نوشته شده توسط : سولماز

سلام...

يادتونه يه کارتون نشون ميداد *مورچه و مورچه خوار*... يه قسمتش آقا مورچه خواره تو حسرت يه مورچه کوچولو داشت بال بال ميزد.. يهو يه سوسيس مياد با کمال بی اعتنايی از جلوش رد ميشه و مورچه خواره با کمال ادب و خون سردی ميگه: سلام سوسيس!! ... غافل از اينکه مورچه ارزو هاش زير اون سوسيس لعنتی  راه ميره ...سوسيس خيلی راحت از جلوش رد ميشه و ميره.. يهو مورچه خواره به خودش مياد و با خودش فکر ميکنه که : سوسيس که راه نميره .. و وقتی ميفهمه که خيلی دير شده بود..

حالا چرا  اينو گفتم.. چون همين چند روز پيش يه موفقييت بزرگ يا بهتر بگم يه شانس خيلی خيلی خيلی بزرگ از جلوم رد شد و من فقط بهش گفتم : سلام سوسيس!!!

نصيحتتون بکنم حالا؟؟؟؟ تيریپ مادر بزرگ بازی!! ولی بی شوخی شانس يه بار در خونه آدم رو ميزنه!

مگه نه؟؟ ولی انگار برای من در زد و در رفت... اينم از شانس ما.. اشکالی نداره .. قسمت ما هم اين بود...خوب ..اينم از اين.. منتظر شما و نظرات شما هستيم.. وبلاگ منتخب ما رو هم فراموش نکنيد..

وبلاگ امام مجيد..

be happy

 

  
نویسنده : !sol ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢


نوشته شده توسط ساسان

اينم بالاخره عاقبت خروس بابا عظيمی که در آخر سرنوشتش با مرغ من و سولی رقم زده شده.

دوستان قديمی ما با خروس بابا عظيمی آشنايی دارند. اگر نداريد، فکر کنم در آرشيو ما و در آرشيو وبلاگ قبلی بابايی بايد باشه

  
نویسنده : !sol ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢