبير شما از عشق چيه؟
شما که عاشقين بگين.

عشق کشکه؟ دروغه؟ وجود نداره؟ عاشق دروغگوه؟

با شمام. شما که الان دو خط اولو خوندی و مسخرم ميکنی
بله شما. هيچ يادت هست آخرين بار کی يارتو ديدی؟
يادته چی بهت می‌گفت؟ ازت چی می‌خواست؟
تو بهش چی گفتی؟
چه طوری نگات می‌کرد؟
خيلی بی خيالی. چرا بهش بی توجهی می‌کنی؟
مگه اون تنها کسی نيست که دوست داره؟ مگه تو تنها کسی نيستی که دوسش داره.
پس اين چه وضعشه؟ اينطوری عشقتو نشون می‌دی؟ دوس داشتنو اينطوری ثابت می‌کنی؟
ولش کن اصلا. کارتو بکن. با شما نبودم.

موزيکتو گوش کردی برو بخواب. ديروقته.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٢


 

گفته بودين وبلاگ يه طرفه شده، مسيرشو از دست داده، ...
آره همش درسته، اگه يه نگاه به بلاگ بندازين فقط نوشته های منه.
که سبکش با نوشته های سولماز خيلی فرق می‌کنه.

ولی الان هيچ کدوم اينا کوچکترين اهميتی نداره.

الان فقط يه چيز ذهن منو مشغول کرده و اون سولمازه که الان بيشتر از هميشه به کمک ما احتياج داره.

اوضاع‌شو تقريبا درک می‌کنم چون تو شرايط مشابه‌ش بودم ولی ديگه نه اينطوری و نه به اين شدت.

از تک تک‌تون از تمام دوستای سولماز، از تمام اطرافيانش، از بابا عظيمی، از بقيه، می‌خوام که تنهاش نذارن.

خواهشن پيله هم نکنين که چی شده، شايد دونستنش زياد لازم نباشه، همين‌قدر بگم که اوضاع بحرانيه.

دلم می‌خواست تو اين شرايط کنارش بودم. دلم می‌خواست می‌تونستم يه کمک حتی کوچيک ...

ولی سولماز اينو بگم که تو هيچ وقت تنها نيستی. من، ما، همه دوستات، هميشه به يادتيم.

ما کنترل خيلی چيزارو نداريم و شايد با تغييرشون بی‌نهايت ناراحت می‌شيم، ولی بعد از مدتی يا شايد مدت‌ها می‌بينيم که چقدر به نفعمون شده که از دست داديمشون.
مثال نمی‌زنم ولی به تجربه ديدم. زمان اين مشکلو حل می‌کنه، ولی روزی که ديدی که اين جريان‌ها به نفعت تموم شدن، به هممون خبر بده.

نصيحت نمی‌کنم ولی خواهد گذشت.Life will go on.

سولماز، می‌دونم همه‌چی درست می‌شه ولی تنهايی نه. تو اين کار همه، همه، همه، به کمک احتياج دارن. دنبال يکی از دوستات بگرد. يکی که از اول تو ماجرا بوده. همونايی که برام اسم بردی. اونا خيلی راحت می‌تونن قضيه رو حل و فصل کنن. اونا رو ول نکن، برو دنبالشون. بگو چرا اون موقع لال شده بودين؟بگو چرا هيچی نگفتين؟بگو الان وقتشه که جبران کنين. بگو شما بايد همه‌چی رو تعريف کنين.

اميدوارم جواب بده.

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢


 

سلام به تک تک دوستان خوبم !

دوستان عزيزم من رو بايد ببخشيد که اين چند وقته ننوشتم ..

تو شرايط بدی هستم و از نظر روحی ديگه هيچی ازم نمونده .. و خوب تو اين شرايط هيچ

چيزی نميتونم بنويسم .. من از تک تک شما دوستان عزيزم معذرت ميخوام

من از ساسان هم ممنون هستم که با مطالبش بلاگ رو زنده نگه داشته.

ولی باور کنين من هر روز به اينجا سر ميزنم و کامنت های قشنگتون رو ميخونم ..

خواهش ميکنم که نظراتتون رو برای ما بنويسيد ..

هادی عزيزم بلاگ يک طرفه نشده فقط من شرايطش رو ندارم و نميدونم کی بتونم دوباره

بنويسم .ولی ما رو تنها نذارين ..من همين جا به ساسان هم سلام ميکنم و ازش تشکر ميکنم

به زودی بر ميگردم ..be happy

من آخرين دکه ويران از اين بازار خرابم...

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢


 

آقا يه قضيه ای چند وقته فکر منو شديدا به خودش مشغول کرده و هر چی فکر می‌کنم به هيچ نتيجه ای نمی‌رسم.

برای افرادی به سن و سال من و شما، تمايل به برقراری ارتباط با جنس مخالف يه امر کاملا طبيعيه.

منتها سوال اينجاست که اين ارتباط بايد به چه صورتی باشه که:
اولا به بهترين نهو ممکن سازنده باشه و
دوم اينکه تو دردسر نيفتن و
سوم اينکه هر دو طرف از اين دوستی يه چيزی عايدشون بشه.

منظورم از بند اول اينه که تو کافی‌شاپ قهوه خوردن به درد عمه جان ...

از بند دوم منظورم پليس ۱۱۰ و لندکروزر هان که تو هر ميدون و پارکی با دستبند و ...

و بند سوم اينکه قضيه فقط به يه پارک و کوه رفتن تموم نشه. وقتی که از هم جدا می‌شن نگن که عمرمو تلف کردم. يه چيزی باشه که به بدست آوردنش افتخار کنن.

اگه واقعا راهی بلدين و خودتون ازش استفاده می‌کنين، اگه جای مفيدی برای قرار گذاشتن می‌شناسين، اگه راه مناسبی برای آشنايی می‌دونين به ما هم بگين تا يه دوستی خوب داشته باشيم. نه يه puppy love.

پارک رفتن خوبه ولی حوصله آدم سر می‌ره. سينما هم بد نيست ولی آخرش که چی؟ چه دستاوردی حاصل می‌شه؟

محيط دانشگاه فکر می‌کنم بهترين حالت ممکن باشه. يه کادر آکادمی ولی دانشکده ما دختر نداره و اين حسرت به دل ما خواهد ماند.

اين سراسری ها هم که دختر و پسر با همن از خجالت روشون نمی‌شه به هم نگاه کنن چه برسه...
آخه اين انصافه که اونا داشته باشن و قدر ندونن ولی ما ...

توروخدا مثل نظرخواهی قبلی نگين نظر ندارم يا موافقم. دقيق بگين با چی موافقين. چرا نظر ندارين، ...
بهترين Comment با نام نظر دهنده روی وبلاگ نمايش داده خواهد شد.

ارادتمند شما
ساسان

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢